𝗕𝗶𝗴 𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝗰𝗮𝘁
𝗕𝗶𝗴 𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝗰𝗮𝘁
𝗣𝗮𝗿𝘁 : ²
با حس کردن چیزی روی سینش چشماشو باز کرد ، جونگکوک بیدار شده بود و روی سینش نشسته بود
جونگکوک : بیدار شو...من گشنمه
تهیونگ لحظه ای به جونگکوک نگاه کرد ، شلوار پاش نبود و تیشرت مشکی تا رو ران های رسیده بود و پاهای کوچکش از زیر لباس بیرون زده بود . دوباره چشماشو بست و دستش رو روی چشماش گذاشت
تهیونگ : باشه باشه
جونگکوک سعی کرد یکم تهیونگ رو اذیت کنه پس دمش رو روی گوشش مالید و باعث شد تهیونگ یکم مور مورش بشه
تهیونگ : نکن ، گفتم که بیدارم
و دست را از روی چشمانش برداشت و به جونگکوک نگاه کرد که حالا ریز ریز میخندید
تهیونگ : بچه شیطون
و دستش را میان موهای نقره ای جونگکوک برد و موهایش را به هم ریخت
تهیونگ : خب دوست داری برای صبحانه چی بخوریم ؟
جونگکوک : پنکیک
با ذوق فریاد زد
تهیونگ : خیله خب بیا بریم
بدن کوچک جونگکوک رو با یه دست بلند کرد و به سمت آشپزخانه رفتند ، آروم جونگکوک رو روی کابینت گذاشت و پودر پنکیک و چند تا وسیله دیگه رو کنارش گذاشت و مشغول درست کردن پنکیک شد ، جونگکوک پاهای کوچولوشو از کابینت آویزون کرد و آروم تکونشون میداد و با دقت به تهیونگ نگاه میکرد . چند دقیقه بعد بلاخره پنکیک ها آماده شدن ، یکم روشون سس شکلات ریخت و جلوی جونگکوک گذاشت . جونگکوک با چشمای براقش به پنکیک ها نگاه کرد و با خوشحالی مشغول خوردن شد درحالی که تهیونگ بهش خیره شده بود و به این فکر میکرد که چجوری یه بچه میتونه انقد بامزه و دوست داشتنی باشه ، دلش میخواست جونگکوک رو پیش خودش نگه داره ولی باید دوباره پیش صاحبش برش میگردوند .
تهیونگ : راستی ، دیشب وقتی خواب بودی فکر کردم بهتره یه اسم داشته باشی ، نظرت راجب جونگکوک چیه ؟
جونگکوک با خوشحالی به تهیونگ نگاه کرد
جونگکوک : واقعا ؟! الان یه اسم دارم ؟!
تهیونگ : اره
جونگکوک : هورا
تهیونگ آروم خندید و از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت تا لباساش رو عوض کنه ، باید بره سرکار . یه شلوار جین و یه تیشرت سفید پوشید و دوباره به آشپزخونه برگشت .
تهیونگ : خب من باید برم سرکار ، به چیزی دست نزن و تلویزیون ببین . اگه گشنت شد میتونی هرچی خواستی از توی یخچال برداری ، توی اون کابینتم خوراکی هست .
جونگکوک : میشه منم باهات بیام؟
تهیونگ : نه ، قول میدم زود برگردم
جونگکوک : آخه تنهایی حوصلم سر میره
تهیونگ : میدونم ولی نمیتونی باهام بیای ، به جاش وقتی اومدم میتونیم بریم اسباب بازی فروشی هرچی خواستی بخری که دیگه حوصله سر نره
جونگکوک : واقعا ؟! باشه پس من اینجا میمونم
و با ذوق توی بغل تهیونگ پرید و با بوسه کوچکی روی گونه اش زد
تهیونگ : پسر خوب
و آروم خندید و دوباره جونگکوک رو روی زمین گذاشت ، هنوز کمی از آنها گذاشتن یه بچه توی خونه احساس بدی داشت ولی چاره ای نداشت . آخرین نگاهش را به جونگکوک انداخت و با تردید از خونه بیرون رفت . بعد از رفتنش جونگکوک روی کاناپه نشست و کانال های تلویزیون رو بالا و پایین کرد ، انقدر دستانش کوچولو بود که برای گرفتن کنترل مجبور بود از دوتا دستانش استفاده کنه ، دنبال کارتون میگشت اما به جاش چیزای دیگه ای پیدا کرد که قطعا براش مناسب نبود 😈
....ادامه دارد
𝗣𝗮𝗿𝘁 : ²
با حس کردن چیزی روی سینش چشماشو باز کرد ، جونگکوک بیدار شده بود و روی سینش نشسته بود
جونگکوک : بیدار شو...من گشنمه
تهیونگ لحظه ای به جونگکوک نگاه کرد ، شلوار پاش نبود و تیشرت مشکی تا رو ران های رسیده بود و پاهای کوچکش از زیر لباس بیرون زده بود . دوباره چشماشو بست و دستش رو روی چشماش گذاشت
تهیونگ : باشه باشه
جونگکوک سعی کرد یکم تهیونگ رو اذیت کنه پس دمش رو روی گوشش مالید و باعث شد تهیونگ یکم مور مورش بشه
تهیونگ : نکن ، گفتم که بیدارم
و دست را از روی چشمانش برداشت و به جونگکوک نگاه کرد که حالا ریز ریز میخندید
تهیونگ : بچه شیطون
و دستش را میان موهای نقره ای جونگکوک برد و موهایش را به هم ریخت
تهیونگ : خب دوست داری برای صبحانه چی بخوریم ؟
جونگکوک : پنکیک
با ذوق فریاد زد
تهیونگ : خیله خب بیا بریم
بدن کوچک جونگکوک رو با یه دست بلند کرد و به سمت آشپزخانه رفتند ، آروم جونگکوک رو روی کابینت گذاشت و پودر پنکیک و چند تا وسیله دیگه رو کنارش گذاشت و مشغول درست کردن پنکیک شد ، جونگکوک پاهای کوچولوشو از کابینت آویزون کرد و آروم تکونشون میداد و با دقت به تهیونگ نگاه میکرد . چند دقیقه بعد بلاخره پنکیک ها آماده شدن ، یکم روشون سس شکلات ریخت و جلوی جونگکوک گذاشت . جونگکوک با چشمای براقش به پنکیک ها نگاه کرد و با خوشحالی مشغول خوردن شد درحالی که تهیونگ بهش خیره شده بود و به این فکر میکرد که چجوری یه بچه میتونه انقد بامزه و دوست داشتنی باشه ، دلش میخواست جونگکوک رو پیش خودش نگه داره ولی باید دوباره پیش صاحبش برش میگردوند .
تهیونگ : راستی ، دیشب وقتی خواب بودی فکر کردم بهتره یه اسم داشته باشی ، نظرت راجب جونگکوک چیه ؟
جونگکوک با خوشحالی به تهیونگ نگاه کرد
جونگکوک : واقعا ؟! الان یه اسم دارم ؟!
تهیونگ : اره
جونگکوک : هورا
تهیونگ آروم خندید و از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت تا لباساش رو عوض کنه ، باید بره سرکار . یه شلوار جین و یه تیشرت سفید پوشید و دوباره به آشپزخونه برگشت .
تهیونگ : خب من باید برم سرکار ، به چیزی دست نزن و تلویزیون ببین . اگه گشنت شد میتونی هرچی خواستی از توی یخچال برداری ، توی اون کابینتم خوراکی هست .
جونگکوک : میشه منم باهات بیام؟
تهیونگ : نه ، قول میدم زود برگردم
جونگکوک : آخه تنهایی حوصلم سر میره
تهیونگ : میدونم ولی نمیتونی باهام بیای ، به جاش وقتی اومدم میتونیم بریم اسباب بازی فروشی هرچی خواستی بخری که دیگه حوصله سر نره
جونگکوک : واقعا ؟! باشه پس من اینجا میمونم
و با ذوق توی بغل تهیونگ پرید و با بوسه کوچکی روی گونه اش زد
تهیونگ : پسر خوب
و آروم خندید و دوباره جونگکوک رو روی زمین گذاشت ، هنوز کمی از آنها گذاشتن یه بچه توی خونه احساس بدی داشت ولی چاره ای نداشت . آخرین نگاهش را به جونگکوک انداخت و با تردید از خونه بیرون رفت . بعد از رفتنش جونگکوک روی کاناپه نشست و کانال های تلویزیون رو بالا و پایین کرد ، انقدر دستانش کوچولو بود که برای گرفتن کنترل مجبور بود از دوتا دستانش استفاده کنه ، دنبال کارتون میگشت اما به جاش چیزای دیگه ای پیدا کرد که قطعا براش مناسب نبود 😈
....ادامه دارد
- ۲.۳k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط