{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیستم

پارت بیستم

سه سال بعد

عمارتِ بزرگِ مادر سوکجین هنوز پابرجا بود، اما آت و سوکجین دیگر آنجا زندگی نمی‌کردند. همان خانه‌ی چوبیِ کنار جنگل، حالا خانه‌ی اصلی‌شان شده بود. همان جایی که اولین بار برف بارید و اولین «دوستت دارم» واقعی‌شان را گفتند.

حالا یونا بود. درخت‌های اطراف خانه پر از شکوفه‌های سفید و صورتی، و بوی علف تازه از پنجره‌ی باز به داخل می‌پیچید.

آت روی ایوان نشسته بود، لیوان چای کوهی در دست، و به شکم گردش نگاه می‌کرد. ماه هشتم بود. حرکاتِ کوچکِ بچه، مثل یک ماهی‌گیرِ لجباز، مدام توی شکمش می‌پیچید.

سوکجین از پشت سر آمد. دست‌هایش را روی شانه‌های آت گذاشت و خم شد تا بوسه‌ای روی فرق سرش بزند.

«چطوره امروز؟»

آت خندید. «همون که دیروز بود. یه فوتبالیستِ کوچیک توی شکمم داره تمرین می‌کنه.»

سوکجین دورِ ایوان چرخید و جلوی آت زانو زد. صورتش را به شکم آت چسباند و با صدای آرام و لطیفی که فقط برای این لحظه‌ها داشت، گفت:

«بابا اینجاست. دوباره لگد بزن ببینم؟»

و انگار که بچه حرفش را شنیده باشد، یک لگد محکم به جایی زد که صورت سوکجین بود. سوکجین سرش را بلند کرد و نگاهش به آت پر از شگفتی و عشق بود.

«والا... این بچه دقیقاً مثل خودته. لجوج و محکم.»

آت دستش را کشید به موهای سوکجین و با محبت انگشت‌هایش را توی تارهایش فرو کرد.

«نکنه ناراحتی؟»

«ناراحت؟ من از روزی که فهمیدم قراره پدر بشم، دیگه هیچ چیزی نمی‌تونه ناراحتم کنه.»

ادامه در پارت بعد...
دیدگاه ها (۰)

پارت بیستم ویکسه هفته بعدزایمان سخت بود. آت شانزده ساعت درد ...

حتما فالو و حمایت شهفیک نویسهههآیدی: @mmanmmanimmmanmmani

پارت نوزدهمزمستان سردی بود. شب. برف پشت پنجره‌ی اتاق‌شان آرا...

پارت پانزدهم💫ماه عسل. مادر سوکجین اصرار داشت بروند سیشل. «هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط