هرگز به دستش ساعت نمی بست!
هرگز به دستش ساعت نمی بست!
روزی از او پرسیدم: پس چگونه است که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟
گفت: ساعت را از خورشید می پرسم!
پرسیدم: روزهای بارانی چطور؟
گفت: روزهای بارانی، همهی ساعت ها ساعت عشق است!
راست می گفت، یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود..!
روزی از او پرسیدم: پس چگونه است که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟
گفت: ساعت را از خورشید می پرسم!
پرسیدم: روزهای بارانی چطور؟
گفت: روزهای بارانی، همهی ساعت ها ساعت عشق است!
راست می گفت، یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود..!
- ۵.۳k
- ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط