Part
Part¹¹
نویسنده: این جریان تموم شد و کیک آراتو اوردن و موقع شام رسید . همه رفتن سر میز اوعولجان به آنیسا کیک گیلاس تعارف کرد اما اون گفت
نه میسی من حساسیت دالم
دوروک تا اینو فهمید خوشحال شد
دوروک: عه توام حساسیت داری منم همینطور پس مواظب باش باشه
آنیسا: چشم عمو دوروک
نویسنده: یه نیم نگاهی به آسیه انداخت و با خودش گفت آها پس هیچیش به من نرفته😏
«آخر شب»
نویسنده: عمر و سوسن زودتر رفتن میخواستن برن خونه سوسن
عمر: پستم من رفتم مواظب خودت باش باشه
آسیه: باش. عمر فردا صب میای دیگه آره
عمر: ببینم چی میشه😏
آها راستی تو ماشین داری
آسیه: نه اما نگران نباش ماشین میگیریم میریم
عمر: باش
عشق دایی من رفتم مواظب مامان باشی ها خب😘
آنیسا: چشم
نویسنده: این جریان تموم شد و کیک آراتو اوردن و موقع شام رسید . همه رفتن سر میز اوعولجان به آنیسا کیک گیلاس تعارف کرد اما اون گفت
نه میسی من حساسیت دالم
دوروک تا اینو فهمید خوشحال شد
دوروک: عه توام حساسیت داری منم همینطور پس مواظب باش باشه
آنیسا: چشم عمو دوروک
نویسنده: یه نیم نگاهی به آسیه انداخت و با خودش گفت آها پس هیچیش به من نرفته😏
«آخر شب»
نویسنده: عمر و سوسن زودتر رفتن میخواستن برن خونه سوسن
عمر: پستم من رفتم مواظب خودت باش باشه
آسیه: باش. عمر فردا صب میای دیگه آره
عمر: ببینم چی میشه😏
آها راستی تو ماشین داری
آسیه: نه اما نگران نباش ماشین میگیریم میریم
عمر: باش
عشق دایی من رفتم مواظب مامان باشی ها خب😘
آنیسا: چشم
- ۲.۲k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط