{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اصلا عکس درست حسابی ازشون نداشتم پس فعلا با همین

پارت ۱ (اصلا عکس درست حسابی ازشون نداشتم پس فعلا با همین پیش میریم.)

هر جا که تلوزیون و اخبار باز میشد، فقط یک اسم به گوش میرسید: هاشیراما سنجو، بهترین موتورسواری که تا حالا دیدیم.
هر کوچه و خیابانی که دیده میشد، پر از تبلیغ های هاشیراما بود. کسی که در موتور سواری رودست نداشت. همه ی دخترها عاشقش بودند، همه ی پسر بچه ها پوستر او را روی دیوارشان داشتند. هاشیراما تبدیل به اسطوره شده بود، کسی که توانسته بود حلقه ی اتش را هم رد کند.
هاشیراما کسی بود که حتی به برنامه های مدلینگ هم دعوت میشد، به عنوان خوشتیپ ترین مرد سال هم انتخاب شد. خلاصه که در ۲۱ سالگی کلی برای خودش معروفیت ساخت. ولی داستان دقیقا از همینجا شروع شد، نقطه ی اوج هاشیراما.

H:"حال کردی توبی؟ دیدی عجب پرشی بود؟"
هاشیراما به برادر کوچکترش گفت، توبیراما. توبیراما موتور سوار نبود، ولی برنامه ریز هاشیراما بود. بخاطر دقت و جدیت بالایش همه روی او حساب میکردند.
T:"-اره، عالی بود. ولی خیلی به خودت مغرور."
هاشیراما پرید وسط حرفش:"اره میدونم، خیلی به خودت مغرور نشو. هر وقت یکی پیدا شد که رو دست بهم بزنه اونوقت قانع میشم."
و همانطور که مشاهده کردید، هاشیراما فکر و خیال های اینچنینی داشت. معروفیتی که مردم به او داده بودند، باعث شده بود که فکر کند هیچ موتور سواری بهتر از او پیدا نخواهد شد. این طرز فکر ادامه داشت تا اینکه یک روز...

T:"هاشیراماااا! زود بیا اینجا."
توبیراما صدا زد، هاشیراما که سر تمرین بود کلاه کاسکتش را دراورد و به سمت میز توبیراما رفت:"چی شده."
توبیراما پوزخند زد:"فکر کنم یکی رو دستت بلند شده، اقای مغرور."
دل هاشیراما ریخت:"چی؟ کجا؟"
توبیراما او را کشید نزدیک تر، بعد صفحه ی روزنامه را نشان داد که عکس یک موتور سوار کنار موتورش بود. شیشه کلاه کاسکتش بالا بود و با چشم های نافذش به دوربین خیره شده بود. پایین روزنامه نوشته بود:
مادارا اوچیها، با امتیاز 99.7 موفق شد اولین نفری باشد که امتیاز را با هاشیراما سنجو مساوی کرده. این شخص مرموز کیست، و چه کارهایی از او بر میاید؟
فک هاشیراما افتاد، سریع روزنامه را قاپید و خوب خیره شد. به همان اسم.
H:"مادارا؟ اون دیگه کدوم خریه؟ چجوری باهام مساوی کرده؟"
و حسابی به عکس خیره شد. مردی که داخل عکس بود، کم کم بنظر میرسید که با چشمانش به او چشمک میزند. صورت هاشیراما از خشم قرمز شد:"حالا نشونش میدم. سریع زمان مسابقه بعدی رو بگو توبی."
توبیراما سوت شیطنت امیزی زد:"به به، بالاخره یکی چشمتو گرفت."
H:"گفتم زمان مسابقه رو بگو."
T:"هفته ی دیگه. و بهتره بدونی که...اونم میاد."
هاشیراما پوزخند زد:"دارم براش."
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲F:"ایتاچی تو باید باعث سربلندی شرکتمون بشی، ساسکه هنوز...

فک کنم ویسگون خراب شدهنمیتونم بفرستمممماگه این بیاد ینی درست...

پارت اول: اتفاق عجیبدر روزگاران قدیم، وقتی که دنیای مدرنی نب...

خبب یه ایده هایی اومد تو ذهنم (ازین نصفه شبیا)سعی میکنم از ش...

part1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط