{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«ساعت ۳:۱۷»

«ساعت ۳:۱۷»

درِ شماره ۷ کاملاً باز شد.

ات خشکش زده بود.

پشت در...

هیچ اتاقی نبود.

فقط یک راهروی تاریک و طولانی که انگار انتها نداشت.

ات با صدای خیلی آروم گفت: «این... دیگه کجاست؟»

جیمین به راهرو خیره شد.

«همون جایی که پنج سال پیش همه‌چیز شروع شد.»

ات: «همه‌چیز یعنی چی؟»

جیمین جواب نداد.

فقط وارد راهرو شد و گفت:

«اگه می‌خوای زنده از اینجا بیرون بری، پشت سرم بیا.»

ات چند لحظه مردد موند، بعد دنبالش رفت.

چند قدم که برداشتند، صدای تلفن دوباره بلند شد.

📞 یونا

ات سریع جواب داد.

«یونا؟!»

صدای یونا از آن طرف خط می‌لرزید:

«ات! دختررر بیا بیرون دیگه ما بیرونیم فورا بیا!»

ات با تعجب گفت: «پس اون صدایی که پشت در بود...»

یونا: «کدوم صدا؟»

ات چیزی نگفت.

آرام به جیمین نگاه کرد.

جیمین ایستاده بود.

چشماش روی دیوار روبه‌رو ثابت مونده بود.

روی دیوار، هفت اسم نوشته شده بود.

و پایینشان یک جمله:

«کسی که آخرین نفر وارد شود، اولین نفر راه خروج را پیدا می‌کند.»

ات نزدیک‌تر رفت.

یکی از اسم‌ها را دید.

جیمین

ات برگشت سمتش.

«تو... اینجا بودی؟»

جیمین چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«پنج سال پیش، من هم مثل تو کنجکاو بودم.»

ات: «پس چرا هنوز اینجایی؟»

جیمین لبخند خیلی خسته‌ای زد.

«چون هرکسی وارد اینجا می‌شه، یه چیزی رو جا می‌ذاره.»

ات: «چی رو؟»

جیمین به ساعت روی دیوار اشاره کرد.

«زمان.»

ناگهان صدای قطار از دور شنیده شد.

ات با وحشت گفت: «ولی اینجا که هیچ قطاری حرکت نمی‌کنه!»

جی‌مین: «این یکی واقعی نیست.»

صدای قطار نزدیک‌تر شد...

نور سفیدی تمام راهرو را پر کرد.

ات چشم‌هاشو بست.

وقتی دوباره بازشون کرد...

خودش را جلوی ورودی مترو دید.

یونا و هانول چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بودند.

هانول با گریه به سمتش دوید.

«ات! کجا بودی؟!»

یونا محکم دستش را گرفت.

«ما فکر کردیم اتفاقی برات افتاده!»

ات با نفس‌های بریده گفت:

«جیمین...»

یونا: «کی؟»

ات برگشت.

اما...

هیچ‌کس پشت سرش نبود.

فقط یک تکه کاغذ روی زمین افتاده بود.

ات آن را برداشت.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«این بار، تو بیرون رفتی.»

پایینش یک جمله‌ی دیگر بود:

«اما من هنوز منتظرم.»

ات آرام سرش را بالا آورد.

ساعت بزرگ بالای ورودی مترو...

برای اولین بار بعد از پنج سال حرکت کرد.

۳:۱۷ → ۳:۱۸

و چراغ‌های مترو یکی‌یکی خاموش شدند.

ات کاغذ را محکم در دستش گرفت.

یونا پرسید:

«ات... چی شده؟»

ات فقط به درِ تاریک مترو نگاه کرد و گفت:

«فکر کنم این داستان هنوز تموم نشده...»

خب عزیزان این فیک عاشقانه نبود،
«ترسناک بود» گفتم یه ترسناکم بنویسم😂
دیدگاه ها (۰)

«اتاق شماره ۷»ات چراغ‌قوه رو محکم توی دستش گرفته بود.جیمین چ...

ات با وحشت برگشت... اما...هیچ‌کس پشت سرش نبود.ات: «ه... هه؟!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط