برای او غزل میخوانم اما عشق پیدا نیست
برای او غزل میخوانم اما عشق پیدا نیست
سرودوصلمیخوانم ولیدلدار اینجا نیست
هوس کردم که در آغوش او آرامشی گیرم
تمام شهر را گشتم ولی یارم هویدا نیست
دراینشبهایپاییزی کهسرما میکند بیداد
بهدنبال گلیگشتم ولی یک برگ پیدا نیست
سکوتخودشکستم تاکه شاید بشنود شعرم
ولی لبخند تلخم را کسی اینجا جویا نیست
دل بشکسته را پیشش نمودم پیشکش اما
دراینگمگشتهدر رویادلیمثل دل ما نیست
سحر بر چشم و ابرویش نمازی اقتدا کردم
شکستمبینلبهایشنمازماینکهحاشانیست
شمیم عطر گیسویش و ناز لمس آن دستان
بهدریادلزدماما بهجز تلخی طعمش نیست
به یاد روز های خوب گشودم دفتر شعرم
ببین ابیات مستانه میان برگهایش نیست
نفسگرمیکشماکنونبهشوقوصل چشم او
ولی این واژهی تنها که گویای غم ما نیست
به زلف مست آن رعنا قسم پیمانه نشکستم
کهاوباخمابرویششکستپیماناینجا نیست
تو گر می بینیام تنها کنار برکه ای پر غم
بدانرودمخشکیدهودرمنچشم دریا نیست
بخند بر سرنوشت من کهاو باساز دل رشته
و با لب های رنگینش دگر ما را مدارا نیست
چهحالیدارمایساقی، پیوستهدلم خونست
بهدردهجراوایبختکهدرقلبم هویدا نیست
هراسانم از این ویرانی کاشانه دلتنگیم اما
چهباکازاینهراسسردوقتییاربا ما نیست
کنارپنجرهبنشستهوتنهادرگیرمدراین شبها
ولیکورسوازنورش،بهچشممنهویدا نیست
به یاد لحظهی رفتن دری بود و تویی و من
ندانستمکهمیماندهماندر، در کهتنها نیست
خیالم پیر خواهیم شد بهپای قصههای شب
بدانازغصهمیمیرمواینیکقصهتنها نیست
دگر گیسو مده بر باد که یک عاشق نمییابی
منمآنعاشقمستکهدیگرجایم اینجا نیست
(ندا)
🆔 @RomanticPoem
سرودوصلمیخوانم ولیدلدار اینجا نیست
هوس کردم که در آغوش او آرامشی گیرم
تمام شهر را گشتم ولی یارم هویدا نیست
دراینشبهایپاییزی کهسرما میکند بیداد
بهدنبال گلیگشتم ولی یک برگ پیدا نیست
سکوتخودشکستم تاکه شاید بشنود شعرم
ولی لبخند تلخم را کسی اینجا جویا نیست
دل بشکسته را پیشش نمودم پیشکش اما
دراینگمگشتهدر رویادلیمثل دل ما نیست
سحر بر چشم و ابرویش نمازی اقتدا کردم
شکستمبینلبهایشنمازماینکهحاشانیست
شمیم عطر گیسویش و ناز لمس آن دستان
بهدریادلزدماما بهجز تلخی طعمش نیست
به یاد روز های خوب گشودم دفتر شعرم
ببین ابیات مستانه میان برگهایش نیست
نفسگرمیکشماکنونبهشوقوصل چشم او
ولی این واژهی تنها که گویای غم ما نیست
به زلف مست آن رعنا قسم پیمانه نشکستم
کهاوباخمابرویششکستپیماناینجا نیست
تو گر می بینیام تنها کنار برکه ای پر غم
بدانرودمخشکیدهودرمنچشم دریا نیست
بخند بر سرنوشت من کهاو باساز دل رشته
و با لب های رنگینش دگر ما را مدارا نیست
چهحالیدارمایساقی، پیوستهدلم خونست
بهدردهجراوایبختکهدرقلبم هویدا نیست
هراسانم از این ویرانی کاشانه دلتنگیم اما
چهباکازاینهراسسردوقتییاربا ما نیست
کنارپنجرهبنشستهوتنهادرگیرمدراین شبها
ولیکورسوازنورش،بهچشممنهویدا نیست
به یاد لحظهی رفتن دری بود و تویی و من
ندانستمکهمیماندهماندر، در کهتنها نیست
خیالم پیر خواهیم شد بهپای قصههای شب
بدانازغصهمیمیرمواینیکقصهتنها نیست
دگر گیسو مده بر باد که یک عاشق نمییابی
منمآنعاشقمستکهدیگرجایم اینجا نیست
(ندا)
🆔 @RomanticPoem
- ۷۶۸
- ۲۷ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط