(˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
(˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
part 9
به دسته سوخته اش نگاه کرد حتا کسی را در این عمارت نداشت تا برایش پانسمانش کنه باز هم تنهایی باز هم درد قلبی که دیگر تحملش را نداشت باید چیکار میکرد هر دو طرف موهایش را در دستانش گرفت احساس اضافه پوچ خالی بودن میکرد چرا کسی نبود تا اشک هایش را پاک کنه
زندگی جوری مسائلی پیچیده ای داره آیا آدم باید از آنها رد بشه جوری که قلبش درد میکرد دستش را گذاشت رویه قلبش چرا این درد تموم نمیشد ٫٫٫چیکار کنم ٫٫٫٫ با خودش زمزمه کرد و سر اش را به تخت تکیه داد سوزش دستش هر دقیقه زیادتر و زیاتر میشد مطمئن بود پشته دستش تاول میزنه نفس خسته ای کشید و دست از گریه کردن برداشت بی صدا تویه اتاق تاریک سکوت کور نشسته بود یاد شماره ای که مین هی بهش داده بود افتاد دیگه وقتش بود باید اون کارو انجام میداد باید دیگه با عقلش تصمیم میگرفت نباید به فکره بقیه می بود دل شکسته از اینکه حتا برادر اش هم باهاش دشمنه از رویه زمین بلند شد دستی به گونه هایش کشید و اشک هایش را پاک نمود سپس به طرف عسلی کناره تخت قدم برداشته خم شد و کشو را باز کرد کتاب را از کشو برداشت صاف ایستاده و لای کتاب را باز نمود تکه کاغذی که قرار بود سرنوشت آن دختر را عوض کنه برداشت و دوباره کتاب را جایش نهاد به شماره تو دستش خیره شد با چشمانی قرمز مثله خون و عرقی که بخاطر سوزش دستش رویه پیشانیش رها بودن و اشکی که بخاطر این زندگی درد آور در چشمانش جاری بودن این خون و عرق و اشکی بود که بخاطر کسایی که اسم خانواده روش هستن به سمتش همیشه هجوم می آورد نگاهش را از شماره تو دستش گرفت و به گوشه ای از اتاق داد چطوری٫٫٫٫ باهاش تماس بگیرم من که گوشی ندارم برادر جونگ کی هم نیست چیکار کنم ......تنها راه فقط گوشی پدره باید این ریسکو بکنم ٫٫٫٫
part 9
به دسته سوخته اش نگاه کرد حتا کسی را در این عمارت نداشت تا برایش پانسمانش کنه باز هم تنهایی باز هم درد قلبی که دیگر تحملش را نداشت باید چیکار میکرد هر دو طرف موهایش را در دستانش گرفت احساس اضافه پوچ خالی بودن میکرد چرا کسی نبود تا اشک هایش را پاک کنه
زندگی جوری مسائلی پیچیده ای داره آیا آدم باید از آنها رد بشه جوری که قلبش درد میکرد دستش را گذاشت رویه قلبش چرا این درد تموم نمیشد ٫٫٫چیکار کنم ٫٫٫٫ با خودش زمزمه کرد و سر اش را به تخت تکیه داد سوزش دستش هر دقیقه زیادتر و زیاتر میشد مطمئن بود پشته دستش تاول میزنه نفس خسته ای کشید و دست از گریه کردن برداشت بی صدا تویه اتاق تاریک سکوت کور نشسته بود یاد شماره ای که مین هی بهش داده بود افتاد دیگه وقتش بود باید اون کارو انجام میداد باید دیگه با عقلش تصمیم میگرفت نباید به فکره بقیه می بود دل شکسته از اینکه حتا برادر اش هم باهاش دشمنه از رویه زمین بلند شد دستی به گونه هایش کشید و اشک هایش را پاک نمود سپس به طرف عسلی کناره تخت قدم برداشته خم شد و کشو را باز کرد کتاب را از کشو برداشت صاف ایستاده و لای کتاب را باز نمود تکه کاغذی که قرار بود سرنوشت آن دختر را عوض کنه برداشت و دوباره کتاب را جایش نهاد به شماره تو دستش خیره شد با چشمانی قرمز مثله خون و عرقی که بخاطر سوزش دستش رویه پیشانیش رها بودن و اشکی که بخاطر این زندگی درد آور در چشمانش جاری بودن این خون و عرق و اشکی بود که بخاطر کسایی که اسم خانواده روش هستن به سمتش همیشه هجوم می آورد نگاهش را از شماره تو دستش گرفت و به گوشه ای از اتاق داد چطوری٫٫٫٫ باهاش تماس بگیرم من که گوشی ندارم برادر جونگ کی هم نیست چیکار کنم ......تنها راه فقط گوشی پدره باید این ریسکو بکنم ٫٫٫٫
- ۱۷.۶k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط