{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول اتفاق عجیب

پارت اول: اتفاق عجیب

در روزگاران قدیم، وقتی که دنیای مدرنی نبود و سیاره زمین سن طولانی ای نداشت.. دهکده های باستانی با یکدیگر میجنگیدند، انها از چاکرا برای تقویت قدرت استفاده میکردند و دنیای بزرگ و جالبی داشتند. در یکی از این دهکده ها به نام کونوها، قبیله ای بود به اسم اوچیها. و این قبیله، داستانی از یک شخص خاص را رقم زد.
شیسویی اوچیها، فردی که در این دوران جنگ بدنیا امده بود و خیلی زود نامش بین اعضای قبیله پخش شد. چرا؟ چون او کسی بود که یکی از بزرگترین قدرت های چشمی قبیله را در ۷ سالگی فعال کرده بود. و همین معروفیت، باعث اتفاقات بدی شد.

I:"نه شیسویی، تو نمیتونی اینکارو بکنی!"
S:قول میدم ما توی زندگی بعدی همو میبینیم ایتاچی."
و این اخرین کلماتی بود که شیسویی، به بهترین دوستش ایتاچی زد. کسانی که به هم اعتماد داشتند، مثل پره های قاصدک جدا شدند. چون دانزو، کسی که از قدرت شیسویی خبر داشت، تصمیم گرفت با دزدیدن چشم های او به منفعت های شیطانی اش برسد. او چشم راست شیسویی را دزدید و او برای اینکه دانزو به منفعت هایش نرسد، چشم چپش را به ایتاچی داد و خودش را از صخره پرت کرد پایین.
این داستان مرگ او بود، ولی پایان ماجرا نیست. وقتی شیسویی قبل از ایتاچی مرد، به خاطر شخصیت پاک و دل مهربانش، خداوند تصمیم گرفت به او یک قدرت الهی عطا کند. شیسویی به دنیای پس از مرگ رفت، مکانی که فرشته ها و موجودات ماورائی وجود داشتند.
؟:"تو پاکی، شیسویی. پس من تصمیم گرفتم تو رو به یکی از کارمند هام تبدیل کنم."
خدا، به شیسویی دوتا بال داد، دوتا بال شفاف و زیبا. او شیسویی را تبدیل به یک پری شادی کرد. این پری ها ماموریت های مخصوص خودشان را داشتند، بعضی ها نامه رسان بودند، بعضی ها در خود بهشت کار میکردند، و بعضی ها برای شاد کردن مردم غمگین به زمین فرستاده میشدند.
شیسویی برای خدا کار کرد، سالیان سال. و در این مدت طولانی، حافظه ای که در زمین داشت و خاطراتش را فراموش کرد. او شغلش را دوست داشت چون خدا خیلی با او مهربان بود و زیبایی بهشت جایی بود که بهتر از ان پیدا نمیشد. تا اینکه...

؟:"شیسویی، عزیزم. من برای تو یک ماموریت ویژه دارم."
S:"حتما انجام میدم، اون چیه؟"
؟:"تو باید بری به زمین. از وقتی انسان ها دنیاشون رو مدرن کردن، غم و اندوهشون بیشتر شده. من تو رو میفرستم زمین تا یک نفر خاص که درگیر مشکلاتشه رو شاد کنی. برو طومار اطلاعات رو از مرکز بگیر."
S:"بله چشم."
و شیسویی اعزام شد، به یک ماموریت خاص که سرنوشتی جدید را برایش رقم زد. او طومار اطلاعات را باز کرد و اسم را خواند:
ایتاچی اوچیها
سن:۱۹
محل زندگی:سیاره زمین، کشور کونوها، خیابان ۱۶۷ غربی پلاک ۱۴.
شیسویی لبخند زد:"عه، جنسیتشو ننوشته. ولی مثل من فامیلیش اوچیهاس، باید ادم باحالی باشه."
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱ (اصلا عکس درست حسابی ازشون نداشتم پس فعلا با همین پیش...

پارت ۲F:"ایتاچی تو باید باعث سربلندی شرکتمون بشی، ساسکه هنوز...

خبب یه ایده هایی اومد تو ذهنم (ازین نصفه شبیا)سعی میکنم از ش...

پارت ۵۲هوا سرد بود، ولی قلب کاکاشی و اوبیتو یجورایی گرم بود....

توضیح! هاناره قراره تو داستان کاترین.. بم*یره

زندگی دوباره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط