صفحه ی آخر کتاب را بوسیدم رژ تیره ام تن رنگ پریده ی ...
9^
صفحه ی آخر کتاب را بوسیدم . رژ تیره ام تن رنگ پریده ی کاغذ را کبود کرد . کنار آن امضا زدم و نامم را نوشتم .
خانه نبود . سیما گفت رفته سرکار . کتاب را نگه داشتم ، باید صبر میکردم برگردد .
یک ماه طول کشید . میدانستم آنجا نیست اما مدام آنجا پلاس بودم ؛ حس وقتی را داشت که میدانی چیز جالبی در یخچال نیست ولی مدام درش را باز میکنی .
بلاخره دیدمش . یک روز که به خانه ی پدری سیما رفتم ، آنجا بود . دیانا هم آنجا بود ، و یک مرد درشت هیکل و سیبیلو که احتمالا شوهر دیانا بود . از آنها خجالت کشیدم و کتاب را از کیفم در نیاوردم . میترسیدم از اینکه باز بروم خانه و او هم برود جنوب و دوباره یک ماه آزگار منتظرش بمانم .
سیما صدایش زد تا ظرف ها را بشوید . موقعیت خوبی بود .
در آشپزخانه بجز او کسی نبود . کتاب را در آوردم و نشانش دادم . لبخند روی لبهایش آمد . گفت :«راضی به زحمت نبودم .»
خندیدم ، به پهنای صورت . خواست کتاب را بگیرد ، دستانش پر از کَف بود ؛ آب کشید و با پایین پلیورش خشک کرد . کتاب را گرفت . کمی مرا نگاه کرد و کمی کتاب را . متوجه نشد موهای بلندم را مصری کوتاه کرده ام ، اما متوجه تغییر جلد کتابِ ترجمه شده ، از کتاب اصلی شد . تشکر کرد ، نمیدانم دوبار یا سه بار . محکم لبه سینک را به چنگ گرفته بودم تا نیفتم و معلوم نشود فشارم از زیبایی لبخندش افتاده . بعد هم سرم را احمقانه زیر انداختم و از آشپرخانه بیرون زدم تا موقع دیدن جای بوسه ام روی صفحه ی آخر چشم در چشم نشویم .
_ مینا ، هفتم فوریه ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
صفحه ی آخر کتاب را بوسیدم . رژ تیره ام تن رنگ پریده ی کاغذ را کبود کرد . کنار آن امضا زدم و نامم را نوشتم .
خانه نبود . سیما گفت رفته سرکار . کتاب را نگه داشتم ، باید صبر میکردم برگردد .
یک ماه طول کشید . میدانستم آنجا نیست اما مدام آنجا پلاس بودم ؛ حس وقتی را داشت که میدانی چیز جالبی در یخچال نیست ولی مدام درش را باز میکنی .
بلاخره دیدمش . یک روز که به خانه ی پدری سیما رفتم ، آنجا بود . دیانا هم آنجا بود ، و یک مرد درشت هیکل و سیبیلو که احتمالا شوهر دیانا بود . از آنها خجالت کشیدم و کتاب را از کیفم در نیاوردم . میترسیدم از اینکه باز بروم خانه و او هم برود جنوب و دوباره یک ماه آزگار منتظرش بمانم .
سیما صدایش زد تا ظرف ها را بشوید . موقعیت خوبی بود .
در آشپزخانه بجز او کسی نبود . کتاب را در آوردم و نشانش دادم . لبخند روی لبهایش آمد . گفت :«راضی به زحمت نبودم .»
خندیدم ، به پهنای صورت . خواست کتاب را بگیرد ، دستانش پر از کَف بود ؛ آب کشید و با پایین پلیورش خشک کرد . کتاب را گرفت . کمی مرا نگاه کرد و کمی کتاب را . متوجه نشد موهای بلندم را مصری کوتاه کرده ام ، اما متوجه تغییر جلد کتابِ ترجمه شده ، از کتاب اصلی شد . تشکر کرد ، نمیدانم دوبار یا سه بار . محکم لبه سینک را به چنگ گرفته بودم تا نیفتم و معلوم نشود فشارم از زیبایی لبخندش افتاده . بعد هم سرم را احمقانه زیر انداختم و از آشپرخانه بیرون زدم تا موقع دیدن جای بوسه ام روی صفحه ی آخر چشم در چشم نشویم .
_ مینا ، هفتم فوریه ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
- ۷۷۴
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط