{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱: خنده‌هایی که در باد گم شدند

پارت ۱: خنده‌هایی که در باد گم شدند
خورشیدِ عصر، رنگِ طلاییِ گرمی به کوچه‌هایِ ساکتِ محله می‌داد. تهیونگ، با اون لبخندِ همیشگی که انگار از لبخند زدن ساخته شده بود، با تمامِ سرعت روی دوچرخه‌یِ قرمز و براقش رکاب می‌زد. باد توی صورتش می‌پیچید و اون رو به خنده‌هایِ بی‌صدا وادار می‌کرد.

«تهیونگ! صبر کن! خیلی تندی می‌ری!»

صدایِ جونگ‌کوک از پشت سر می‌اومد. کوکی با یه دوچرخه‌یِ ساده‌تر، اما با چشم‌هایی که همیشه با تحسین به تهیونگ نگاه می‌کرد، سعی می‌کرد خودش رو به اون برسه.

تهیونگ ایستاد و با شیطنت برگشت: «اگه نمی‌تونی دوچرخه‌سواری کنی، برو پیشِ مامانت بشین و پولدار باش، کوکی!»

جونگ‌کوک خودش رو زد به دیوار و با یه پوزخندِ بامزه گفت: «من پولدارم، ولی تو خیلی زرنگی! مامان می‌گه تو قراره یه روزی بزرگترین دانشمندِ دنیا بشی!»

تهیونگ خندید. اونا دو تا مثلِ دو تا سایه‌یِ هم بودن. تهیونگ، پسری بود که با وجودِ خانواده‌یِ مرفه، همیشه برای اون، کوکی بود؛ نه اون بچه‌یِ پولداری که بقیه ازش حسودی می‌کردن. اونا ساعت‌ها روی تپه‌یِ پشتِ محله می‌نشستن و با سنگ‌ها روی زمین شکل‌های مختلف می‌کشیدن.جونگ‌کوک همیشه یه دفترچه‌یِ کوچیک داشت و تهیونگ، با اون ذکاوتِ عجیبش، برای کوکی داستان‌هایِ خیالی می‌ساخت.

تهیونگ می‌گفت: «می‌دونی کوکی؟ اگه یه روزی ما بزرگ شدیم، من یه قلعه می‌سازم که از بالا بتونیم ابرها رو لمس کنیم، و تو… تو فرمانده‌یِ اون قلعه می‌شی!»

جونگ‌کوک با چشم‌هایِ درخشان گفت: «واقعاً؟ پس ما هیچ‌وقت از هم جدا نمی‌شیم، درست؟»

تهیونگ دستِ کوچیکش رو دراز کرد و انگشتِ کوچیکش رو به انگشتِ کوکی گره زد: «قول می‌دم. تا ابد، تهیونگ و جونگ‌کوک، با هم.»

اون روز، محله پر از صدای خنده‌یِ اونا بود. هیچ‌کس نمی‌دونست که این خنده‌ها، آخرین قطره‌هایِ شادی در دریایِ طوفانی هستن که در انتظارِ اون‌هاست. هیچ‌کس نمی‌دونست که یه جاده‌یِ تاریک، اون دو تا دوستِ صمیمی رو به سمت‌هایِ کاملاً متفاوتی خواهد برد.
[پایان پارت ۱]
دیدگاه ها (۰)

رمان تهکوک =دوستی دوباره ژانر=عاشقانه. بچه گانه.دوستانه.کودک...

پارت ۱۶: پایانِ داستان… و شروعِ یک زندگیغروب بود. آسمون رنگِ...

پارت ۷۶

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط