Part

Part¹⁰
آسیه: دیدم امیر اومد جلوم و گفت که می‌تونیم باهم حرف بزنیم؟؟
من چون از دستش هنوز عصبانی بودم گفتم
ما حرفی باهم نداریم چرا میخوای حرف بزنی

امیر: من دیگه آدم خوبی شدم آسیه دیگه حسی بهت ندارم فق یه دوست معمولی
دلم نمی‌خواست اذیتت کنم الان خیلی پشیمونم

آسیه: واقعاً! من چطوری میتونم باور کنم اونوقت😑

امیر: تروخدا آسیه فقط یه شانس دوباره به عنوان دوست بهم بدی پشیمون نمیشی

دوروک: می‌خواستم برم پایین دیدم اون امیر کثافت جلوی آسیه رو گرفته و داره باهاش حرف میزنه عصبانی شدم
چون دلم نمی‌خواست کسیرو که دوست دارم با یکی دیگه ببینم
رفتم پیششون و بهش گفتم
تو با آسیه چیکار داری چرا پیششی

آسیه: به توچه دوروک‌ چرا دخالت می‌کنی

دوروک: یعنی چی که به توچه اون آدم انقدر مارو اذیت کرد چطور میتونی باهاش حرف بزنی

امیر: دوروک‌ جون ما داشتیم باهم صحبت می‌کردیم تو لطفاً دخالت نکن

دوروک: عهعع که اینطور
تو چطوری با کسی ک دوسش دارم حرف می‌زنی

امیر: دوسش داشتی اگه دوسش داشتی که ولش نمی‌کردی مگه نه😏

آسیه: با شماهام چرا دارین الکی جرو بحث می‌کنید😒

دوروک: یهو از خود بیخود شدم و با حرفی که زد عصبانی شدم و یه مشت بهش زدم
اووووففففف دلم خنک شد

آسیه: دوروک چیکار کردی تو 😨
واقعا که😠

دوروک: اما حقش بود آسیه دیگه حق نداری با این مرد حرف بزنی

آسیه: عه که اینطور هنوز نیومده دستور دادنات شروع شد
باشه..
سلیم باشه.. بهت یه شانس دیگه میدم
دیگه دورو برم نبینمت دوروک
دیدگاه ها (۰)

Part¹¹نویسنده: این جریان تموم شد و کیک آراتو اوردن و موقع شا...

Part¹¹آسیه: از خونه رفتیم بیرون مادر دختری دیدم هیچ ماشینی ر...

Part⁹دوروک: رفتم پیش آسیه یهو چشم تو چشم شدیم اومدم بهش سلام...

یادت میاد، می گفتی: دوست داشتن، باید حد و اندازه داشته باشه،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط