{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت ۲۷ | «حقیقت»

🖤 پارت ۲۷ | «حقیقت»

لانا جلوی در ایستاد.

داخل اتاق تاریک بود.

روی دیوار، چندین عکس قرار داشت.

لانا جلوتر رفت.

یک عکس را برداشت.

چهره‌ی خودش بود.

اما عکس...

برای سه سال قبل بود.

لانا زیر لب:

— «این غیرممکنه...»

تهیونگ با دیدن عکس خشکش زد.

— «لانا... اون عکس رو از کجا آوردن؟»

کوک وارد اتاق شد.

لانا سریع برگشت.

— «تو از اینا خبر داشتی؟»

کوک سکوت کرد.

لانا:

— «جواب بده!»

کوک:

— «بعضی‌هاشو.»

لانا:

— «پس چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟»

کوک:

— «چون نمی‌خواستم بدونی قبل از اینکه بفهمم واقعاً کی پشت این ماجراست.»

تهیونگ یکی از عکس‌ها را برداشت.

پشت عکس نوشته شده بود:

«سوژه‌ی اصلی: لانا»

تهیونگ:

— «سوژه؟!»

ناگهان چراغ‌ها خاموش شدند.

صدایی از بلندگو پخش شد:

— «بالاخره حقیقت رو دیدی.»

لانا:

— «تو کی هستی؟»

صدا خندید.

— «کسی که خیلی وقته تو رو می‌شناسه.»

کوک:

— «خودتو نشون بده.»

صدا:

— «هنوز نه.»

چراغ‌ها دوباره روشن شدند.

روی میز، یک پاکت سیاه افتاده بود.

روی آن فقط نوشته شده بود:

برای لانا.

لانا پاکت را باز کرد.

داخلش یک جمله بود:

«قاتل خواهرت هنوز زنده است.»

لانا نفسش بند آمد.

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۲۸ | «یک قدم تا حقیقت»لانا کاغذ را محکم در دستش گرفت....

🖤 پارت ۲۶ | «اتاق ممنوعه»لانا به کوک خیره شد.— «چرا نباید از...

🖤 پارت ۲۵ | «بازی شروع شد»کوک علامت روی دستگیره را لمس کرد.ل...

🖤 پارت ۱۷ | «پاکت سیاه»نیمه‌شب بود.عمارت کاملاً ساکت بود.لان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط