l
l
" زمستان درون "
بگذار تا من
با زمستانی که در درونم می تازد
تنها بمانم
و تو را بر دستهای خورشید رها کنم .
تنها به خاطر چشمان آفتابخورده ی روشن توست
که هنوز به آسمان نگاه می کنم :
چشم هایی که خورشید را
در خود حل کرده و
و مرا میان این تن بیگانه با خودم
ذوب می کنند..
می خواهم تو را
بر دست های خورشید رها کنم .
اما اگر روزی دلت غروب خواست و
سکوت خواست و
صبوری خواست ،
مرا از تیغه ی خورشید صدا بزن
تا چشمهای تشنه ات را
بارانی کنم..
حالا می خواهم با این زمستان
تنها بمانم...l
" زمستان درون "
بگذار تا من
با زمستانی که در درونم می تازد
تنها بمانم
و تو را بر دستهای خورشید رها کنم .
تنها به خاطر چشمان آفتابخورده ی روشن توست
که هنوز به آسمان نگاه می کنم :
چشم هایی که خورشید را
در خود حل کرده و
و مرا میان این تن بیگانه با خودم
ذوب می کنند..
می خواهم تو را
بر دست های خورشید رها کنم .
اما اگر روزی دلت غروب خواست و
سکوت خواست و
صبوری خواست ،
مرا از تیغه ی خورشید صدا بزن
تا چشمهای تشنه ات را
بارانی کنم..
حالا می خواهم با این زمستان
تنها بمانم...l
- ۳.۶k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط