{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗶𝗴 𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝗰𝗮𝘁

𝗕𝗶𝗴 𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝗰𝗮𝘁
𝗣𝗮𝗿𝘁 : ¹

با چتر خیسش در باران قدم می‌زد ، هوا خنک بود و باد خنکی به صورتش میخورد و بوی خاک آب خورده رو به سمتش میاورد . از میان جمعیت عبور کرد و وارد کوچه پس کوچه ها شد و به مقصد خونه حرکت کرد . کوچه تاریک بود ولی دیگه عادت کرده بود ، هرشب این مسیر رو طی می‌کرد . درحالی که قدم می‌زد قطرات باران خیره شده بود که از روی چترش سر می‌خورد و روی زمین می‌چکید ، و همونجا بود که دیدش . توی یه جعبه ی خیس نشسته بود و گریه میکرد ، موهاش خیس شده بود و جعبه هم پر از آب شده بود . توی حالت انسانیش بود و با دستای کوچولوش چشمای اشکیش رو می‌مالید .
تهیونگ : یه هایبرید ؟!
درحالی که مقابل جعبه ایستاده بود و متعجب بهش خیره شده بود زمزمه کرد . هایبرید کوچولو که کمی از سرما میلرزید و به خاطر گریه و هوای سرد نوک بینی کوچولوش قرمز شده بود ، با چشمای براق اشکیش به تهیونگ نگاه کرد .
تهیونگ : تو...اینجا چیکار می‌کنی ؟!
نگاهی به اطراف انداخت تا شاید کسی آن اطراف باشد اما هیچ‌کس به جز خودش اونجا نبود ، کوچه کاملا تاریک و خلوت بود . با تردید هم شد و هایبرید رو برداشت ، لباساش کاملا خیس شده بود و قطرات آب از موهای نقره ایش می‌چکید . تهیونگ ژاکتش رو درآورد و دور هایبرید پیچید
تهیونگ : اسمت چیه ؟
هایبرید : ن....نمیدونم
تهیونگ : یعنی اسم نداری ؟! خب...صاحبت کجاس ؟
هایبرید : نمیدونم
و با هق هق های آروم توی لباس تهیونگ فرو رفت . تهیونگ دوباره نگاهی به اطراف انداخت ، نمیتونه همینجوری اینجا ولش کنه ولی هیچکس اینجا نیست
تهیونگ : کی آوردت اینجا ؟
هایبرید : نمیدونم...هق...از خواب بیدار شدم...دیدم اینجام...هق...
تهیونگ : باشه باشه گریه نکن ، من می‌برمت خونه تا وقتی صاحبت پیدا بشه
هایبرید با دستای کوچولوش محکم پیراهن تهیونگ رو گرفت و توی سینه اش فرو رفت . فاصله زیاده تا خونه نمونده بود پس زود رسیدن و وارد شدن ، آپارتمان تقریبا قدیمی و کوچک بود . هیچ وسیله گران قیمتی آنجا نبود و همه چیز معمولی یا کهنه بود ، یه پذیرایی کوچیک با یه دستشویی و یه اتاق و یه آشپزخانه کوچیک . آروم هایبرید رو روی کاناپه گذاشت و و از توی اتاق سشوار رو آورد و موهاشو خشک کرد و لباسش که کاملا خیس شده بود رو درآورد و نگاهی به کمدش انداخت ، همه لباساش اندازه خودش بود و هیچ لباسی نبود که به اندازه اون کوچولو باشه که ناگهان چشمش به جعبه ای افتاد بالای کمد ، روی صندلی رفت و روی پنجه هایش وایساد تا قدش به جعبه برسه و جعبه را پایین آورد و باز کرد . یه عالمه لباس کوچیک که مال بچگیاش بوده داشت
تهیونگ : خب دوس داری کدومو بپوشی؟
و به هایبرید نگاه کرد که با چشمای بزرگ تیله ایش به لباست خیره شده بود
هایبرید : این یکی
و به تیشرت مشکی رنگ ساده ای که یه شلوار ست هم داشت اشاره کرد . تهیونگ لباس رو برداشت و تنش کرد و هایبرید با خوشحالی و یه لبخند بزرگ بلند شد و دور خونه دوید و با خوشحالی دمش رو تکون داد
تهیونگ : هی....مراقب باش نخوری زمین
از جاش بلند شد و تلویزیون رو روشن کرد
تهیونگ : بیا یکم کارتون ببین تا شام آماده بشه
هایبرید مطیعانه روی کاناپه نشست و پاهای کوچولوش حتی از مبل آویزان هم نمیشد را دراز کرد و مشغول فیلم دیدن . تهیونگ به سمت آشپزخونه رفت تا یه چیزی برای شام آماده کنه و هایبرید رو توی پذیرایی تنها گذاشت . تقریبا ۲۰ دقیقه گذشت و با یه تا ظرف نودل از آشپرخونه بیرون اومد
تهیونگ : کوچولو...بیا شام بخور
ولی هیچ خبری ازش نشد ، طهرف نودل رو روی میز گذاشت و به سمت کاناپه رفت ، تلویزیون هنوز روشن بود و سکوت رو پر میکرد . نگاهش به هایبرید کوچولو افتاد که روی کاناپه خوابش برده ، شلوارش رو درآورده بود و تیشرتش تا ران های رسیده بود و پاهای کوچولوش نمایان شده بود . تهیونگ لبخند کمرنگی زد و بدون اینکه بیدارش کنم آروم بلندش کرد و توی اتاق روی تخت گذاشتش و آروم روش پتو کشید .
تهیونگ : چرا شلوارتو درآوردی آخه بچه
و از اتاق بیرون رفت و تنهایی شامش رو خورد
تهیونگ : باید براش یه اسم بزارم ؟
لحظه ای فکر کرد و به در اتاقی که هایبرید توش خواب بود خیره شد
تهیونگ : جونگکوک ؟ قشنگه...پس اسمش رو میزارم جونگکوک
و لبخندی زد و بعد از تموم شدن غذاش توی اتاق رفت و کنار جونگکوک دراز کشید ، آروم دستاشو دور بدن کوچولوی جونگکوک حلقه کرد و به خودش نزدیک ترش کرد . جونگکوک در خواب به لمس تهیونگ هم شد و آروم سرش رو روی سینه تهیونگ گذاشت و هردو به خواب رفتن .

....ادامه دارد
دیدگاه ها (۳۵)

𝗕𝗶𝗴 𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝗰𝗮𝘁𝗣𝗮𝗿𝘁 : ²با حس کردن چیزی روی سینش چشماشو باز کر...

𝙽𝚎𝚠 𝚋𝚘𝚡𝚎𝚛 𝙿𝚊𝚛𝚝 : ¹⁰جونگکوک : گفتم نه ، دستت بهم بخوره فکتو خ...

𝗕𝗶𝗴 𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝗰𝗮𝘁گربه کوچولوی بزرگ این یه فیک کاملااااااا تخیل...

𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎𝒑𝒂𝒓𝒕 : ¹³ناهارشونو خورده بودم ...

⁦✿My lovely idol⁦✿ 2✯part:²⁷ایوان دستش رو روی گردن هیونا گذا...

𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎𝒑𝒂𝒓𝒕 : ⁹به بدن کوچک جونگکوک که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط