p
p.5
دستی به گردنبندت کشیدی سرتو پایین انداختی و بغض و اشکی که از چشمات ریختو پنهون کردی....
گردنبندو درآوردی و اونو توی دستات مشت کردی...
دست جونگکوک رو گرفتی و مشتتو باز کردی...
هنوز سرت پایین بود...
جرئت نگاه کردن توی چشماشو نداشتی...
"فک نکن این یعنی دوست ندارم قسم میخورم از همه بیشتر دوست دارم ولی...ولی نمیتونم"
گردنبندو انداختی توی دستش بلافاصله اونو توی دستش مشت کرد...
جلو اومد و بغلت گرفت...
چشماتو بستی....
اون آغوشی که توش امنیت موج میزد...
اون آغوشی که همیشه بهش پناه میاوردی...
اون آغوشی که همه لحظه هاتونو زنده میکرد..
"چرا؟ چرا پرنسسم نمیتونی؟"
"ترجیح میدم نگمش"
"چرا؟"
"نمیخوام این عشق تبدیل به نفرت بشه نپرس ازت خواهش میکنم"
از بغلت بیرون اومد و تو چشاتو باز کردی...
"یعنی چی؟ میخوای بهم بزنی ولی دلیلشم ندونم؟"
اشکی از چشمات سر خورد و پایین اومد...
چشاتو بستی و نزدیک شدی...
گونشو بوس کردی و لب زدی...
"دوست دارم"
رفتی پایین که بری...
برای همیشه...
و جونگکوکی که هنوز غرق بوسه تو بود...
به خودش اومد و سریع اومد پایین...
بارون شروع به باریدن کرد...
ماشینو روشن کردی و شروع به حرکت کردی...
جونگکوک پشتت با تمام توانش میدوید ولی..
رسیدن به تو ناممکن بود...
مثل برگشتن بهت...
برگشتی که ناممکن بود...
همونجا نشست..
به گردنبندت نگاهی کرد..
اشکاش سرازیر شد...
با صدایی که به زور بیرون میومد و داشت خفه میشد گفت..
"دوباره تلاشم بی فایده بود؟ "
و اون بارونی که همه چیو شست و برد...
تورو...
اشکای جونگکوکو...
خاطره هاتونو...
و دردی که توی قلبت پنهون کرده بودی...
The end...
-----------------------------------
ایگ؟فحش؟ فدا سرت عروسک
بد تمومش کردم نه؟
حرص میخوری جوجه؟
دستی به گردنبندت کشیدی سرتو پایین انداختی و بغض و اشکی که از چشمات ریختو پنهون کردی....
گردنبندو درآوردی و اونو توی دستات مشت کردی...
دست جونگکوک رو گرفتی و مشتتو باز کردی...
هنوز سرت پایین بود...
جرئت نگاه کردن توی چشماشو نداشتی...
"فک نکن این یعنی دوست ندارم قسم میخورم از همه بیشتر دوست دارم ولی...ولی نمیتونم"
گردنبندو انداختی توی دستش بلافاصله اونو توی دستش مشت کرد...
جلو اومد و بغلت گرفت...
چشماتو بستی....
اون آغوشی که توش امنیت موج میزد...
اون آغوشی که همیشه بهش پناه میاوردی...
اون آغوشی که همه لحظه هاتونو زنده میکرد..
"چرا؟ چرا پرنسسم نمیتونی؟"
"ترجیح میدم نگمش"
"چرا؟"
"نمیخوام این عشق تبدیل به نفرت بشه نپرس ازت خواهش میکنم"
از بغلت بیرون اومد و تو چشاتو باز کردی...
"یعنی چی؟ میخوای بهم بزنی ولی دلیلشم ندونم؟"
اشکی از چشمات سر خورد و پایین اومد...
چشاتو بستی و نزدیک شدی...
گونشو بوس کردی و لب زدی...
"دوست دارم"
رفتی پایین که بری...
برای همیشه...
و جونگکوکی که هنوز غرق بوسه تو بود...
به خودش اومد و سریع اومد پایین...
بارون شروع به باریدن کرد...
ماشینو روشن کردی و شروع به حرکت کردی...
جونگکوک پشتت با تمام توانش میدوید ولی..
رسیدن به تو ناممکن بود...
مثل برگشتن بهت...
برگشتی که ناممکن بود...
همونجا نشست..
به گردنبندت نگاهی کرد..
اشکاش سرازیر شد...
با صدایی که به زور بیرون میومد و داشت خفه میشد گفت..
"دوباره تلاشم بی فایده بود؟ "
و اون بارونی که همه چیو شست و برد...
تورو...
اشکای جونگکوکو...
خاطره هاتونو...
و دردی که توی قلبت پنهون کرده بودی...
The end...
-----------------------------------
ایگ؟فحش؟ فدا سرت عروسک
بد تمومش کردم نه؟
حرص میخوری جوجه؟
- ۳۳.۶k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط