ویو ات:
ویو ات:
بعد از اینکه جونگکوک از اتاق رفت، با اینکه گرسنه بودم، نتونستم لب به غذا بزنم. نشستم گوشه تخت و به درِ قفلشده خیره شدم. حس میکنم دارم دیوونه میشم. چرا من؟ این آدم کیه؟ یه روانیِ که فکر میکنه همه چیزِ دنیا رو میتونه با زور بخره.
ویو کوک:
اون دختر عجیبه. وقتی بهش نزدیک میشم، ترس رو تو چشماش میبینم .رفتم اتاقِ کنترل. یکی از جاسوسام گزارش داد که «فیلیکس» دوباره دورِ عمارت دیده شده. اون داره سعی میکنه اطلاعات جمع کنه. فیلیکس فکر کرده کیه؟
کوک: (رو به بادیگارد) اون دختر رو از دوربینها چک کنید. اگر کسی حتی نزدیکِ درِ اتاقش بشه، دستاشو خرد کنید. هیچکس حق نداره دستِ کثیفشو بهش بزنه.
فلشبک:
فیلیکس و من از وقتی یادمه دشمن بودیم. اون همیشه سعی کرده هر چیزی رو که من دارم بگیره. این دفعه متفاوته؛ این دختر یه بازیچهی معمولی نیست. اون داره کمکم برام مهم میشه، حتی اگه نخوام اینو قبول کنم. فیلیکس نمیدونه که من چقدر روش حساسم.
ویو ات:
شب شده بود. یهو درِ اتاق باز شد و یکی از خدمتکارها اومد داخل. چهرهاش خیلی مضطرب بود. یه لحظه حس کردم کسی از دور داره نگام میکنه؛ سایهای که شبیه سایهی جونگکوک نبود. اون کی بود؟ قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم، خدمتکار بهم گفت که فردا قراره به یه مهمونیِ خانوادگی برم. مهمونی؟ توی دنیایِ مافیا، مهمونی یعنی مرگ.
ات: (با لحنِ تند) مهمونی؟ من هیچجا نمیآم. فکر کردی با این کارات میتونی منو نمایش بدی؟ برو به اون رئیسِ روانیت بگو.
ویو کوک:
از پشتِ مانیتور همهچیز رو شنیدم. اون واقعاً نمیفهمه داره با کی بازی میکنه. مهمونی فردا شب قراره محلِ رویاروییِ من و فیلیکس باشه و ات، اونجا قراره اولین درسِ بزرگش رو یاد بگیره.
بعد از اینکه جونگکوک از اتاق رفت، با اینکه گرسنه بودم، نتونستم لب به غذا بزنم. نشستم گوشه تخت و به درِ قفلشده خیره شدم. حس میکنم دارم دیوونه میشم. چرا من؟ این آدم کیه؟ یه روانیِ که فکر میکنه همه چیزِ دنیا رو میتونه با زور بخره.
ویو کوک:
اون دختر عجیبه. وقتی بهش نزدیک میشم، ترس رو تو چشماش میبینم .رفتم اتاقِ کنترل. یکی از جاسوسام گزارش داد که «فیلیکس» دوباره دورِ عمارت دیده شده. اون داره سعی میکنه اطلاعات جمع کنه. فیلیکس فکر کرده کیه؟
کوک: (رو به بادیگارد) اون دختر رو از دوربینها چک کنید. اگر کسی حتی نزدیکِ درِ اتاقش بشه، دستاشو خرد کنید. هیچکس حق نداره دستِ کثیفشو بهش بزنه.
فلشبک:
فیلیکس و من از وقتی یادمه دشمن بودیم. اون همیشه سعی کرده هر چیزی رو که من دارم بگیره. این دفعه متفاوته؛ این دختر یه بازیچهی معمولی نیست. اون داره کمکم برام مهم میشه، حتی اگه نخوام اینو قبول کنم. فیلیکس نمیدونه که من چقدر روش حساسم.
ویو ات:
شب شده بود. یهو درِ اتاق باز شد و یکی از خدمتکارها اومد داخل. چهرهاش خیلی مضطرب بود. یه لحظه حس کردم کسی از دور داره نگام میکنه؛ سایهای که شبیه سایهی جونگکوک نبود. اون کی بود؟ قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم، خدمتکار بهم گفت که فردا قراره به یه مهمونیِ خانوادگی برم. مهمونی؟ توی دنیایِ مافیا، مهمونی یعنی مرگ.
ات: (با لحنِ تند) مهمونی؟ من هیچجا نمیآم. فکر کردی با این کارات میتونی منو نمایش بدی؟ برو به اون رئیسِ روانیت بگو.
ویو کوک:
از پشتِ مانیتور همهچیز رو شنیدم. اون واقعاً نمیفهمه داره با کی بازی میکنه. مهمونی فردا شب قراره محلِ رویاروییِ من و فیلیکس باشه و ات، اونجا قراره اولین درسِ بزرگش رو یاد بگیره.
- ۱۶۴
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط