★彡 Part 6 彡★
★彡 Part 6 彡★
چشم هام رو باز کردم.
یه روز دیگه.
یه روز دیگه که من باز هم چشم به انتظار اون مرد هستم تا شاید برای تشکر بیاد.
چرا اینقدر بهش اهمیت میدم؟
خب بره به درک.
من به اون چیکار دارم؟
حتما من رو تا الان یادش رفته. من که هیچی اون شب مسخره رو هم یادش رفته.
یه روز دیگه با افکار تکراری.
از روی تخت بلند شدم و مستقیم رفتم کار هام رو انجام دادم.
بعد بر حسب عادت به حیاط پشتی رفتم تا کمی سبزیجات برای صبحانه بردارم.
هرچند چیز خاصی هم نداشت.
حیاط پشتی، خیلی کوچیک بود. به معنای واقعی کلمه.
معمولا این اطراف آدمی زندگی نمیکنه. کم پیش اومده تو این چند ماه دو سه تا پرنده اینجا ببینم.
از حیاط که زدم بیرون بلافاصله چشم هام گرد شد.
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشد.
اینجا چه خبره؟
حدود ده ها خبرنگار و عکاس داخل و بیرون حیاط بودن.
به نظر برای شرکت های معتبرن. لباس ها و حتی ژست ایستادن شون هم اینو ثابت میکرد.
دوباره سوال کردم. اما اینبار صدایی از دهانم خارج شد.
: اینجا چه خبره؟
ولی هیاهو به قدری زیاد بود که کسی حتی نفهمید چیزی گفتم!
گیج به عکاس هایی نگاه کردم که بی وقفه ازم عکس می گرفتن و خبرنگار هایی که مجال جواب دادن رو در رابطه با سوالات شون نمیدادن.
ناگهان، جمعیت کنار رفت. صف کشیدن.
اما برای کی؟
از انتهای صف که بیرون از حیاط محسوب میشد، مردی قدبلند با کت شلوار رسمی قدم برداشت.
در یک کلمه.
قدرت.
از قدم هاش قدرت مشخص بود.
اون کی بود؟ و اینجا چه اتفاقی داشت می افتاد؟
چشم هام رو باز کردم.
یه روز دیگه.
یه روز دیگه که من باز هم چشم به انتظار اون مرد هستم تا شاید برای تشکر بیاد.
چرا اینقدر بهش اهمیت میدم؟
خب بره به درک.
من به اون چیکار دارم؟
حتما من رو تا الان یادش رفته. من که هیچی اون شب مسخره رو هم یادش رفته.
یه روز دیگه با افکار تکراری.
از روی تخت بلند شدم و مستقیم رفتم کار هام رو انجام دادم.
بعد بر حسب عادت به حیاط پشتی رفتم تا کمی سبزیجات برای صبحانه بردارم.
هرچند چیز خاصی هم نداشت.
حیاط پشتی، خیلی کوچیک بود. به معنای واقعی کلمه.
معمولا این اطراف آدمی زندگی نمیکنه. کم پیش اومده تو این چند ماه دو سه تا پرنده اینجا ببینم.
از حیاط که زدم بیرون بلافاصله چشم هام گرد شد.
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشد.
اینجا چه خبره؟
حدود ده ها خبرنگار و عکاس داخل و بیرون حیاط بودن.
به نظر برای شرکت های معتبرن. لباس ها و حتی ژست ایستادن شون هم اینو ثابت میکرد.
دوباره سوال کردم. اما اینبار صدایی از دهانم خارج شد.
: اینجا چه خبره؟
ولی هیاهو به قدری زیاد بود که کسی حتی نفهمید چیزی گفتم!
گیج به عکاس هایی نگاه کردم که بی وقفه ازم عکس می گرفتن و خبرنگار هایی که مجال جواب دادن رو در رابطه با سوالات شون نمیدادن.
ناگهان، جمعیت کنار رفت. صف کشیدن.
اما برای کی؟
از انتهای صف که بیرون از حیاط محسوب میشد، مردی قدبلند با کت شلوار رسمی قدم برداشت.
در یک کلمه.
قدرت.
از قدم هاش قدرت مشخص بود.
اون کی بود؟ و اینجا چه اتفاقی داشت می افتاد؟
- ۱۴۴
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط