{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁰.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁰.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.



صدای باز شدن در اتاق باعث شد سریع اشکش را پاک کند.

زنی که مسئول آماده کردن لباسش بود وارد شد و لبخند زد:

_ حاضری عزیزم؟...عاقد منتظره.

میا پلک عمیقی زد.
بعد سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.
چند دقیقه بعد از اتاق خارج شدند.
سالن بزرگ و مجلل تقریباً در سکوت فرو رفته بود.

مقابل درهای بلند ایستاد.
دست‌هایش کمی لرزید.

نفس عمیقی کشید:

_ برو میا... تو می‌تونی.

.
.
.

(پایان فلش‌بک ــ زمان حال _ بعد از مراسم)


با کلافگی کفش‌های پاشنه‌بلندش را از پا درآورد و گوشه‌ای پرت کرد.
حتی توان عوض کردن لباس عروس را هم نداشت.
برای همین با همان لباس روی تخت افتاد و خیلی زود به خواب رفت.

.
.
.

صبح روز بعد.

صداهای مبهمی از دوردست به گوشش می‌رسید.

چشم‌هایش را با خستگی باز کرد.

چند بار پلک زد و به سختی از تخت پایین آمد.
بی‌توجه به سروصداها وارد حمام شد.

با باز کردن بندهای پشت لباس، پارچه‌ی سفید روی زمین سر خورد.

حمام بزرگ، روشن و لوکس بود.

درست شبیه چیزی که فقط در فیلم‌ها دیده بود.
وان را پر از آب کرد.
کمی کف داخلش ریخت و آرام در آب فرو رفت.
چشم‌هایش را بست.
برای اولین بار بعد از مدت‌ها حس کرد بدنش کمی آرام گرفته است.


وقتی بالاخره از حمام بیرون آمد، یک تیشرت سفید گشاد و شلوارک سیاه کوتاهی پوشید.
تیشرت بلند بود و شلوارک تقریباً دیده نمی‌شد، و هر کسی میدیدتش فکر می‌کرد پایین تنش برهنه است

با کنجکاوی از اتاق خارج شد.
صدای رفت‌وآمد افراد از طبقه‌ی پایین شنیده می‌شد.

همان لحظه یکی از خدمتکارها از مقابلش رد شد:

_ سلام.

دختر جوان با شنیدن صدایش برگشت و کمی تعجب کرد.

بعد محترمانه سر خم کرد:

_ سلام خانم...ببخشید مزاحم استراحتتون شدیم؟

میا سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد.

دیشب وقتی همراه تهیونگ وارد عمارت شده بودند، خبری از خدمتکار یا خدمه ای نبود
پس این همه آدم از کجا آمده بودند؟

کنجکاو شد:

_ میشه بپرسم چه خبره؟

خدمتکار لبخند دوستانه‌ای زد:

_ آقای تهیونگ گفتن حالا که دوباره به عمارت خودشون برگشتن، بهتره یه دستی به خونه کشیده بشه.

بعد با خنده‌ی کوتاهی ادامه داد:

_ البته هر ماه تمیز می‌شد.

میا ابرویش را بالا برد:

_ مگه این مدت اینجا زندگی نمی‌کرد؟

دختر مکث کوتاهی کرد.
انگار می‌خواست بدونه اونکه زنشه چطور نمیدونه، ولی بعد فکر کرد آقای تهیونگ زیادی خشک و تو داره و شاید این قضیه چندان اهمیت نداشت تا به همسرش بگه، پس گفت:

_ وقتی آقای تهیونگ هفده سالشون شد، پدرشون این عمارت رو بهشون داد.
اما بعد از هجده سالگی برای تحصیل و کار به آمریکا رفتن. وقتی هم دو سال پیش برگشتن کره، بیشتر وقتشون رو توی عمارت پدرشون می‌گذروندن و کمتر اینجا می‌اومدن.

میا آرام سر تکان داد.

انگار هنوز چیزهای زیادی بود که درباره‌ی مردی که حالا همسرش محسوب می‌شد نمی‌دانست.

و عجیب‌تر اینکه...

هرچه بیشتر می‌فهمید، کمتر می‌توانست تهیونگ را بشناسد.


ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
دیدگاه ها (۳)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²¹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. دستاش رو پشتش ب...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²². 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. سکوتی کوتاه از ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁹.𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(دو روز بعد ــ روز...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁰...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~هر دو کمی ساکت بودن که این سکوت توس...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. صدای قدم‌های می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط