{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.



میا هم با بلند شدن تهیونگ از جایش بلند شد.

تهیونگ برگه رو برداشت، بعد از تا کردنش روی یکی از قفسه‌های چوبی گذاشت.

نور زرد رنگ لوسترهای دیواری روی ردیف بلند کتاب‌ها افتاده بود و بوی کاغذهای قدیمی تمام فضای کتابخانه را پر کرده بود.

میا نگاهی دور تا دور انداخت و لب زد:

_ کتاب سرگرم‌کننده‌ای هست که بتونم بخونم؟

تهیونگ سرش رو برگردوند و نگاه کوتاهی بهش انداخت:

_ اینجا چند هزار جلد کتاب هست...بعیده چیزی پیدا نکنی.

میا لبخند ریزی زد:

_ پس اجازه دارم هر کدومو خواستم بردارم؟

_ آره..

جوابش سرد و کوتاه بود که میا برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.

مرد اما بی‌تفاوت نگاهی به ساعت مچیش انداخت و از کنارش رد شد.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که گوشی توی جیبش به صدا دراومد.

همونجا ایستاد و تماس رو وصل کرد:

_ بگو.

صدای مرد پشت خط کمی مضطرب بود:

_ قر...قربان، باید هرچه زودتر تشریف بیارین سوله.

تهیونگ نگاه سردی به در خروجی کتابخانه انداخت:

_ تا برسم همه چیزو کنترل کنید.

بعد بدون اینکه فرصت حرف زدن بیشتری بده تماس رو قطع کرد.

اما درست زمانی که خواست حرکت کنه، صدای جیر جیر خفیفی توجهش رو جلب کرد.

برگشت.

میا روی یک صندلی ایستاده بود و خودش رو کش می‌داد تا کتابی رو از طبقه‌ی بالایی برداره.

صندلی زیر پاش کمی لق می‌خورد.

اما خودش اصلاً متوجه نبود.

بالاخره نوک انگشتاش به کتاب رسید.

لبخند پیروزمندانه‌ای زد:

_ گرفتمت...

همون لحظه صندلی از زیر پاش سر خورد که جیغ کوتاهی کشید.

چشماش از ترس گرد شد و تعادلش رو از دست داد.

کتاب از دستش رها شد.

اما قبل از اینکه بدنش به زمین برخورد کنه، بازویی دور کمرش پیچید.

میا از شوک ناخودآگاه چشماش رو بست.

صدای افتادن کتاب توی راهروی ساکت کتابخانه پیچید.

چند ثانیه بعد که هیچ دردی احساس نکرد، آروم پلک زد.

و اولین چیزی که دید اخم غلیظ تهیونگ بود.

چند بار گیج پلک زد.

بعد تازه متوجه شد داخل بغلش قرار گرفته.

صورتش سرخ شد و سریع خودش رو کنار کشید:

_ م...ممنون.

تهیونگ دستاش رو پایین آورد اما هنوز اخم داشت:

_ نمیشه پنج دقیقه تنهات گذاشت؟

میا لب باز کرد:

_ خب من...

_ تا از جلوی چشمم میری یه دردسر جدید درست میشه.

دختر اخم محوی کرد:

_ انگار خودم خواستم بیوفتم!

تهیونگ نفس کلافه‌ای بیرون داد.

نگاهش روی صندلی افتاده و کتاب پخش شده روی زمین چرخید.

بعد دوباره به میا برگشت:

_ دفعه‌ی بعد حداقل قبل از شکستن گردنت صدام کن.

میا با تعجب نگاهش کرد:

_ نگرانم شدی؟

تهیونگ بی‌معطلی جواب داد:

_ نه.

کتاب افتاده رو از زمین برداشت و روی نزدیک‌ترین قفسه گذاشت:

_ فقط حوصله‌ی دردسر ندارم.

بعد بدون اینکه فرصت جواب دادن بهش بده چرخید و سمت در رفت.

میا به پشت سرش خیره موند و زیر لب زمزمه کرد:

_ چرا اینقدر یخه...!


ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
دیدگاه ها (۱۹)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا چند دقیقه‌ا...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁵. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. خورشید کم‌کم غر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²². 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. سکوتی کوتاه از ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²¹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. دستاش رو پشتش ب...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. دختر با گیجی به...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹¹.𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.با راه افتادن مرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط