.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا چند دقیقهای همانجا توی کتابخانه ماند.
کتابی که با آن همه دردسر برداشته بود هنوز توی دستش بود، اما حتی یک خطش را هم نمیدید.
فکرش جای دیگری بود.
آرام کتاب را روی میز گذاشت و از کتابخانه بیرون رفت.
عمارت آنقدر بزرگ بود که هنوز نصف راهروهایش را ندیده بود.
بیهدف قدم میزد که از پشت پنجرههای قدیِ سالن، چیزی توجهش را جلب کرد.
اتاقکی شیشهای وسط باغ.
نور خورشید از میان شیشهها عبور میکرد و روی گلهای رنگارنگ داخلش مینشست.
کنجکاو از عمارت خارج شد و از مسیر سنگفرش شدهی باغ گذشت.
هرچه نزدیکتر میشد، بوی خاک نمخورده و گلها بیشتر به مشامش میرسید.
درِ شیشهای را آرام باز کرد.
گرمای مطبوعی صورتش را نوازش داد.
داخل، مردی مسن با کلاه حصیری مشغول هرس کردن شاخههای رز بود.
با دیدن میا لبخند مهربانی زد.
_ خانم جوان، دنبال چیزی میگردین؟
میا نگاهش را روی گلها چرخاند.
رزهای سفید، میخکهای صورتی، یاسهای کوچک...
گلهای زیادی آنجا بودند.
لبخند کمرنگی زد:
_ فقط...داشتم نگاه میکردم.
مرد سرش را تکان داد:
_ هر وقت حوصلهتون سر رفت میتونین بیاین اینجا، گلها آدمو آروم میکنن.
میا آرام کنار یکی از گلدانها نشست.
دستش را روی گلبرگهای سفید کشید.
و همان لحظه...
مادرش یادش آمد.
مادرش عاشق گل بود.
هر بار که پول اضافهای گیرش میآمد، حتی اگر کم بود، یک گلدان کوچک میخرید و با ذوق ازش مراقبت میکرد.
لبخند روی لبهای میا لرزید.
دلش برایش تنگ شده بود.
خیلی.
آنقدر که نفس کشیدن سخت میشد.
اما به محض اینکه تصویر گلها جایش را به آن صحنهی لعنتی داد، تمام بدنش یخ کرد.
خون.
فریاد.
چشمهای بستهی مادرش.
میا سریع پلک زد.
نه...
نمیخواست دوباره آن لحظه را به یاد بیاورد.
سرش را پایین انداخت و انگشتهایش را مشت کرد.
حداقل یک کار را انجام داده بود.
همان شب از تهیونگ خواسته بود جسد آن زن را در جایی مناسب دفن کنند.
و جای قبرش رو هم بهش بگن
نگفته بود آن زن مادرش است.
نتوانسته بود.
نمیخواست دربارهی زندگی قبلیاش حرف بزند.
دربارهی خانهی کوچکشان.
بدهیها.
و شبی که همهچیز را از او گرفت.
برای همین فقط گفته بود:
« یه زن اونجاست... لطفاً نذارین همونجا بمونه. »
و تهیونگ هم بدون پرسیدن هیچ سؤالی فقط سر تکان داده بود.
میا سرش را به شیشهی گرم گلخانه تکیه داد.
چشمانش را بست:
« فقط میخوام آیندهی آرومی داشته باشم»
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا چند دقیقهای همانجا توی کتابخانه ماند.
کتابی که با آن همه دردسر برداشته بود هنوز توی دستش بود، اما حتی یک خطش را هم نمیدید.
فکرش جای دیگری بود.
آرام کتاب را روی میز گذاشت و از کتابخانه بیرون رفت.
عمارت آنقدر بزرگ بود که هنوز نصف راهروهایش را ندیده بود.
بیهدف قدم میزد که از پشت پنجرههای قدیِ سالن، چیزی توجهش را جلب کرد.
اتاقکی شیشهای وسط باغ.
نور خورشید از میان شیشهها عبور میکرد و روی گلهای رنگارنگ داخلش مینشست.
کنجکاو از عمارت خارج شد و از مسیر سنگفرش شدهی باغ گذشت.
هرچه نزدیکتر میشد، بوی خاک نمخورده و گلها بیشتر به مشامش میرسید.
درِ شیشهای را آرام باز کرد.
گرمای مطبوعی صورتش را نوازش داد.
داخل، مردی مسن با کلاه حصیری مشغول هرس کردن شاخههای رز بود.
با دیدن میا لبخند مهربانی زد.
_ خانم جوان، دنبال چیزی میگردین؟
میا نگاهش را روی گلها چرخاند.
رزهای سفید، میخکهای صورتی، یاسهای کوچک...
گلهای زیادی آنجا بودند.
لبخند کمرنگی زد:
_ فقط...داشتم نگاه میکردم.
مرد سرش را تکان داد:
_ هر وقت حوصلهتون سر رفت میتونین بیاین اینجا، گلها آدمو آروم میکنن.
میا آرام کنار یکی از گلدانها نشست.
دستش را روی گلبرگهای سفید کشید.
و همان لحظه...
مادرش یادش آمد.
مادرش عاشق گل بود.
هر بار که پول اضافهای گیرش میآمد، حتی اگر کم بود، یک گلدان کوچک میخرید و با ذوق ازش مراقبت میکرد.
لبخند روی لبهای میا لرزید.
دلش برایش تنگ شده بود.
خیلی.
آنقدر که نفس کشیدن سخت میشد.
اما به محض اینکه تصویر گلها جایش را به آن صحنهی لعنتی داد، تمام بدنش یخ کرد.
خون.
فریاد.
چشمهای بستهی مادرش.
میا سریع پلک زد.
نه...
نمیخواست دوباره آن لحظه را به یاد بیاورد.
سرش را پایین انداخت و انگشتهایش را مشت کرد.
حداقل یک کار را انجام داده بود.
همان شب از تهیونگ خواسته بود جسد آن زن را در جایی مناسب دفن کنند.
و جای قبرش رو هم بهش بگن
نگفته بود آن زن مادرش است.
نتوانسته بود.
نمیخواست دربارهی زندگی قبلیاش حرف بزند.
دربارهی خانهی کوچکشان.
بدهیها.
و شبی که همهچیز را از او گرفت.
برای همین فقط گفته بود:
« یه زن اونجاست... لطفاً نذارین همونجا بمونه. »
و تهیونگ هم بدون پرسیدن هیچ سؤالی فقط سر تکان داده بود.
میا سرش را به شیشهی گرم گلخانه تکیه داد.
چشمانش را بست:
« فقط میخوام آیندهی آرومی داشته باشم»
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۴۰۰
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط