ویو جونگکوک
ویو جونگکوک
بدو بدو از اتاق خارج شدم باید قبل رفتن باند بلک دایمند از شرق میفهمیدم که جئون ازشون چی خواسته که قبول کردن و اصلا به چه درد میخورن..
ویو نویسنده
جونگکوک اصلا حواسش به دختری که تو اتاق ازش خون میرفت نبود و فقط امیدوار بود اون چیزی که تو ذهنشه اتفاق نیوفته
ویو ات
از خواب بیدار شدم..من کجا بودم؟ دستم زنجیر شده بود و به تخت بسته شده بودم چشمام هم بسته بودن
+هی..اینجا کجاست؟
زنجیرارو کشیدم ولی تکون نخوردن داد زدم
+نیناااا
+تهیونگگگ
شوخی بود مگه نه؟نکنه دوباره اسیر شده باشم؟ولی جونگکوک هیچوقت چشمامو نمیبست..بعدشم اگه نزدیکم بخواد بشه میمیره مگه نه؟
$انقدر وول نخور پری کوچولو..
صداش...صداش خیلی آشنا بود
+تو کی هستی؟
$من آپای کوکو ام...قبلا باهم ملاقات داشتیم عروس عزیزم
آپا..کوکو..عروس..ملاقات..جئون؟
+(بغض)بزار برم بازم کن لطفا به بال هام داره فشار میاد
$تازه اومدی..نگران نباش تولد کوکو نزدیکه.. سه روز مهمون منی و بعد برمیگردی پیش اربابت. راستی..دیدم کوکو بال هاتون قط کرد..پس چجوری الان بال داری.؟(پوزخند صدا دار) مهم نیست در هر صورت حسرت استفاده ازشون تو دلت میمونه..
میخواستم چیزی بگم که دهنم با جادو بسته شد...اون حس لعنتی..
ویو نویسنده
جئون داشت تقلا های ات و با لذت میدید که در زدن
$بیا تو
بادیگاردی که قرار بود برا جیسو دکتر بیاره حالا با جسم نیمه هوشیاره دختر وارد شد جیسو تا جئون و دید داد زد
×ولم کننن (گریه)
$هیشششش شومون کوچولو..تو که نمیخوای آپا رو عصبی کنی مگه نه؟
با شنیدن اون لقب فهمید که کاری از دستش برنمیاد و بهتره دست اون روانی بهونه نده
لبخندی از مطیع بودن دختر زد ولی نه لبخندی که از سر مهربونی باشه بخاطر این بود که میتونست هم دختر و هم پسر و به راحتی رام و مطیع خودش کنه..پکی از سیگارش زد و به اون دوتا میله اشاره کرد(از همون میله ها که برا ات قبلا جونگکوک میبست و خیلی باهاش کار داریم)
$ببندش
بادیگارد بدون اتلاف وقت ته زنجیری که ابتداش به دستای دختر بسته بود و گرفت و محکم سمت دوتا میله کشید..اره بادیگاردای اونجا زیادی وحشی بودن
جدیدا دارم کم کاری میکنم از پرنسسام و فالورای عزیزم عذر میخوام سرم خیلی شلوغ بود
کامنت خوب؟
بدو بدو از اتاق خارج شدم باید قبل رفتن باند بلک دایمند از شرق میفهمیدم که جئون ازشون چی خواسته که قبول کردن و اصلا به چه درد میخورن..
ویو نویسنده
جونگکوک اصلا حواسش به دختری که تو اتاق ازش خون میرفت نبود و فقط امیدوار بود اون چیزی که تو ذهنشه اتفاق نیوفته
ویو ات
از خواب بیدار شدم..من کجا بودم؟ دستم زنجیر شده بود و به تخت بسته شده بودم چشمام هم بسته بودن
+هی..اینجا کجاست؟
زنجیرارو کشیدم ولی تکون نخوردن داد زدم
+نیناااا
+تهیونگگگ
شوخی بود مگه نه؟نکنه دوباره اسیر شده باشم؟ولی جونگکوک هیچوقت چشمامو نمیبست..بعدشم اگه نزدیکم بخواد بشه میمیره مگه نه؟
$انقدر وول نخور پری کوچولو..
صداش...صداش خیلی آشنا بود
+تو کی هستی؟
$من آپای کوکو ام...قبلا باهم ملاقات داشتیم عروس عزیزم
آپا..کوکو..عروس..ملاقات..جئون؟
+(بغض)بزار برم بازم کن لطفا به بال هام داره فشار میاد
$تازه اومدی..نگران نباش تولد کوکو نزدیکه.. سه روز مهمون منی و بعد برمیگردی پیش اربابت. راستی..دیدم کوکو بال هاتون قط کرد..پس چجوری الان بال داری.؟(پوزخند صدا دار) مهم نیست در هر صورت حسرت استفاده ازشون تو دلت میمونه..
میخواستم چیزی بگم که دهنم با جادو بسته شد...اون حس لعنتی..
ویو نویسنده
جئون داشت تقلا های ات و با لذت میدید که در زدن
$بیا تو
بادیگاردی که قرار بود برا جیسو دکتر بیاره حالا با جسم نیمه هوشیاره دختر وارد شد جیسو تا جئون و دید داد زد
×ولم کننن (گریه)
$هیشششش شومون کوچولو..تو که نمیخوای آپا رو عصبی کنی مگه نه؟
با شنیدن اون لقب فهمید که کاری از دستش برنمیاد و بهتره دست اون روانی بهونه نده
لبخندی از مطیع بودن دختر زد ولی نه لبخندی که از سر مهربونی باشه بخاطر این بود که میتونست هم دختر و هم پسر و به راحتی رام و مطیع خودش کنه..پکی از سیگارش زد و به اون دوتا میله اشاره کرد(از همون میله ها که برا ات قبلا جونگکوک میبست و خیلی باهاش کار داریم)
$ببندش
بادیگارد بدون اتلاف وقت ته زنجیری که ابتداش به دستای دختر بسته بود و گرفت و محکم سمت دوتا میله کشید..اره بادیگاردای اونجا زیادی وحشی بودن
جدیدا دارم کم کاری میکنم از پرنسسام و فالورای عزیزم عذر میخوام سرم خیلی شلوغ بود
کامنت خوب؟
- ۸۵۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط