پارت بلای جونم
#پارت_52🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
مگه نمیدونست؟
مگه عجیب بود؟
- معلومه!
نگاهش رنگ باخت.
دست هاش شل شد.
- من حوصله دردسر ندارم! بلند شو ...
حالا اینو میگفت؟
حالا که با تمام وجود باز هم رو میطلبیدم؟
- چه دردسری؟ مگه من زنت نیستم؟
نفس هاش سنگین شد.
سعی داشت نگاهش رو بدزده اما موفق نبود.
- خودتم میدونی جات توی زندگی من دائمی نیست؛ رو بزنم که دو روز دیگه بهونه کنی بمونی پیشم؟
بی پروا حرف می زد و این خجالت زدهم میکرد.
- خب ...خب میتونی این کارو نکنی!
منظورم کاملا واضح بود.
حتی مهام هم این رو فهمید که با جدیت روی مبل نشوندم
- خودت خواستی!
آروم سری تکون دادم که دست دراز کرد لیوان رو سمتم گرفت.
- بخور نفهمی ...
لیوان توی دستش رو سمت لب هام اورد ک سر کشیدم.
چند قطره ازش کنار لبم سرازیر شد که مهام با برنامه ریزی خاصی، پاکش کرد
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
مگه نمیدونست؟
مگه عجیب بود؟
- معلومه!
نگاهش رنگ باخت.
دست هاش شل شد.
- من حوصله دردسر ندارم! بلند شو ...
حالا اینو میگفت؟
حالا که با تمام وجود باز هم رو میطلبیدم؟
- چه دردسری؟ مگه من زنت نیستم؟
نفس هاش سنگین شد.
سعی داشت نگاهش رو بدزده اما موفق نبود.
- خودتم میدونی جات توی زندگی من دائمی نیست؛ رو بزنم که دو روز دیگه بهونه کنی بمونی پیشم؟
بی پروا حرف می زد و این خجالت زدهم میکرد.
- خب ...خب میتونی این کارو نکنی!
منظورم کاملا واضح بود.
حتی مهام هم این رو فهمید که با جدیت روی مبل نشوندم
- خودت خواستی!
آروم سری تکون دادم که دست دراز کرد لیوان رو سمتم گرفت.
- بخور نفهمی ...
لیوان توی دستش رو سمت لب هام اورد ک سر کشیدم.
چند قطره ازش کنار لبم سرازیر شد که مهام با برنامه ریزی خاصی، پاکش کرد
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
- ۲.۸k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط