عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۱۲

روز مسابقه ات
ویو ات
بالاخره رسید...
روزی که براش شب و روز جنگیدم. با درد، با خستگی، با اشک، با همه وجودم.
پدر و مادرم تو سالن بودن. تهیونگ، بینا، هانا، جیمین... و البته عشقم، کوک.
همه‌شون لبخند می‌زدن. انگار فقط حضورشون، تمام انرژی دنیا رو بهم می‌داد.

رفتم جایی که باید بازیکنان گرم کنن بدنم رو گرم کنم که مربی‌م اومد.
باهام دست داد، و لبخند زد و بهم انگیزه داد ولی زود رفت برای کارهای رسمی مسابقه.

تو همین حین، لوکاس از پشت نزدیکم شد.

ده ساله باهاش تمرین می‌کنم... رفیق قدیمی، هم‌دردِ دردهای تمرین و شب‌بیداری‌هام.

لوکاس: «هی، ات.»

برگشتم سمتش.
لبخند همیشگی رو لباش بود.

آروم صورت‌مو با هر دو دست گرفت.
چشماش تو چشام قفل شد.

لوکاس: «رفیق... ببین، تو این‌جایی چون لیاقتشو داشتی. به خودت شک نکن. یادته چند بار تا مرز افتادن رفتی ولی بلند شدی؟ پادردت؟ اون شبایی که کمر درد نمی‌ذاشت بخوابی؟ همه‌ش واسه امروز بود. تو می‌تونی، ات... ناامید نشو تو لیاقت این طلا رو داری.»

یه‌لحظه همه خاطرات تمرین جلوی چشمم اومد...
اشک تو چشام حلقه زد، اما لبخند زدم.
محکم سرم رو تکون دادم.

ات (آروم): «مرسی لوکاس... همیشه پشتم بودی داداش.»

لوکاس هم پیشونیم رو بوسید. یه بغل کوتاه، مثل یه رفیق واقعی.

ویو یونا
دیر رسیدم...
اما نه اتفاقی.
به کسی سپرده بودم که یه لحظه هم از ات غافل نشه.
چیزی دیدی؟ بگیر. عکس. فیلم. هر چی.

و درست وقتی وارد سالن شدم.
گوشی اون پسر برام یه نوتیف فرستاد.

بازش کردم... یه عکس.

ات... و یه پسر.
دستاش رو صورت ات.
یه پیشونی‌بوسه.

چشام گشاد شد.
لبخند پیروزمندانه‌ای روی لبم نشست.

یونا (تو دلش): «بالاخره یه چیزی گیرم اومد...»

گوشی‌مو بالا آوردم، عکس رو بزرگ کردم. آماده برای ارسال...
ولی الان نه بزار بعد مسابقه چون انقدر هم بی‌رحم نیستم ات برای این لحظه زحمت کشیده من نمی‌خوام هدفش رو نابود کنم من می‌خوام عشقش رو نابود کنم

ویو کوک
داشتم از پشت شیشه گرم کردن ات رو می‌دیدم.
دلم براش پر از غرور بود. چقدر قوی شده بود... چقدر محکم بود.
رفتم پیشش که بهش انگیزه بدم.

کوک:ات...عشقم.
با عشق برگشت سمتم.
ات:جانم.
کوک آغوشش رو باز میکنه برای ات و ات با اشکی که تو چشماش حلقه زده میره توی آغوش مردش و خودشو توی آغوشش گم میکنه
کوک:ات، استرس داری؟
ات:(با بغض) نه استرسی نیستم فقط... یه حس بدی دارم انگار قراره یه چیزی بشه یا یه اتفاقی بیفته.
کوک:عشقم. من همیشه پیشتم تو فقط الان تمرکزت روی مسابقه باشه خب پرنسسم، میدونم چقدر زحمت کشیدی برای این لحظه پس انجامش بده تو می تونی قربونت برم
ات:کوک اگر نشد چی
کوک:همچین اتفاقی نمی‌افته چون تو ات من هستی.
ات:دوست دارم.
کوک:منم دوست دارم عشقم.
دیدگاه ها (۵)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۱۳ ات:دوست دارمکوک منم دوست دارم عشقم ...

༺ عشق در چشمانت ༻ادامه پارت ۱۳ اون با اخم گفت:«مگه من داداشت...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۱۱ویو یونااون نگاه آخرش... اون جمله لع...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۱۰دو هفته بعد...ویو اتدو هفته‌ست که هم...

پارت ۵ فرشته کوچولو ویو ات ساعت ۷ شب بود که کوک بهم گفت برم ...

پارت ۷ فرشته کوچولو ویو ات چون قاضی گفت نمی تو نیم طلاق بگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط