#One_Last_Condition
#One_Last_Condition
شرط آخر ⬅︎P5
در بزرگ سوله باز شد.
هارین چند ثانیه به ساختمان خیره ماند.
بعد به هیونجین نگاه کرد.
بعد دوباره به ساختمان.
- مطمئنی اینجا مخفیگاه آدم بدهها نیست؟
هیونجین خونسرد جواب داد:
- بیا داخل.
- این جواب سوالم نبود.
- بیا داخل.
- تو خیلی کم حرفی.
- ...
- اعصاب آدمم خورد میکنی.
هیونجین نفس عمیقی کشید.
و برای اولین بار از خودش پرسید:
"من دقیقاً چرا اینو آوردم؟"
---
هارین وارد سوله شد.
چشمهایش گرد شد.
سوله از داخل خیلی بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد.
میزهای بزرگ.
چندین اتاق.
راهروهای طولانی.
و آدمهایی که هر کدام مشغول کاری بودند.
همه با دیدن هارین ایستادند.
چند ثانیه سکوت.
همه به دختر نگاه میکردند.
دختری با لباسهای خاکی، موهای نامرتب و قیافهای که انگار آماده دعوا بود.
هارین هم به همه نگاه میکرد.
انگار داشت حیوانات باغوحش را بررسی میکرد.
- چرا همه دارن زل میزنن؟
هیونجین:
- چون مهمون نداریم.
- خب منم مهمون نیستم.
- درسته.
- من زندانیم.
- درسته.
- حداقل راستگویی.
---
همان موقع پسری با موهای نارنجی نزدیک شد.
- هیونجین؟
- چی شده جونگین؟
جونگین نگاهی به هارین انداخت.
- این کیه؟
هارین دستش را دراز کرد.
- هارین. قربانی بدشانسی.
جونگین چند ثانیه خیره ماند.
بعد دست داد.
- جونگین.
- تو آدم خوبی به نظر میای.
- ممنون؟
- برعکس اون.
و به هیونجین اشاره کرد.
جونگین خندهاش گرفت.
هیونجین فقط به سقف نگاه کرد.
---
چند دقیقه بعد...
جونگین مسئول مراقبت از هارین شد.
و این بدترین اتفاق ممکن برای او بود.
چون پنج دقیقه نگذشته بود که...
- اون اتاق چیه؟
- نمیدونم.
- پشت اون در چیه؟
- نمیدونم.
- اون جعبهها چیه؟
- نمیدونم.
- اون مرد چرا قیافهاش ترسناکه؟
- نمیدونم.
جونگین بالاخره ایستاد.
- تو همیشه اینقدر سؤال میپرسی؟
هارین فکر کرد.
- نه.
جونگین نفس راحتی کشید.
- فقط وقتی بیدارم.
- ...
- ...
- خدایا.
---
یک ساعت بعد...
هیونجین داخل اتاقش نشسته بود.
جونگین در را باز کرد و وارد شد.
هیونجین بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
- فرار کرد؟
- نه.
- دعوا کرد؟
- نه.
- کسی رو زد؟
- نه.
هیونجین بالاخره سرش را بالا آورد.
- پس چرا این شکلی شدی؟
جونگین روی صندلی افتاد.
- ازم پرسید چرا رنگ دیوار خاکستریه.
- ...
- بعد پرسید چرا پنجرهها کوچیکن.
- ...
- بعد پرسید چرا تو اینقدر بداخلاقی.
- ...
- بعد پرسید تو دوست دختر داری یا نه.
هیونجین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
- فقط یک ساعته اینجاست.
جونگین به نقطهای نامعلوم خیره شد.
- منم همینو میگم...
---
در همان لحظه...
هارین که قرار بود داخل اتاقش بماند...
داشت یواشکی در یکی از راهروها قدم میزد.
- فقط یه نگاه میندازم...
- بعد برمیگردم...
- اصلاً کسی نمیفهمه...
و دقیقاً همان لحظه درِ یک اتاق ممنوعه را باز کرد.
اتاقی که نباید میدید...
و با دیدن چیزی که داخلش بود، خشکش زد...
شرط پارت بعد ← 9𓊉 لایک و 5 تا کامنت𓊈
One_Last_Condition
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
شرط آخر ⬅︎P5
در بزرگ سوله باز شد.
هارین چند ثانیه به ساختمان خیره ماند.
بعد به هیونجین نگاه کرد.
بعد دوباره به ساختمان.
- مطمئنی اینجا مخفیگاه آدم بدهها نیست؟
هیونجین خونسرد جواب داد:
- بیا داخل.
- این جواب سوالم نبود.
- بیا داخل.
- تو خیلی کم حرفی.
- ...
- اعصاب آدمم خورد میکنی.
هیونجین نفس عمیقی کشید.
و برای اولین بار از خودش پرسید:
"من دقیقاً چرا اینو آوردم؟"
---
هارین وارد سوله شد.
چشمهایش گرد شد.
سوله از داخل خیلی بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد.
میزهای بزرگ.
چندین اتاق.
راهروهای طولانی.
و آدمهایی که هر کدام مشغول کاری بودند.
همه با دیدن هارین ایستادند.
چند ثانیه سکوت.
همه به دختر نگاه میکردند.
دختری با لباسهای خاکی، موهای نامرتب و قیافهای که انگار آماده دعوا بود.
هارین هم به همه نگاه میکرد.
انگار داشت حیوانات باغوحش را بررسی میکرد.
- چرا همه دارن زل میزنن؟
هیونجین:
- چون مهمون نداریم.
- خب منم مهمون نیستم.
- درسته.
- من زندانیم.
- درسته.
- حداقل راستگویی.
---
همان موقع پسری با موهای نارنجی نزدیک شد.
- هیونجین؟
- چی شده جونگین؟
جونگین نگاهی به هارین انداخت.
- این کیه؟
هارین دستش را دراز کرد.
- هارین. قربانی بدشانسی.
جونگین چند ثانیه خیره ماند.
بعد دست داد.
- جونگین.
- تو آدم خوبی به نظر میای.
- ممنون؟
- برعکس اون.
و به هیونجین اشاره کرد.
جونگین خندهاش گرفت.
هیونجین فقط به سقف نگاه کرد.
---
چند دقیقه بعد...
جونگین مسئول مراقبت از هارین شد.
و این بدترین اتفاق ممکن برای او بود.
چون پنج دقیقه نگذشته بود که...
- اون اتاق چیه؟
- نمیدونم.
- پشت اون در چیه؟
- نمیدونم.
- اون جعبهها چیه؟
- نمیدونم.
- اون مرد چرا قیافهاش ترسناکه؟
- نمیدونم.
جونگین بالاخره ایستاد.
- تو همیشه اینقدر سؤال میپرسی؟
هارین فکر کرد.
- نه.
جونگین نفس راحتی کشید.
- فقط وقتی بیدارم.
- ...
- ...
- خدایا.
---
یک ساعت بعد...
هیونجین داخل اتاقش نشسته بود.
جونگین در را باز کرد و وارد شد.
هیونجین بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
- فرار کرد؟
- نه.
- دعوا کرد؟
- نه.
- کسی رو زد؟
- نه.
هیونجین بالاخره سرش را بالا آورد.
- پس چرا این شکلی شدی؟
جونگین روی صندلی افتاد.
- ازم پرسید چرا رنگ دیوار خاکستریه.
- ...
- بعد پرسید چرا پنجرهها کوچیکن.
- ...
- بعد پرسید چرا تو اینقدر بداخلاقی.
- ...
- بعد پرسید تو دوست دختر داری یا نه.
هیونجین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
- فقط یک ساعته اینجاست.
جونگین به نقطهای نامعلوم خیره شد.
- منم همینو میگم...
---
در همان لحظه...
هارین که قرار بود داخل اتاقش بماند...
داشت یواشکی در یکی از راهروها قدم میزد.
- فقط یه نگاه میندازم...
- بعد برمیگردم...
- اصلاً کسی نمیفهمه...
و دقیقاً همان لحظه درِ یک اتاق ممنوعه را باز کرد.
اتاقی که نباید میدید...
و با دیدن چیزی که داخلش بود، خشکش زد...
شرط پارت بعد ← 9𓊉 لایک و 5 تا کامنت𓊈
One_Last_Condition
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
- ۲۷۸
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط