{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه چند پارتی

ادامه چند پارتی





ویو کوک
ساعت 7:56 دیقه بود نه این طوری نمیشه باید با یکی حرف میزدم گوشیم رو برداشتم و به تهیونگ پیام دادم طبق انتظارم زود آنلاین شد
"متن چت"
سلام تهیونگ کجایی؟
سلام خونه چیشده آقا افتخار دادید؟
مسخره بازی در نیار
حسای عجیب غریبی نسبت به ات دارم
چجور حسی؟
(جونگکوک هم همون چیزایی که ات به مینجی گفت رو برای تهیونگ گفت)
خب معلومه پسر عاشقش شدی
خب باید چیکار کنم؟
برو و فردا بهش اعتراف کن
اوکی مرسی
"پایان چت"
رو تخت دراز کشیدم و به این موضوع داشتم فکر می کردم نه من واقعا عاشقشم باید فردا حتما بهش اعتراف کنم باید انتظار همه جور واکنشی ازش داشته باشم

پرش زمانی به موقعی که قراره درس بخونن
ویو ات
بازم تو کتابخونه قرار گذاشتم کتابخونه خلوت بود احتمالا همه سره کلاس بودن و مسئوله کتابخونه رفته بود تا استراحت کنه جونگکوک هم بعد از چند دیقه پیداش شد
-زود اومدی
+نه تو دیر اومدی
شروع کردیم به تمری کردن
ویو جونگکوک
داشتیم تمرین می کردیم که من یه دفعه ای خودکار رو گذاشتم رو میز و تکیه دادم زل زدم بهش که گفت
+چت شده چرا یه دفعه ای ول کردی
-می خوام یه چیزی بهت بگم
+بگو میشنوم
-ات من دوست دارم (اخه این چه وضعه اعتراف کردنه😑)
ویو ات
چی میگه این؟... چی زده این؟... فاز چیه؟..
+چی؟
-مگه کری میگم دوست دارم
+از چه نوع دوست داشتن
-از نوع عاشق بودن
همین طوری کپ کردم ود فاخ این همون آدمی نبود که عاشقه میرا بود
-خیلی خب جوابت چیه
+مگه تو عاشقه میرا نبودی؟
-کی عاشقه یه خیانت کار میمونه؟
+عَ کجا بدونم سر به سرم نمیزاری و نمی خوای اذیتم کنی؟
آروم نزدیکم شد و لبش رو گذاشت رو لبم بعد از چند دیقه جدا شد
-این کافیه؟
+خ..خو نمیدونم
که یه دفعه ای ی هاله اومد بیرون و بطور تعجب آور مینجی و بقیه بچه ها ی دانشگاه به علاوه کارمنداش و مدیر اومدن بیرون همگی گفتم ات ات ات
+اِوری بادی ببندین می خوام حرف بزنم
همه ساکت شدن یه نگاه به جونگکوک انداختم که با تعجب بهشون خیره شده
+خب تصمیمم رو گرفتم باشه بیا قرار بزاریم
که همه جیغ و هورا کشیدن و گفتن زود باش بوسش کن بوسش کن بوسش کن
و تا به خودم بیام لباش رو گذاشت رو لبام و









برید خونتون تموم شد😑😂😎
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

dark love

ازدواج اجباری

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۱✦ات ویوتمام مسیر برگشت از کمپانی فقط به حرف‌های ریچار...

My dady پارت①سانا: ات اتتتتت جواب سوال ۵ چی میشههات:...... س...

......//برده ی زیبا//......

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

Destiny part 7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط