{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 5 彡★

★彡   Part 5 彡★

صبح، با سردرد بیدار شدم.
گیج نگاهی به اطرافم کردم.
با یادآوری اتفاق دیشب فورا از جام بلند شدم.
صبر کن!
من روی زمین خوابم برد. لباس نازکی هم برای این فصل به تن داشتم. اما الان نه کمر درد دارم و نه سردمه.
کی من رو روی مبل گذاشت؟
و از اون گذشته برام پتو آورد؟
اولین و آخرین کسی که اینکار رو برام کرده مادرم بود.
اون مرد دیشبی کی بود؟ چه بلایی سرش اومده بود؟ و از همه مهم تر توی چنین جای دور افتاده ای چیکار میکرد؟
به سمت اتاق پاتند کردم. ولی هیچکی نبود.
کلبه هم به قدری کوچک بود که هیچ نیازی به جست و جو نداشتم تا بفهمم اون مرد رفته.
اما برای تشکر که میاد.
درسته؟
مطمئنم تا به الان به دکتر بهتری مراجعه کرده. از روی لباس هاش متوجه شدم بچه پولداره.
اون مدیون منه!
ببین چه کردی رینا! جون یه پولدار رو نجات دادی.
و اینبار، گذشته رو تکرار نکردی.
با خودم فکر کردم، مطمئنم اون مرد دیشبی برای تقدیر و تشکر از من حتما کاری میکنه. یا حداقل برای تشکر به اینجا سری میزنه.
اوه. بلاخره از این خرابه نجات پیدا میکنم!
این معرکه ست.
با ذوق دخترانه به ادامه ی شستن ظرف های صبحانه پرداختم.
عصر یکم اینور و اونور رفتم.
به تمام رویا های بزرگ و کوچکم فکر کردم.
شام خوردم.
خوابیدم.
و بیدار شدم.
باز هم تکرار و تکرار.
تا اینکه ۱ ماه به همین راحتی گذشت.
دیگه امیدی نداشتم.
دیدگاه ها (۰)

پست موقت*....خوشگلای من، کسی بین شماها هست که گوشیش آیفون با...

★彡   Part 4 彡★ نگاهی به سوزنی که بین انگشت هام قفل شده بود ک...

★彡   Part 3 彡★ ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود ...

پارت جدید زندگی شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط