چوک وچوک !... گم کرده راهش درشب تاریک
چوک وچوک !... گم کرده راهش درشب تاریک
شب پره ی ساحل نزدیک
دمبدم می کوبدم برپشت شیشه.
شب پره ی ساحل نزدیک !
درتلاش تو چه مقصودی ست ؟
از اطاق من چه می خواهی؟
شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنک) می گوید:
«چه فراوان روشنائی دراطاق توست !
باز کن دربرمن
خستگی آورده شب در من.»
به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک
هر تنی را می تواند برُد هرراهی
راه به سوی عافیتگاهی
وزپس هرروشنی ره بر مفری هست.
چوک وچوک ! ...در این دل شب کازو این رنج می زاید
پس چرا هر کس به راه من نمی آیدزمستان
شب پره ی ساحل نزدیک
دمبدم می کوبدم برپشت شیشه.
شب پره ی ساحل نزدیک !
درتلاش تو چه مقصودی ست ؟
از اطاق من چه می خواهی؟
شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنک) می گوید:
«چه فراوان روشنائی دراطاق توست !
باز کن دربرمن
خستگی آورده شب در من.»
به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک
هر تنی را می تواند برُد هرراهی
راه به سوی عافیتگاهی
وزپس هرروشنی ره بر مفری هست.
چوک وچوک ! ...در این دل شب کازو این رنج می زاید
پس چرا هر کس به راه من نمی آیدزمستان
- ۱.۳k
- ۱۰ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط