★彡 Part 8 彡★
★彡 Part 8 彡★
زبون باز کرد: اول از همه، ممنون بابت شبی که نجاتم دادی
مکثی کرد و با غرور و جذبه ی خاصی که انگار فقط متعلق به خودش بود، گفت: من، کیم تهیونگ هستم
خب؟
خودم رو کنترل کردم که این کلمه از دهنم خارج نشه. همینجوریش هم توی موقعیت بدی بودم.
"و حالا برای تشکر اومدین؟ اینجوری؟ هدیه اتون خبرنگار ها و عکاس های مشهورن؟"
خندید. خنده ای که خیلی قشنگ روی لبش جا خوش کرده بود، باعث شد نتونم نگاهم رو ازش به دور کنم. سرش رو که تا به این لحظه پایین بود بالا آورد و با ردی از خنده بر صورتش گفت: عذر می خوام. من برای نجاتت اومدم. یجورایی جبران. تشکرم رو فقط در همون کلمه ی اول بیان کردم
مغرور.
باز هم خودم رو کنترل کردم چرت و پرت نگم.
ولی موفق نشدم.
"خب برای چی اینجایی، آقای کیم تهیونگ؟"
باز هم خندید. و من باز هم محو خنده اش شدم. مردک خوش خنده.
"تو انگار من رو نمیشناسی خانم چوی."
کی بودی که باید میشناختمت؟
اینبار سوالم رو کردم. و متقابلا جوابی هم دریافت کردم.
"من، تیلیاردر زیر ۳۰ سال هستم. بزرگ ترین شرکت دار جهان. من رو واقعا نمیشناسی یا خودتو زدی به اون راه خانم چوی؟"
یکی نیست بگه آخه گلابی تو چی میگی این وسط؟
زندگیم کم دراما داشت که خودتو انداختی وسط؟
نه واقعا چرا؟
بچه پولدار اومده پول هاش رو بکنه تو چشمم.
عوضی جذاب.
"مطمئنم هجوم خبرنگار ها و عکاس ها رو به داخل کلبه دیدی. نمی خواستم قضیه ی درمان اون شبم توسط آدمی که حتی مدرک لیسانس هم نداره لو بره. اما اخیرا مدیر تیم امنیتی عوض شده و این موضوع از کنترل خارج شده."
مکث کرد و جدی تر ادامه داد: اون ها تا چند ماه و سال، یا حتی تا همیشه تو رو تحت فشار قرار خواهند داد. میدونم که تحملش رو نداری. حتی میتونن با حکم تو رو به زندان ببرن. میدونی که بحث چقدر جدی عه؟ چوی رینا، تو جون من رو نجات دادی. من. کیم تهیونگ. معروف ترین آدم دنیا
جدیتش رو کمتر کرد. مهربونی توی نگاهش نشست. یا حداقل اینطور به نظرم اومد.
"و حالا این مرد محبوب میخواد از تهاجم خبرنگارا و عکاس ها نجاتت بده."
زبون باز کرد: اول از همه، ممنون بابت شبی که نجاتم دادی
مکثی کرد و با غرور و جذبه ی خاصی که انگار فقط متعلق به خودش بود، گفت: من، کیم تهیونگ هستم
خب؟
خودم رو کنترل کردم که این کلمه از دهنم خارج نشه. همینجوریش هم توی موقعیت بدی بودم.
"و حالا برای تشکر اومدین؟ اینجوری؟ هدیه اتون خبرنگار ها و عکاس های مشهورن؟"
خندید. خنده ای که خیلی قشنگ روی لبش جا خوش کرده بود، باعث شد نتونم نگاهم رو ازش به دور کنم. سرش رو که تا به این لحظه پایین بود بالا آورد و با ردی از خنده بر صورتش گفت: عذر می خوام. من برای نجاتت اومدم. یجورایی جبران. تشکرم رو فقط در همون کلمه ی اول بیان کردم
مغرور.
باز هم خودم رو کنترل کردم چرت و پرت نگم.
ولی موفق نشدم.
"خب برای چی اینجایی، آقای کیم تهیونگ؟"
باز هم خندید. و من باز هم محو خنده اش شدم. مردک خوش خنده.
"تو انگار من رو نمیشناسی خانم چوی."
کی بودی که باید میشناختمت؟
اینبار سوالم رو کردم. و متقابلا جوابی هم دریافت کردم.
"من، تیلیاردر زیر ۳۰ سال هستم. بزرگ ترین شرکت دار جهان. من رو واقعا نمیشناسی یا خودتو زدی به اون راه خانم چوی؟"
یکی نیست بگه آخه گلابی تو چی میگی این وسط؟
زندگیم کم دراما داشت که خودتو انداختی وسط؟
نه واقعا چرا؟
بچه پولدار اومده پول هاش رو بکنه تو چشمم.
عوضی جذاب.
"مطمئنم هجوم خبرنگار ها و عکاس ها رو به داخل کلبه دیدی. نمی خواستم قضیه ی درمان اون شبم توسط آدمی که حتی مدرک لیسانس هم نداره لو بره. اما اخیرا مدیر تیم امنیتی عوض شده و این موضوع از کنترل خارج شده."
مکث کرد و جدی تر ادامه داد: اون ها تا چند ماه و سال، یا حتی تا همیشه تو رو تحت فشار قرار خواهند داد. میدونم که تحملش رو نداری. حتی میتونن با حکم تو رو به زندان ببرن. میدونی که بحث چقدر جدی عه؟ چوی رینا، تو جون من رو نجات دادی. من. کیم تهیونگ. معروف ترین آدم دنیا
جدیتش رو کمتر کرد. مهربونی توی نگاهش نشست. یا حداقل اینطور به نظرم اومد.
"و حالا این مرد محبوب میخواد از تهاجم خبرنگارا و عکاس ها نجاتت بده."
- ۶۴
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط