{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان_ماهک #پارت_14

#رمان_ماهک #پارت_14
نگاهش خیلی طولانی شده بود و من معذب شده بودم، نمیدونم چرا اینجوری بودم با وجود اینکه خیلی شیطون بودم توی اینجور مسائل نسبت به دخترای همسنم خیلی خجالتی بودم و جسارتی که بقیه دخترا تو این سن داشتنو من نداشتم و حتی از خیلی از مسائل جنسی سر در نمیاوردم و شاید مثل یه دختر بچه میموندم...

بخاطر نگاهای طولانیش سرمو پایین انداختم جلوی زن عمو و عمو خجالت میکشیدم زن عمو که کنارم نشسته بود دستشو روی دستم گزاشت و وقتی متوجه سردی دستم شد به بهونه ی درست کردن موهاش به اتاق خودش بردم

هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد و جفتمون متوجه بودیم که کاملا الکی محیطو ترک کردیم اما بروی هم نمیاوردیم زن عمو پشت میزش نشست موهاشو درست کرد و یه ارایش خیلی خیلی مختصری کرد و نشست روی تخت...

گرفتم توی بغل سرمو به قفسه سینش چسبوندم چیزی نمیگفتم موهامو نوازش میکرد و سعی میکرد سکوت بینمونو بشکنه و مدام قربون صدقم میرفت :

+دختر قشنگ من میدونستی تو یه هدیه ای واسه من؟

خیره بهش نگاه میکردم و سرمو بوسید و توی چشام خیره شد و گفت

+تو خیلی برام عزیزی خیلی زیاد اگه هرچقدر بگم دوستت دارم کم گفتم

اروم لب زدم

_منم خیلی دوستتون دارم

لبخند شیرینی زد و ادامه داد

+هر اتفاقی که قرار باشه بیفته میفته از قبل از رخ دادن هر اتفاقی ذهنتو الکی درگیرش نکن باشه؟

یجورایی متوجه حرفش شدم سرمو تکون دادمو اروم گفتم

_چشم

چند دقیقه ی دیگه هم توی بغلش بودم و با صدای زنگ خونه باهم رفتیم به استقبال مهمونا...

〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰
@roman124
دیدگاه ها (۳)

#رمان_ماهک #پارت_15با صدای زنگ گوشیم از توی خاطرات گذشته بیر...

#رمان_ماهک #پارت_16رامین:کجا +معلوم نیس؟ داخل_باش حالا+برو ک...

#رمان_ماهک #پارت_13یادمه در طول شب هروقت که چشامو باز میکردم...

#رمان_ماهک #پارت_12کتابارو اورد داخل و خودش یکی یکی کتابارو ...

مهرو

عاشقم باش Part 39

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط