(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
part ³³
جیمین : خوابیده امگا.. اون نزدیکت نمیشه و این عصبانیم میکنه
-اوه.. بخواب الفاي من ؛ من كنارتم
با این حرفم و نوازشای دستم انگار الفا اروم گرفته بود پس سرشو بیشتر توی گردنم فرو برد و چندلحظه بعدش هیبت جیمین بود که جای اونو گرفته بود سرش روی سینه ام بود و طوری خوابیده بود انگار سالهاست نتونسته درست بخوابه پس بی حرف گذاشتم
همونجا بمونه ؛ يه دستمو بين موهاش فرو بردم و دست دیگمو سعی کردم دور بدنش حلقه کنم که چندان هم موفق نبودم ولی خب حس خوبی داشتم پس همونطور نصفه نیمه هیکلش
توی اغوش کشیدم و منم سعی کردم بخوابم که متوجه شدم حلقه دستاش دور بدنم محکم تر شد و سرشو کمی از روی سینم بالاتر آورد و توی گردنم فرو برد و نفسای عمیق میکشید ؛ لعنتی
قلب من تحمل اینکاراتو نداره جیمین نه خودت درست میخوابی نه گرگت آخرش از دست شما رد میدمممممم
بی حرف بازم توی آغوشم گرفتمش و سعی کردم بخوابم و با وجود رایحه ی کمرنگ جیمین اینبار واقعا به دنیای خواب رفتم.
.......
شب با تکونای جیمین که برای شام صدام میکرد بیدار شدم
جیمین : بیب؟ بیدار نمیشی؟ باید شام بخوریم
-هو مممم
جیمین : ماه زاده؟ بلندشو دیگه
-باشه بیدارم الان پا میشم
بالاخره با هزارن بدبختی بیدار شدم و لباسایی که جیمین از خواهرش کریستینا گرفته بود توی حموم اتاق عوض کردم و برگشتم و خواستیم با جیمین به سمت پذیرایی بریم که موبایلم زنگ خورد و اسم خالهم روش نقش بست
فقط يه خاله داشتم و اونم خاله میرا بود و یکی از دوست داشتنی ترین ادمای زندگیم پس بدون تعلل جواب دادم که صدای پرنشاطش توی گوشم پیچید : سلاااااام ابنبات منننن
-سلام خاله جووون
میرا : دخترم دیگه بزرگ شدههه حالا دیگه شوهر و جفت دارهه
-خالههه
میرا : باشه باشه حالا خجالت نکش زنگ زدم بگم فردا باید برای نهار بیاید پیش من و حق نه گفتن هم نداری شوهرتم بردار بیار فهمیدییی؟
-چشم چشم میارمش و میام؛ پس فردا میبینمتون؟
میرا : معلومه که اره ؛ خب دیگه برو مزاحمم نشو از اولشم کارت نداشتم
-ودفاک خاله؟
میرا : بوس بااااای
part ³³
جیمین : خوابیده امگا.. اون نزدیکت نمیشه و این عصبانیم میکنه
-اوه.. بخواب الفاي من ؛ من كنارتم
با این حرفم و نوازشای دستم انگار الفا اروم گرفته بود پس سرشو بیشتر توی گردنم فرو برد و چندلحظه بعدش هیبت جیمین بود که جای اونو گرفته بود سرش روی سینه ام بود و طوری خوابیده بود انگار سالهاست نتونسته درست بخوابه پس بی حرف گذاشتم
همونجا بمونه ؛ يه دستمو بين موهاش فرو بردم و دست دیگمو سعی کردم دور بدنش حلقه کنم که چندان هم موفق نبودم ولی خب حس خوبی داشتم پس همونطور نصفه نیمه هیکلش
توی اغوش کشیدم و منم سعی کردم بخوابم که متوجه شدم حلقه دستاش دور بدنم محکم تر شد و سرشو کمی از روی سینم بالاتر آورد و توی گردنم فرو برد و نفسای عمیق میکشید ؛ لعنتی
قلب من تحمل اینکاراتو نداره جیمین نه خودت درست میخوابی نه گرگت آخرش از دست شما رد میدمممممم
بی حرف بازم توی آغوشم گرفتمش و سعی کردم بخوابم و با وجود رایحه ی کمرنگ جیمین اینبار واقعا به دنیای خواب رفتم.
.......
شب با تکونای جیمین که برای شام صدام میکرد بیدار شدم
جیمین : بیب؟ بیدار نمیشی؟ باید شام بخوریم
-هو مممم
جیمین : ماه زاده؟ بلندشو دیگه
-باشه بیدارم الان پا میشم
بالاخره با هزارن بدبختی بیدار شدم و لباسایی که جیمین از خواهرش کریستینا گرفته بود توی حموم اتاق عوض کردم و برگشتم و خواستیم با جیمین به سمت پذیرایی بریم که موبایلم زنگ خورد و اسم خالهم روش نقش بست
فقط يه خاله داشتم و اونم خاله میرا بود و یکی از دوست داشتنی ترین ادمای زندگیم پس بدون تعلل جواب دادم که صدای پرنشاطش توی گوشم پیچید : سلاااااام ابنبات منننن
-سلام خاله جووون
میرا : دخترم دیگه بزرگ شدههه حالا دیگه شوهر و جفت دارهه
-خالههه
میرا : باشه باشه حالا خجالت نکش زنگ زدم بگم فردا باید برای نهار بیاید پیش من و حق نه گفتن هم نداری شوهرتم بردار بیار فهمیدییی؟
-چشم چشم میارمش و میام؛ پس فردا میبینمتون؟
میرا : معلومه که اره ؛ خب دیگه برو مزاحمم نشو از اولشم کارت نداشتم
-ودفاک خاله؟
میرا : بوس بااااای
- ۱.۱k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط