عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻

پارت ۱۳

ات:دوست دارم
کوک منم دوست دارم عشقم
ویو ات
صدای بلندگوی سالن مسابقات در فضا پیچید:
«کیم ات… از تیم ملی کاراته کره‌ جنوبی، آماده‌ باش!»

از آغوش گرم و محکم مرد زندگیم بیرون اومدم. همون لحظه، با لبخندش نگاهم کرد، دستی دور صورتم کشید و بوسه‌ای نرم روی لبم گذاشت.
با صدایی آروم ولی پر از اطمینان گفت:
«تو می‌تونی عشق من… برو بدرخش.»

سکویی پیدا کرد، نشست و با تمام وجود تشویقم کرد. قلبم می‌کوبید، ولی نه از ترس… از شور. شور رسیدن، شور اثبات خودم.

نزدیک به بیست مبارزه‌ی پشت سر هم داشتم. بینشون ۵ تا ۱۰ دقیقه استراحت بود یکی از یکی سخت‌تر. عرق از پیشونیم می‌چکید، ولی تسلیم نشدم… نمی‌تونستم تسلیم شم.
برای خودم، برای اونایی که دوستم دارن… و برای کوک.

وقتی آخرین ضربه رو زدم و سوت پایان شنیده شد، باورم نمی‌شد. من… اول شدم.
قهرمان تیم ملی شدم!

احترام گذاشتم به داور ها و از زمین خارج شدم و بدون لحظه‌ای مکث، با اشک‌هایی که دیگه نمی‌تونستم نگهشون دارم، دویدم سمت کوک.
اون از سکوی تماشا پایین اومده بود و همون‌جا کنار زمین منتظرم بود.

پریدم بغلش و بغضم ترکید. اونم بغلم کرد، اشکاش بی‌صدا روی گونه‌هاش می‌چکید.

– کوک: «تو… تو قهرمان منی ات. عشق منی…»

رفتم سمت مامان و بابام.
با چشم‌هایی پر اشک گفتم:
«مامان… بابا… دیدین؟ تونستم!»

بابام بغلم کرد:
«خوشحالم که دخترمی، افتخارم.»
مامانم اشکاشو پاک کرد و با لبخند گفت:
«دخترم… مبارکت باشه. الان می‌فهمم چقدر قوی هستی…»

همدیگه رو بغل کردیم و اشک‌هامون تو هم گره خورد.

هانا و بینا اومدن جلو، با بغض:
«تو فوق‌العاده‌ای!»
بعد جیمین، تهیونگ، یکی‌یکی بغلم کردن و با ذوق بهم تبریک گفتن.
و یونا با پوزخند دومیش گفت
یونا: ات مبارک باشه خوشحالم برات
ات:ممنونم
یونا:جونگ کوک من دیگه میرم مزاحم نمیشم بیشتر از این
کوک:(سرد)اوکی مراقب باش

لحظه‌ای بعد، مسئول برگزاری صدام زد و رفتم روی سکوی اول مدال طلای تیم ملی کاراته رو دور گردنم انداخت. برق مدال توی نور می‌درخشید… ولی هیچ‌چیزی بیشتر از برق چشم‌های کوک منو خوشحال نمی‌کرد.

بعد مسابقه، چون از صبح چیزی نخورده بودم، همگی رفتیم رستوران.

وسط غذا خوردن، ته با لبخند گفت:
«ات! فردا شب می‌خوام برات یه مهمونی بگیرم، واسه اینکه اول شدی. همه دوستات و دوستای ما میان.»

با هیجان گفتم:
«مرسی داداشی! خیلی دوست دارم!»
و یه ماچ محکم از لپش گرفتم.

کوک اخم ریزی کرد و زیرچشمی نگاهم کرد. لبخند شیطنت‌آمیزی زدم و همون لحظه یه ماچ هم از لپش گرفتم.
اون با اخم گفت:
«مگه من داداشتم که از لپم می‌بوسی؟»
دیدگاه ها (۰)

༺ عشق در چشمانت ༻ادامه پارت ۱۳ اون با اخم گفت:«مگه من داداشت...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۱۴همه با تعجب برگشتن طرفمون.ته:«اووووع...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۱۲روز مسابقه اتویو اتبالاخره رسید...رو...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۱۱ویو یونااون نگاه آخرش... اون جمله لع...

p5ات ویو رسیدیم محل مهمونی چند تا خدمتکار برای تزیین خونه او...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟏ات دیگه طاقت نیاورد. صداش لر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟐کوک صورت ات رو بین دستاش گرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط