{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‏هرگز به دستش ساعت نمی بست!

‏هرگز به دستش ساعت نمی بست!
روزی از او پرسیدم: پس چگونه است که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟
گفت: ساعت را از خورشید می پرسم!
پرسیدم: روزهای بارانی چطور؟
گفت: روزهای بارانی، همه‌ی ساعت ها ساعت عشق است!
راست می گفت، یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود..!
دیدگاه ها (۴)

مرا تا جان بود جانان تو باشیز جان خوش‌تر چه باشد آن تو باشی

💫 زندڪَی باید ڪرد...ڪَاه با تلخی راه...ڪَاه با یڪ ڪَل سرخ......

دختر که باشیهمه یِ کارهایی را که ناجوانمردانه ازت دریغَش کرد...

قلب ❤ ️۷۲ بار توی هر دقیقه می تپهحتی اگه قلب💞 تو توی هر دقی...

وصال محبوبابوالحسن نوری عارف بزرگ قرن سوم بود، در نماز خشکش ...

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۹

.....پارت ششم....

پارت ۱: خنده‌هایی که در باد گم شدندخورشیدِ عصر، رنگِ طلاییِ ...

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

پارت هجدهم بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنج...

‌نذر کرده اميک روزی که خوشحال تر بودمبيايم و بنويسم کهزندگی ...

.....پارت دوم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط