.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²².
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²².
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
سکوتی کوتاه از بین رد شد.
میا چشم غره ای بهش رفت و بعد به کاغذ خیره شد و شروع کرد به خوندن:
_ « نباید با هیچ کدوم از اعضای خانواده صمیمی بشی»
_« جلوی بقیه نقش بازی میکنیم، نباید شک کنن که عاشق هم نیستیم»
_« «تا وقتی اسم من روی اسمته، با مرد دیگهای دیده نمیشی، و البته این دو طرفه است»
_« در موقعیت های لازم، تماس فیزیکی معقوله»
میا فورا با تعجب به اون خط اشاره کرد و گفت:
_ من اینو قبول نمیکنم!
تهیونگ بی حوصله جواب داد:
_ مجبوری
دختر با حرص بهش زل زد، ولی در نهایت نگاهش رو باز به برگه دوخت و به خواندن ادامه داد:
_ «بدون خبر دادن جایی نمیری»
_« از دروغ متنفرم، پس بهتره از همین الان دورش خط بکشی»
میا بعد تموم شدم قوانین چشماشو لحظهای بست، که با صدای مرد سرش رو بالا گرفت:
_ خودکار رو بردار.
میا به اون دو تا تیله های سیاه و عمیقش زل زد، بعد بی حرف خودکار رو از کنار کاغذ برداشت و شروع به نوشتن کرد
بعد اتمام کارش، کاغذ رو سمت مرد هل داد و منتظر نگاهش کرد، تهیونگ نیم نگاهی به چشمای عسلی دختر انداخت، بعد کمی خم شد و شروع به خواندن کرد:
_« حق نداری برای من تصمیم بگیری.»
_« بدون اجازه و رضایت نمیتونی تماس فیزیکی داشته باشی»
_« این قیافه سرد و خشکت رو هم جمع اش کن»
تهیونگ با پوزخند نگاهش رو بالا آورد، اما چیزی نگفت، چون معلوم بود این قانون از همین الان شکسته شده.
پس به خواندن ادامه داد:
_ « منم از دروغ بدم میاد، پس بیا صادق باشیم»
_ «دیکتاتوری کردن، اجبار کردن هم نداریم»
سکوتی کوتاه بینشون افتاد.
بعد تهیونگ به آخرین خط اشاره کرد:
_ این یکی حذف میشه.
میا پوزخند زد:
_ اتفاقاً مهمترینش همینه.
تهیونگ قلم رو برداشت.
روی برگهاش یه خط کشید و نوشت:
_ «قانون جدید: بحث نکردن با من.»
میا با ناباوری نگاهش کرد:
_ تو غیرقابل تحملی!
تهیونگ قلم رو بست و از جاش بلند شد:
_ دیر فهمیدی.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۹۴ کامنت ۵۰
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
سکوتی کوتاه از بین رد شد.
میا چشم غره ای بهش رفت و بعد به کاغذ خیره شد و شروع کرد به خوندن:
_ « نباید با هیچ کدوم از اعضای خانواده صمیمی بشی»
_« جلوی بقیه نقش بازی میکنیم، نباید شک کنن که عاشق هم نیستیم»
_« «تا وقتی اسم من روی اسمته، با مرد دیگهای دیده نمیشی، و البته این دو طرفه است»
_« در موقعیت های لازم، تماس فیزیکی معقوله»
میا فورا با تعجب به اون خط اشاره کرد و گفت:
_ من اینو قبول نمیکنم!
تهیونگ بی حوصله جواب داد:
_ مجبوری
دختر با حرص بهش زل زد، ولی در نهایت نگاهش رو باز به برگه دوخت و به خواندن ادامه داد:
_ «بدون خبر دادن جایی نمیری»
_« از دروغ متنفرم، پس بهتره از همین الان دورش خط بکشی»
میا بعد تموم شدم قوانین چشماشو لحظهای بست، که با صدای مرد سرش رو بالا گرفت:
_ خودکار رو بردار.
میا به اون دو تا تیله های سیاه و عمیقش زل زد، بعد بی حرف خودکار رو از کنار کاغذ برداشت و شروع به نوشتن کرد
بعد اتمام کارش، کاغذ رو سمت مرد هل داد و منتظر نگاهش کرد، تهیونگ نیم نگاهی به چشمای عسلی دختر انداخت، بعد کمی خم شد و شروع به خواندن کرد:
_« حق نداری برای من تصمیم بگیری.»
_« بدون اجازه و رضایت نمیتونی تماس فیزیکی داشته باشی»
_« این قیافه سرد و خشکت رو هم جمع اش کن»
تهیونگ با پوزخند نگاهش رو بالا آورد، اما چیزی نگفت، چون معلوم بود این قانون از همین الان شکسته شده.
پس به خواندن ادامه داد:
_ « منم از دروغ بدم میاد، پس بیا صادق باشیم»
_ «دیکتاتوری کردن، اجبار کردن هم نداریم»
سکوتی کوتاه بینشون افتاد.
بعد تهیونگ به آخرین خط اشاره کرد:
_ این یکی حذف میشه.
میا پوزخند زد:
_ اتفاقاً مهمترینش همینه.
تهیونگ قلم رو برداشت.
روی برگهاش یه خط کشید و نوشت:
_ «قانون جدید: بحث نکردن با من.»
میا با ناباوری نگاهش کرد:
_ تو غیرقابل تحملی!
تهیونگ قلم رو بست و از جاش بلند شد:
_ دیر فهمیدی.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۹۴ کامنت ۵۰
- ۱.۴k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط