#One_Last_Condition
#One_Last_Condition
شرط آخر ⬅︎P4
هارین دست به سینه ایستاد.
- خب... حالا چی؟
هیونجین نگاهش کرد.
- میای با من.
- نه.
- ...
- ...
- گفتم میای با من.
- گفتم نه.
هیونجین چند ثانیه خیره ماند.
انگار اولین بار بود کسی اینطوری جوابش را میداد.
هارین یک قدم عقب رفت.
- خیلی خب... من میرم.
و برگشت که فرار کند.
اما فقط دو قدم برداشت.
چون صدای هیونجین از پشت سرش آمد.
- میخوای دوباره بدوی؟
هارین ایستاد.
- آره.
- خسته نمیشی؟
- نه.
- من میشم.
هارین برگشت.
- مشکل خودته.
هیونجین آهی کشید.
- هارین.
دختر خشکش زد.
- اسممو از کجا میدونی؟
- پروندهات رو خوندم.
- پرونده دارم؟!
- الان داری.
- وای خدا...
هارین دستش را روی صورتش کشید.
- من حتی پول نون ندارم ولی پرونده دارم.
---
چند دقیقه بعد...
داخل ماشین.
هارین روی صندلی عقب نشسته بود.
اخم کرده بود.
دست به سینه.
کاملاً ناراضی.
هیونجین پشت فرمان بود.
سکوت سنگینی حاکم بود.
تا اینکه...
شکم هارین صدا داد.
غرررر...
سکوت.
غرررر...
سکوت.
هارین آرام به پنجره نگاه کرد.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
هیونجین لبش را گاز گرفت که نخندد.
غرررر...
- خفه شو.
- با من بودی؟
- نه. با شکمم.
---
ده دقیقه بعد.
ماشین جلوی یک فستفود توقف کرد.
هارین گیج نگاه کرد.
- چرا وایستادی؟
- گرسنهای.
- از کجا فهمیدی؟
هیونجین فقط نگاهش کرد.
غرررر...
هارین سرش را پایین انداخت.
- باشه فهمیدم.
---
پنج دقیقه بعد.
هارین با سه همبرگر، سیبزمینی و نوشابه پشت میز نشسته بود.
هیونجین روبهرویش.
هارین لقمه بزرگی برداشت.
- فکر نکن چون غذا خریدی ازت خوشم اومده.
- نگران نبودم.
- هنوزم آدم بدی هستی.
- ممنون.
- منو دزدیدی.
- درست.
- زندگیمو خراب کردی.
- احتمالاً.
- خیلی هم مغروری.
- اینم درسته.
هارین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد زیر لب گفت:
- اعصاب آدمو خورد میکنه.
هیونجین برای اولین بار لبخند کوتاهی زد.
---
نیم ساعت بعد.
ماشین مقابل یک ساختمان بزرگ و متروکه توقف کرد.
هارین از پنجره بیرون را نگاه کرد.
- اینجا چیه؟
هیونجین کمربندش را باز کرد.
- خونه موقتت.
- نه.
- چرا؟
- شبیه جاییه که آخر فیلمها آدمارو میکشن.
- ...
- ...
- واقعاً شبیهشه.
هیونجین نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
هارین با تعجب نگاهش کرد.
- تو خندیدی؟!
هیونجین سریع جدی شد.
- پیاده شو.
هارین چشمهایش را ریز کرد.
- مطمئنم خندیدی.
اما قبل از اینکه جواب بگیرد...
در بزرگ ساختمان باز شد.
و هارین هنوز نمیدانست پشت آن در، چه آدمهایی منتظرش هستند...
شرط پارت بعد ← 9𓊉 تا لایک𓊈
One_Last_Condition
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
شرط آخر ⬅︎P4
هارین دست به سینه ایستاد.
- خب... حالا چی؟
هیونجین نگاهش کرد.
- میای با من.
- نه.
- ...
- ...
- گفتم میای با من.
- گفتم نه.
هیونجین چند ثانیه خیره ماند.
انگار اولین بار بود کسی اینطوری جوابش را میداد.
هارین یک قدم عقب رفت.
- خیلی خب... من میرم.
و برگشت که فرار کند.
اما فقط دو قدم برداشت.
چون صدای هیونجین از پشت سرش آمد.
- میخوای دوباره بدوی؟
هارین ایستاد.
- آره.
- خسته نمیشی؟
- نه.
- من میشم.
هارین برگشت.
- مشکل خودته.
هیونجین آهی کشید.
- هارین.
دختر خشکش زد.
- اسممو از کجا میدونی؟
- پروندهات رو خوندم.
- پرونده دارم؟!
- الان داری.
- وای خدا...
هارین دستش را روی صورتش کشید.
- من حتی پول نون ندارم ولی پرونده دارم.
---
چند دقیقه بعد...
داخل ماشین.
هارین روی صندلی عقب نشسته بود.
اخم کرده بود.
دست به سینه.
کاملاً ناراضی.
هیونجین پشت فرمان بود.
سکوت سنگینی حاکم بود.
تا اینکه...
شکم هارین صدا داد.
غرررر...
سکوت.
غرررر...
سکوت.
هارین آرام به پنجره نگاه کرد.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
هیونجین لبش را گاز گرفت که نخندد.
غرررر...
- خفه شو.
- با من بودی؟
- نه. با شکمم.
---
ده دقیقه بعد.
ماشین جلوی یک فستفود توقف کرد.
هارین گیج نگاه کرد.
- چرا وایستادی؟
- گرسنهای.
- از کجا فهمیدی؟
هیونجین فقط نگاهش کرد.
غرررر...
هارین سرش را پایین انداخت.
- باشه فهمیدم.
---
پنج دقیقه بعد.
هارین با سه همبرگر، سیبزمینی و نوشابه پشت میز نشسته بود.
هیونجین روبهرویش.
هارین لقمه بزرگی برداشت.
- فکر نکن چون غذا خریدی ازت خوشم اومده.
- نگران نبودم.
- هنوزم آدم بدی هستی.
- ممنون.
- منو دزدیدی.
- درست.
- زندگیمو خراب کردی.
- احتمالاً.
- خیلی هم مغروری.
- اینم درسته.
هارین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد زیر لب گفت:
- اعصاب آدمو خورد میکنه.
هیونجین برای اولین بار لبخند کوتاهی زد.
---
نیم ساعت بعد.
ماشین مقابل یک ساختمان بزرگ و متروکه توقف کرد.
هارین از پنجره بیرون را نگاه کرد.
- اینجا چیه؟
هیونجین کمربندش را باز کرد.
- خونه موقتت.
- نه.
- چرا؟
- شبیه جاییه که آخر فیلمها آدمارو میکشن.
- ...
- ...
- واقعاً شبیهشه.
هیونجین نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
هارین با تعجب نگاهش کرد.
- تو خندیدی؟!
هیونجین سریع جدی شد.
- پیاده شو.
هارین چشمهایش را ریز کرد.
- مطمئنم خندیدی.
اما قبل از اینکه جواب بگیرد...
در بزرگ ساختمان باز شد.
و هارین هنوز نمیدانست پشت آن در، چه آدمهایی منتظرش هستند...
شرط پارت بعد ← 9𓊉 تا لایک𓊈
One_Last_Condition
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
- ۶۴
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط