ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.18
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از ظهر بود که دیگه تو اتاقم حوصلهم سر رفت. کتاب رو گذاشتم کنار و از تخت اومدم پایین. هودیم هنوز تنم بود. در رو باز کردم و آروم رفتم تو راهرو.
از کنار اتاق جونگ کوک که رد میشدم، درش بسته بود. هیچ صدایی نمیومد. خوب بود. حداقل امروز دیگه بهم چیزی نگفته بود.
رفتم پایین. تو سالن کسی نبود. فقط صدای تلویزیون آروم از یه گوشه میاومد که مامانها احتمالاً چیزی گذاشته بودن. من رفتم سمت در پشتی که به حیاط راه داشت. دلم میخواست یه کم هوای تازه بخورم، حتی اگه فقط چند دقیقه باشه.
دستگیره رو گرفته بودم که یکی از نگهبانها از پشت سر صدا کرد.
- خانم کیم، فعلاً بهتره تنها نرید بیرون.
برگشتم. یه مرد حدوداً سیساله با لباس تیره بود. مودب حرف میزد ولی محکم. گفتم فقط میخوام چند دقیقه کنار در وایسم. اون سر تکون داد و گفت باشه، ولی در رو کامل باز نکنم و از چارچوب نرم بیرون.
ایستادم همونجا. در رو یه کم باز کردم. هوای ابری میومد تو صورتم. حیاط خلوت بود. فقط یه نگهبان دیگه اون طرفتر قدم میزد. هیچی غیرعادی به نظر نمیاومد، ولی بازم حس عجیبی داشتم. انگار همیشه باید منتظر یه چیزی باشم.
چند دقیقه همینطور ایستادم. بعد در رو بستم و برگشتم تو.
داشتم میرفتم سمت پلهها که جونگ کوک رو دیدم. از آشپزخونه میاومد بیرون. یه بطری آب تو دستش بود. وقتی منو دید، چند ثانیه نگاهم کرد. هیچی تو صورتش نبود. نه اخم، نه بیتفاوتی خاص. فقط نگاه.
من اول میخواستم رد بشم، ولی یهو ایستادم. نمیدونم چرا.
(آروم)
+ نگهبانها گفتن فعلاً تنها از خونه نرم بیرون.
جونگ کوک فقط شونه بالا انداخت. بطری آب رو باز کرد و یه جرعه خورد. بعد گفت:
(کوتاه)
- منطقیه.
دیگه چیزی اضافه نکرد. از کنارم رد شد و رفت بالا. من همونجا موندم و به پلهها نگاه کردم تا وقتی که صدای در اتاقش اومد.
رفتم نشستم روی اولین پله. زانوهام رو بغل کردم. قلبم یه کم تندتر از حد معمول میزد. نه از ترس. بیشتر از این حس که دیگه هیچی مثل قبل نیست. نه خونه، نه آزادی کوچیکم برای رفتن بیرون، نه حتی فضای بین من و اون پسر.
(تو دلم)
+ سه سال دیگه از این روزا مونده. باید یاد بگیرم باهاش کنار بیام... یا حداقل کمتر بهش فکر کنم.
بلند شدم و رفتم اتاقم. این بار در رو نبستم کامل. یه کم باز گذاشتم. نمیدونم چرا. فقط همینجوری.
بیرون هوا کمکم داشت تاریک میشد و نور پروژکتورها دوباره روشن شدن..............
ادامه دارد...............
Forbidden Weakness
p.18
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از ظهر بود که دیگه تو اتاقم حوصلهم سر رفت. کتاب رو گذاشتم کنار و از تخت اومدم پایین. هودیم هنوز تنم بود. در رو باز کردم و آروم رفتم تو راهرو.
از کنار اتاق جونگ کوک که رد میشدم، درش بسته بود. هیچ صدایی نمیومد. خوب بود. حداقل امروز دیگه بهم چیزی نگفته بود.
رفتم پایین. تو سالن کسی نبود. فقط صدای تلویزیون آروم از یه گوشه میاومد که مامانها احتمالاً چیزی گذاشته بودن. من رفتم سمت در پشتی که به حیاط راه داشت. دلم میخواست یه کم هوای تازه بخورم، حتی اگه فقط چند دقیقه باشه.
دستگیره رو گرفته بودم که یکی از نگهبانها از پشت سر صدا کرد.
- خانم کیم، فعلاً بهتره تنها نرید بیرون.
برگشتم. یه مرد حدوداً سیساله با لباس تیره بود. مودب حرف میزد ولی محکم. گفتم فقط میخوام چند دقیقه کنار در وایسم. اون سر تکون داد و گفت باشه، ولی در رو کامل باز نکنم و از چارچوب نرم بیرون.
ایستادم همونجا. در رو یه کم باز کردم. هوای ابری میومد تو صورتم. حیاط خلوت بود. فقط یه نگهبان دیگه اون طرفتر قدم میزد. هیچی غیرعادی به نظر نمیاومد، ولی بازم حس عجیبی داشتم. انگار همیشه باید منتظر یه چیزی باشم.
چند دقیقه همینطور ایستادم. بعد در رو بستم و برگشتم تو.
داشتم میرفتم سمت پلهها که جونگ کوک رو دیدم. از آشپزخونه میاومد بیرون. یه بطری آب تو دستش بود. وقتی منو دید، چند ثانیه نگاهم کرد. هیچی تو صورتش نبود. نه اخم، نه بیتفاوتی خاص. فقط نگاه.
من اول میخواستم رد بشم، ولی یهو ایستادم. نمیدونم چرا.
(آروم)
+ نگهبانها گفتن فعلاً تنها از خونه نرم بیرون.
جونگ کوک فقط شونه بالا انداخت. بطری آب رو باز کرد و یه جرعه خورد. بعد گفت:
(کوتاه)
- منطقیه.
دیگه چیزی اضافه نکرد. از کنارم رد شد و رفت بالا. من همونجا موندم و به پلهها نگاه کردم تا وقتی که صدای در اتاقش اومد.
رفتم نشستم روی اولین پله. زانوهام رو بغل کردم. قلبم یه کم تندتر از حد معمول میزد. نه از ترس. بیشتر از این حس که دیگه هیچی مثل قبل نیست. نه خونه، نه آزادی کوچیکم برای رفتن بیرون، نه حتی فضای بین من و اون پسر.
(تو دلم)
+ سه سال دیگه از این روزا مونده. باید یاد بگیرم باهاش کنار بیام... یا حداقل کمتر بهش فکر کنم.
بلند شدم و رفتم اتاقم. این بار در رو نبستم کامل. یه کم باز گذاشتم. نمیدونم چرا. فقط همینجوری.
بیرون هوا کمکم داشت تاریک میشد و نور پروژکتورها دوباره روشن شدن..............
ادامه دارد...............
- ۲.۲k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط