{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

l

l

" زمستان درون "


بگذار تا من

با زمستانی که در درونم می تازد

تنها بمانم

و تو را بر دستهای خورشید رها کنم .

تنها به خاطر چشمان آفتابخورده ی روشن توست

که هنوز به آسمان نگاه می کنم :

چشم هایی که خورشید را

در خود حل کرده و

و مرا میان این تن بیگانه با خودم

ذوب می کنند..


می خواهم تو را

بر دست های خورشید رها کنم .

اما اگر روزی دلت غروب خواست و

سکوت خواست و

صبوری خواست ،

مرا از تیغه ی خورشید صدا بزن

تا چشمهای تشنه ات را

بارانی کنم..

حالا می خواهم با این زمستان

تنها بمانم...l
دیدگاه ها (۴)

از تو سکوت مانده و از من، صدای توچیزی بگو که من بنویسم به جا...

فراتر از خویش

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط