پارت نوزدهم
پارت نوزدهم
زمستان سردی بود. شب. برف پشت پنجرهی اتاقشان آرام میبارید و اتاق گرم بود از بخاری و از وجودشان کنار هم.
آت و سوکجین روی زمین نشسته بودند، پشتیشان به تخت، پتوی پشمی بزرگ روی هر دو. موسیقی ملایمی از بلندگو پخش میشد—همان قطعهای که شب عروسی توی باغ پخش کرده بودند.
آت سرش را روی شانهی سوکجین گذاشته بود و با انگشتهایش خطهای نامرئی روی دست سوکجین میکشید.
«اگه اون شب اول، توی سالن، اون جمله رو نگفته بودی... شاید هیچوقت نمیتونستم به خودم اجازه بدم دوستت داشته باشم.»
سوکجین خندید. صدای خندهاش در فضای آرام اتاق طنین انداخت. «کدوم جمله؟ اون یکی که گفتم نابود شدن راه آزادیه؟»
آت سرش را بلند کرد و نگاهش کرد. صورت سوکجین در نورِ مهتابی که از پنجره میآمد، عجیب آرام و جوان به نظر میرسید. خطوط همیشگیِ نگرانی از پیشانیاش رفته بود.
«نه. اون یکی که گفتی ''شاید منم بلدم نابود شدن رو''... همونجا بود که دونستم من نمیتونم ازت فرار کنم.»
سوکجین دستش را برد و موهای آت را به پشت گوشش حلقه کرد. نگاهش مثل همیشه عمیق، اما این بار ترس نداشت.
«آت...»
«آهان؟»
«دوستت دارم.»
سه کلمه. ساده. بدون حاشیه. بدون سوال. فقط یک حقیقتِ برهنه در نیمهشبِ برفی.
آت لبخند زد. لبخندی که از ته دلش میآمد.
«منم. لعنتی. منم.»
و این بار، بوسهشان نه در مهمانی، نه برای نمایش، نه حتی برای یادآوریِ عشق تازهشان بود. فقط یک وعده بود. یک وعدهی ساده:
«تا آخرش میمونم. باشه؟»
سوکجین پیشانیاش را به پیشانی آت چسباند.
«باشه. ولی آخرش رو من تعیین میکنم. و تا وقتی تو هستی، آخرش هیچوقت نمیرسه.»
اتاق ساکت شد. فقط صدای برف بود و نفسهایی که آرامتر از همیشه در کنار هم قرار گرفته بودند.
چطور بود؟ نظرتونو تو کامنتا بگید.
زمستان سردی بود. شب. برف پشت پنجرهی اتاقشان آرام میبارید و اتاق گرم بود از بخاری و از وجودشان کنار هم.
آت و سوکجین روی زمین نشسته بودند، پشتیشان به تخت، پتوی پشمی بزرگ روی هر دو. موسیقی ملایمی از بلندگو پخش میشد—همان قطعهای که شب عروسی توی باغ پخش کرده بودند.
آت سرش را روی شانهی سوکجین گذاشته بود و با انگشتهایش خطهای نامرئی روی دست سوکجین میکشید.
«اگه اون شب اول، توی سالن، اون جمله رو نگفته بودی... شاید هیچوقت نمیتونستم به خودم اجازه بدم دوستت داشته باشم.»
سوکجین خندید. صدای خندهاش در فضای آرام اتاق طنین انداخت. «کدوم جمله؟ اون یکی که گفتم نابود شدن راه آزادیه؟»
آت سرش را بلند کرد و نگاهش کرد. صورت سوکجین در نورِ مهتابی که از پنجره میآمد، عجیب آرام و جوان به نظر میرسید. خطوط همیشگیِ نگرانی از پیشانیاش رفته بود.
«نه. اون یکی که گفتی ''شاید منم بلدم نابود شدن رو''... همونجا بود که دونستم من نمیتونم ازت فرار کنم.»
سوکجین دستش را برد و موهای آت را به پشت گوشش حلقه کرد. نگاهش مثل همیشه عمیق، اما این بار ترس نداشت.
«آت...»
«آهان؟»
«دوستت دارم.»
سه کلمه. ساده. بدون حاشیه. بدون سوال. فقط یک حقیقتِ برهنه در نیمهشبِ برفی.
آت لبخند زد. لبخندی که از ته دلش میآمد.
«منم. لعنتی. منم.»
و این بار، بوسهشان نه در مهمانی، نه برای نمایش، نه حتی برای یادآوریِ عشق تازهشان بود. فقط یک وعده بود. یک وعدهی ساده:
«تا آخرش میمونم. باشه؟»
سوکجین پیشانیاش را به پیشانی آت چسباند.
«باشه. ولی آخرش رو من تعیین میکنم. و تا وقتی تو هستی، آخرش هیچوقت نمیرسه.»
اتاق ساکت شد. فقط صدای برف بود و نفسهایی که آرامتر از همیشه در کنار هم قرار گرفته بودند.
چطور بود؟ نظرتونو تو کامنتا بگید.
- ۳.۲k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط