دوش ســاقی داد از مـی آخــرین پیمـانه اش
دوش ســاقی داد از مـی آخــرین پیمـانه اش
مدّعی هم طعنه می زد ترک کن کاشانه اش
سال ها از می جـدا بودم نبودم مست عشق
شــوق مـی خــوردن مــرا آورد در میخانه اش
خــانه ای زیبــا نشــانم داد تــا داخــل شــوم
چــون نهــادم پــا شـدم مفتون صاحبخانه اش
سفــره ای بـگشــود جــایم داد بــر بــالای آن
میـــزبانم بــود ســی روزی خــدا در خانه اش
با خــودم گفتــم مگر خاموش گردد شعله اش
شمع شب هایی که بودم تا سحر پروانه اش ؟
مدّعی هم طعنه می زد ترک کن کاشانه اش
سال ها از می جـدا بودم نبودم مست عشق
شــوق مـی خــوردن مــرا آورد در میخانه اش
خــانه ای زیبــا نشــانم داد تــا داخــل شــوم
چــون نهــادم پــا شـدم مفتون صاحبخانه اش
سفــره ای بـگشــود جــایم داد بــر بــالای آن
میـــزبانم بــود ســی روزی خــدا در خانه اش
با خــودم گفتــم مگر خاموش گردد شعله اش
شمع شب هایی که بودم تا سحر پروانه اش ؟
- ۲.۱k
- ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط