{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

پارت ۱۸: «بازگشت آریا»

نور گردنبند تمام سالن را پوشانده بود.

همه ساکت بودند.

هیچ‌کس حتی نفس نمی‌کشید.

چون بعد از سال‌ها...

صدای کسی شنیده می‌شد که همه فکر می‌کردند برای همیشه از دست رفته.

آریا.


---

تصویر آریا واضح‌تر شد.

همان لبخند آرامی که در نقاشی‌ها دیده بودی...

همان چشمانی که شبیه شوگا بود.

آریا: «شوگا...»

شوگا چند قدم جلو رفت.

برای اولین بار، چهره‌اش کاملاً از آن حالت سرد همیشگی خارج شده بود.

«آریا...؟»


صدایش آرام می‌لرزید.

آریا لبخند زد.

آریا: «بالاخره صدای منو شنیدی.»


---

شوگا نمی‌توانست چیزی بگوید.

سال‌ها دنبال یک راه برای برگرداندن خواهرش بود.

سال‌ها خودش را مقصر می‌دانست.

اما حالا...

او روبه‌رویش بود.

حتی اگر فقط یک تصویر بود.


---

آریا به تو نگاه کرد.

آریا: «تو آخرین پری ماهی.»

کمی تعجب کردی.

«تو منو می‌شناسی؟»


آریا آرام گفت:

آریا: «از زمانی که به دنیا اومدی.»

همه متعجب شدند.


---

شوگا با تعجب پرسید:

«چطور؟»


آریا نگاهش را به او داد.

آریا: «چون من کسی بودم که ازت خواستم پیداش کنی.»

سکوت.

چشمان شوگا باز شد.

«چی؟»



---

آریا ادامه داد:

آریا: «سال‌ها پیش وقتی فهمیدم جنگ بین پری‌ها و خون‌آشام‌ها یک دروغ بزرگه، دنبال راهی بودم تا صلح رو برگردونم.»

به تو نگاه کرد.

آریا: «و فهمیدم تنها کسی که می‌تونه این کار رو انجام بده، آخرین پری ماهه.»


---

تو آرام پرسیدی:

«پس... گردنبند؟»


آریا لبخند زد.

آریا: «گردنبند فقط یک وسیله برای برآورده کردن آرزو نیست.»

نور اطرافش بیشتر شد.

آریا: «اون قلب واقعی صاحبش رو آزمایش می‌کنه.»


---

یونا با عصبانیت قدم جلو گذاشت.

یونا: «دروغه!»

همه به او نگاه کردند.

یونا: «پس چرا هیچ‌کس نمی‌تونست ازش استفاده کنه؟ چرا همه برای داشتنش جنگیدن؟»

آریا نگاه غمگینی به او کرد.

آریا: «چون همه قدرت می‌خواستن... نه مسئولیت.»


---

یونا سکوت کرد.

اما هنوز خشم در چشمانش بود.

یونا: «من فقط می‌خواستم کسی منو انتخاب کنه.»

صدایش آرام‌تر شد.

یونا: «فقط یک بار.»

برای لحظه‌ای...

حتی تو هم ناراحتی را در صدایش حس کردی.


---

شوگا به سمت یونا نگاه کرد.

«یونا...»


اما یونا سرش را برگرداند.

یونا: «نه.»

لبخند تلخی زد.

یونا: «دیگه دیر شده.»


---

ناگهان موجود تاریکی کنار یونا حرکت کرد.

قدرتش بیشتر شد.

دوست شوگا فریاد زد:

دوست شوگا: «قربان! اون موجود داره انرژی قصر رو می‌گیره!»

همه فهمیدند.

یونا تنها نبود.

او از چیزی بزرگ‌تر کمک گرفته بود.


---

آریا با نگرانی گفت:

آریا: «وقت زیادی نداریم.»

شوگا به تصویرش نگاه کرد.

«چطور برگردونمت؟»


آریا لبخند آرامی زد.

آریا: «شوگا... هنوز هم نفهمیدی؟»

مکث کرد.

آریا: «من هیچ‌وقت واقعاً نرفته بودم.»


---

همه متعجب شدند.

آریا به گردنبند نگاه کرد.

آریا: «بخشی از روح من داخل این جادو باقی مونده بود.»

بعد به شوگا نگاه کرد.

آریا: «اما برای برگشتن کامل... باید یک چیز رو قبول کنی.»

شوگا آرام پرسید:

«چی؟»



---

آریا:

«باید گذشته رو رها کنی.»


---

سکوت.

شوگا سال‌ها با گذشته زندگی کرده بود.

با عذاب.

با پشیمانی.

اما حالا...

برای نجات خواهرش باید چیزی را رها می‌کرد که همیشه با خودش حمل کرده بود.


---

تو به شوگا نگاه کردی.

و برای اولین بار فهمیدی...

شاید بزرگ‌ترین نبرد او...

نه با دشمن‌ها...

بلکه با خودش بود.

اما هنوز یک مشکل وجود داشت.

یونا و موجود تاریک...

قصر را در آستانه‌ی نابودی قرار داده بودند...

ادامه دارد🍷

شرطا:
28 کامنت
15 لایک
بچها من نمی‌خواستم اینقدر شرطا بالا باشه ...
حمایتتون هر روز داره کمتر از دیروز میشه دیگه واقعا نمیتونم
۱3۱ فالور ، ۷/۸ لایک همین!!!
مگه چی میشه یه لایک و کامنت بزارین ها!؟
شما نمیدونین چقدر سخته چقدر وقت و ذهن آدم رو میگیره
الان چبدونم پیجای دیگه هنوز پست نزاشته ۱۵۰ لایک ۱۲۹ کامنت
ولی من یک سال هم صبر کنم لایکاتون ۱0 تا هم نمیرسه
یعنی اینقدر بیرحمین !
دیدگاه ها (۴)

8 لایک 2 کامنت. ۷هفته پیش8لایک 8کامنت. 10 هفته پیش9لایک ۰کا...

فالو و حمایت شده خوشگلای من!!!🫀🩷@wiwish.bts

بچها ببخشید من همه ی اینارو کپی کردم و الان که میخواستم پارت...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۲: «تاج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط