همه غمگین بودند؛ زیرا هیچکس، هیچکس را دوست نداشت.

همه غمگین بودند؛ زیرا هیچکس، هیچکس را دوست نداشت.
همه غمگین بودند؛ زیرا هیچکس خودش را دوست نداشت.
همه غمگین بودند؛ زیرا سنگی در سینه ها می تپید.
همه غمگین بودند؛ زیرا غم، نفرینی بود که هر کس برای دیگری می خواست اما نفرین ها پیش از آنکه به دیگری برسد به خود می رسید و نفرت ها پیش از آنکه
دیگری را از پای در آورد، خود را از پای در آورده بود.
همه غمگین بودند اما یک نفر باید سرانجام دست از غم می شست.
یک نفر سرانجام باید کاری می کرد و آن کار چیزی نبود جز دوست داشتن.
دوست داشتن خود، دوست داشتن دیگری، دوست داشتن جهان.
کاری بکن، دستکم خود را دوست بدار...
دیدگاه ها (۱۶)

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهرهتاریکی مطلق. حتی نوک انگش...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

{محکوم به لمس } part 1 杂交种 استرس اضطراب ترس در جانش آمیخته ...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 29صبح روز بعد جین تصمیم گرفت دیگه سکوت نکنهاز...

مرد دستی به سرش کشید و نفسی کلافه بیرون داد. کامیل بازم چشما...

&شیسه.... تو باید بری. اونا می‌کشنتشیسه میدونست. خوب چیکار م...

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۴)

«کوک؟»«هوم؟»«لازم نیست همه‌چیز رو تنهایی حل کنی.»مداد در دست...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۹_مگه می‌شه کسی بچه...

رمان : يك قدم تا توپارت ۵:علامت ها: ا.ت:+متیو:_ریگولاس:*دامب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط