{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۶

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۶

شوهرش تنها عشق زندگی اش از روی مبل بلند شد و سریع کنارش نشست و دستشو گذاشت روی دست مردونه جونگ کوک اما واسه اون دیگه اینم مهم نبود که دختر خاله ای که در بچه گی باهاش بازی می‌کرد حال کنارش نشسته سکوت کرده بود سکوتی که اصلا شکسته نمیشد جونگ کوک داغون زمزمه کرد : لعنتی ... لعنت به همه چیز ...
ولی دست ات رو هنوز روی دستش حس میکرد و این باعث می‌شد خون در رگ هایش جاری بشه و به مغزش کشیده بود
یعنی چیزی میان( آرامش ) و ( دلگرمی) زیر چشمی نگاهی بهش کرد اما
لبخند داغون و ناراحت روی صورت اون دختر مانند خورشیدی بر قلمرو خاک زده قلبش می‌تابید و اون قصر متروکه رو روشن میکرد
جونگ کوک واقعا ضعیف شده بود اللخصوص روی اینکه زندگیش تغییر کرده بود کجای زندگی خودش رو اشتباه رفته بود که اینجوری نابود شد
ات دست هاشو روی شونه های شوهرش گذاشت و به خودش نزدیکش کرد جونگ کوک هم بدش نمی اومد که الان سر روی شونه یکی بزاره مخصوصا اگر اون دختر خاله دوست بچه گی زیبا و شیرین میبود به آرومی سر روی شونه ات گذاشت و چشم هاشو داغون بست انگار کاملا تسخیر شده بود حنا ثانیه ای هم نگذشت و به خواب رفت مثله معجزه، آیا این دختر فرشته بود یا کابوس ات یه دست اش را روی شونه جونگ کوک گذاشت
و آن یکی دست اش را از روی دست جونگ بر نداشت
و به عنوان دلگرمی دست کوچیکشو آروم آروم روی دستاش میزد
و هیچ ایده ای نداشت که کی دعواش کنه یا از دستش عصبی بشه
به هر حال الان وقتش نبود چون به شدت حالش خراب و داغون بود
ات آروم دستشو از روی دستان مردونه جونگ کوک برداشت و نفس عمیقی کشید به آرومی شونه هاشو گرفت و به مبل هدایتش کرد تا دراز بکشه
جونگ کوک هم به قدری تسخیر بود که متوجه خواب سنگینش نشه
ات به آرومی کفشاشو از پاش بیرون کشید و ملافه ای که همانجا قرار داشت رو روش کشید چتری هایش را از روی پیشانیش کنار زد و در دلش گفت « بزار فردا بشه دارم برات آقای جئون » نرم و آروم پیشونی شوهرش رو بوسید و با ناراحتی بلند شد و به سوی اتاق خوابش رفت اگه امشب سخت بود فردای هم از راه می‌رسید و یه فرصت جدید برای درست کردن همه چیز وجود داشت .. ۳۳
دیدگاه ها (۰)

تناسخ زمان ۷،partجونگ کوک سمتش چرخید چند ثانیه ای براندازش ک...

[ تناسخ زمان ] ۸ part همسر خوشگل و زیبایش نگران پشته درب ای...

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۵ مردی که سردرد گم بود داشت توی چشم های...

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۴ جونگ کوک دیگه داشت حرصش می‌گرفت با عص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط