ادامه پارت ۹
ادامه پارت ۹
اگه کاغذ را در مشت اش سفت گرفته تا مبادا کسی ازش خبر دار بشه کفش هایش را کشید تا صدای در نیاد سمته درب اتاقش قدم برداشت و آنجا را ترک کرد همه جا تاریک بود چراغ ها خاموش بودن هیچکس آنجا نبود هر کدامشان در اتاق های خودشان خواب های هفت پادشاه را می دیدند اما لی آهو به اتاق پدر و مادرش رفت به آرامی درب را باز کرد نگاه کوتاهی به تمام اتاق انداخت گوشی پدرش که کناره عسلی تخت پدرش بود نظرش را گرفت باید میرفت آن را برمیداشت با به این زندگی رقت انگیز است ادامه میداد، وارده اتاق شد تخت پدرش با فاصله کمی از تخت مادرش قرار داشت رویه نوک انگشتانش به عسلی کناره تخت پدرش رسید بلافاصله گوشی را برداشت و اتاق را ترک کرد وارده راه روی شد که مطمئن بود کسی آنجا نمیاد سریع شماره را وارد کرد و منتظر ماند ثانیه نگذشت که صدای فرد پشته گوشی پخش شد مین هی : آلو شما ....
لی آهو درحالیکه با ترس چشم هایش این سو و آن سو میچرخیدن با عجله بیان کرد لی آهو : منم لی آهو نمیتونم حرف بزنم به پیشنهادت فکر کردم باشه بیایید...
اگه کاغذ را در مشت اش سفت گرفته تا مبادا کسی ازش خبر دار بشه کفش هایش را کشید تا صدای در نیاد سمته درب اتاقش قدم برداشت و آنجا را ترک کرد همه جا تاریک بود چراغ ها خاموش بودن هیچکس آنجا نبود هر کدامشان در اتاق های خودشان خواب های هفت پادشاه را می دیدند اما لی آهو به اتاق پدر و مادرش رفت به آرامی درب را باز کرد نگاه کوتاهی به تمام اتاق انداخت گوشی پدرش که کناره عسلی تخت پدرش بود نظرش را گرفت باید میرفت آن را برمیداشت با به این زندگی رقت انگیز است ادامه میداد، وارده اتاق شد تخت پدرش با فاصله کمی از تخت مادرش قرار داشت رویه نوک انگشتانش به عسلی کناره تخت پدرش رسید بلافاصله گوشی را برداشت و اتاق را ترک کرد وارده راه روی شد که مطمئن بود کسی آنجا نمیاد سریع شماره را وارد کرد و منتظر ماند ثانیه نگذشت که صدای فرد پشته گوشی پخش شد مین هی : آلو شما ....
لی آهو درحالیکه با ترس چشم هایش این سو و آن سو میچرخیدن با عجله بیان کرد لی آهو : منم لی آهو نمیتونم حرف بزنم به پیشنهادت فکر کردم باشه بیایید...
- ۱۲.۱k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط