{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچها ببخشید من همه ی اینارو کپی کردم و الان که میخواستم پ

بچها ببخشید من همه ی اینارو کپی کردم و الان که میخواستم پارت 1۶ رو بفرستم نگاه میکنم نیست حذف شده ، ببخشید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

پارت ۱۷: «آخرین آرزوی گردنبند»

چند روز از حمله‌ی یونا گذشته بود.

قصر هنوز آثار جنگ را روی دیوارهایش داشت.

اما برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

صدای ترس و فریاد در آن شنیده نمی‌شد.

پری‌های زندانی آزاد شده بودند.

خون‌آشام‌ها دیگر با نگاه دشمن به تو نگاه نمی‌کردند.

اما هنوز یک راز باقی مانده بود.

گردنبند.


---

تو در باغ قصر قدم می‌زدی.

درختان قدیمی آرام تکان می‌خوردند و نور ماه روی زمین افتاده بود.

اما چیزی ذهنت را مشغول کرده بود.

آن نوشته...

«برای برگرداندن یک زندگی، چیزی با همان ارزش باید داده شود.»

نمی‌توانستی فراموشش کنی.


---

صدای قدم‌هایی آمد.

بدون اینکه برگردی، فهمیدی چه کسی است.

«شوگا.»


او کنار تو ایستاد.

«چطور فهمیدی منم؟»


لبخند کوچکی زدی.

«چون همیشه خیلی بی‌صدا راه می‌ری.»


شوگا برای لحظه‌ای ساکت شد.

بعد گفت:

«امروز برای اولین بار... قصر آرومه.»


به اطراف نگاه کرد.

«خیلی وقت بود این حس رو نداشتم.»



---

چند لحظه سکوت شد.

بعد آرام پرسیدی:

«اگر گردنبند بتونه خواهرت رو برگردونه... هنوز می‌خوای این کارو بکنی؟»


شوگا جواب نداد.

نگاهش به ماه بود.

«قبلاً فکر می‌کردم آره.»


متعجب نگاهش کردی.

«قبلاً؟»


شوگا آرام گفت:

«چون اون موقع فکر می‌کردم تنها چیزی که از دست دادم، خواهرمه.»


مکث کرد.

«اما حالا فهمیدم اشتباهات زیادی کردم.»



---

«شوگا...»


او نگاهت کرد.

«آریا همیشه می‌گفت قدرت واقعی این نیست که بتونی چیزی رو برگردونی.»


لبخند غمگینی زد.

«قدرت واقعی اینه که چیزی رو که هنوز داری، نابود نکنی.»


قلبت برای لحظه‌ای لرزید.


---

همان شب...

همه در سالن اصلی جمع شدند.

پدر شوگا کتاب قدیمی را باز کرد.

پدر شوگا: «وقتشه حقیقت آخرین آرزوی گردنبند رو بفهمیم.»

همه ساکت شدند.

تو جلو رفتی.

«چی نوشته؟»


پدر شوگا صفحه را ورق زد.

پدر شوگا: «این گردنبند می‌تواند یک روح را برگرداند...»

مکث کرد.

پدر شوگا: «اما فقط وقتی که صاحبش از چیزی که برایش ارزشمند است، بگذرد.»


---

همه به تو نگاه کردند.

چون همه می‌دانستند...

قدرتمندترین چیز در اختیار تو بود.

اما ناگهان شوگا گفت:

«نه.»


همه به او نگاه کردند.

پدر شوگا: «شوگا؟»

او جلو آمد.

«من نمی‌خوام ا.ت چیزی رو از دست بده.»



---

نگاهش کردی.

«اما آریا برای تو مهمه.»


شوگا آرام جواب داد:

«آره.»


چند لحظه سکوت کرد.

«اما نمی‌خوام برای نجات کسی که دوستش دارم، کسی دیگه‌ای رو قربانی کنم.»



---

همین جمله...

باعث شد همه ساکت شوند.

چون شوگا دیگر همان خون‌آشام گذشته نبود.


---

اما ناگهان...

تمام چراغ‌های قصر خاموش شدند.

هوای سردی وارد سالن شد.

یک صدای آشنا پیچید.

یونا.

یونا: «چه لحظه‌ی احساسی‌ای.»

همه برگشتند.

یونا از سایه‌ها بیرون آمد.

اما این بار...

تنها نبود.

کنارش یک موجود تاریک ایستاده بود.


---

شوگا شمشیرش را بیرون آورد.

«یونا.»


یونا لبخند زد.

یونا: «فکر کردی من شکست خوردم؟»

به گردنبند نگاه کرد.

یونا: «من فهمیدم چطور باید قدرتش رو بگیرم.»

چشمانت تیره شد.

«تو هنوز دست برنمی‌داری؟»


یونا آرام گفت:

یونا: «نه.»

مکث کرد.

یونا: «چون این بار... کسی کنار تو نیست که نجاتت بده.»


---

اما قبل از اینکه حمله کند...

گردنبندت خودش شروع به درخشیدن کرد.

نورش تمام سالن را گرفت.

و یک تصویر ظاهر شد.

تصویر آریا.

اما این بار...

او زنده بود.

و داشت چیزی می‌گفت.

«شوگا... وقتشه حقیقت رو بدونی.»


---

چشمان شوگا باز ماند.

چون صدای خواهرش را بعد از سال‌ها شنیده بود.

اما پیام آریا...

قرار بود همه‌چیز را تغییر دهد.

ادامه دارد🍷
دیدگاه ها (۳)

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۵: «انت...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۴: «جنگ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۹: «قدرت...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲: «ورود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط