پارت بلای جونم
#پارت_54🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
بی اختیار چشم هام رو روی هم فشار دادم و دستم رو ل ا
موهاش بردم.
- می ...میشه یکم ...
میون کلامم پرید و دوباره بالا اومد و صورتش مقابلم قرار گرفت.
- یکم چی؟
دستم رو از لای موهاش بیرون اورد و مستقیم به چشم هاش خیره شدم.
- روی این مبل اذیت میشم! همش استرس دارم مونا بیاد بیدار بشه.
گلوم رو میون دست هاش گرفت و فشار ریزی داد.
- از کی تا حالا باید نگران باشم که با زنم دارم چیکار میکنم؟
جوابی برای سؤالش نداشتم و اجازه دادم هر کاری دوست داره انجام بده
برای اطمینان خاطر، کنار گوشم پچ زد:
- حواسم هست!
چشم روی هم فشار دادم.
***
با چشم هایی تار میدیدن نگاه به پنجره دوختم.
هنوز گرگ و میش بود.
جسم روی مبل چرمی و پیرهن مهام که تنم بود، همه و همه برام یادآوری دردی رو میکرد که چند ساعت پیش متحمل شده بودم.
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
بی اختیار چشم هام رو روی هم فشار دادم و دستم رو ل ا
موهاش بردم.
- می ...میشه یکم ...
میون کلامم پرید و دوباره بالا اومد و صورتش مقابلم قرار گرفت.
- یکم چی؟
دستم رو از لای موهاش بیرون اورد و مستقیم به چشم هاش خیره شدم.
- روی این مبل اذیت میشم! همش استرس دارم مونا بیاد بیدار بشه.
گلوم رو میون دست هاش گرفت و فشار ریزی داد.
- از کی تا حالا باید نگران باشم که با زنم دارم چیکار میکنم؟
جوابی برای سؤالش نداشتم و اجازه دادم هر کاری دوست داره انجام بده
برای اطمینان خاطر، کنار گوشم پچ زد:
- حواسم هست!
چشم روی هم فشار دادم.
***
با چشم هایی تار میدیدن نگاه به پنجره دوختم.
هنوز گرگ و میش بود.
جسم روی مبل چرمی و پیرهن مهام که تنم بود، همه و همه برام یادآوری دردی رو میکرد که چند ساعت پیش متحمل شده بودم.
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄
- ۲.۹k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط