Part
Part¹¹
آسیه: از خونه رفتیم بیرون مادر دختری دیدم هیچ ماشینی رد نمیشه آنیسا گفت مامانی بیا پیاده از لاه اِستِله بلیم
چشم عشق مامان
داشتیم میرفتیم که یاد خاطراتمون با دوروک افتادم
تو فکر بودم یهو یه آدمی جلومونو گرفت
پسره: جووووننننن
شماره بدم
میای باهم بریم یکم بگردیم
آسیه: دستمو ول کن بی شعور. ولم کن چرا نمیفهمی بچه اینجاست
آنیسا: مامانی من میترسم. مامانی
_نترس مامانی چیزی نیست
دوروک: از خونه برک اینا اومدم بیرون داشتم میرفتم که کنار راه آسیه و آنیسا رو دیدم که یه بیشرف مزاحمشون شده بود از ماشین پیاده شدم..
آهای مردک برگرد ببینم..
یه مشت خوب کوبوندم تو صورتش تا جایی ک میتونستم کتکش زدم
_دوروک ولش کن .دوروک... دوروک
دوروک خوبی دستت ذخمی شده
دوروک: از اینکه دیدم آسیه برای من نگران شده خیلی تعجب کرده بودم نمیدونستم بخندم یا عصبانی بشم
آسیه: دوروک آخه تو اینجا چیکار داری
دوروک: وا این چه حرفیه یه بی شرف مزاحمتون شده بود جای تشکرته
آسیه: به توچه آخه من خودم میفرستادمش بره
دوروک: آره جان...
ببین آنیسام ترسیده
آسیه: مامانی خوبی نترس عشقم همه چی تموم شد اون آدم بده رفت
آنیسا: اما مامانی اون دست تولو فشال داد دَلدِت دِرِفت😭
آسیه: نه مامانی اون که دست منو فشار نداد تازه مگه نمیگی تو قوی ترین مامان دنیایی من که دردم نگرفت
دوروک: آره مامانت قوی ترین زن دنیاست
آسیه:😒
دوروک: چیه خب دروغ میگم
آسیه: خیلخب ما دیگه میریم
ممنون که جونمونو نجات دادین
دوروک: کجا کجا ماشین دارین نه
پس میاین با ماشین من میریم
آسیه: چرا اونوقت
یزره راه مونده خودمون میریم ممنون
دوروک: آسیه یه بار فقط یه بار حرف گوش کن لجبازی نکن بیا بریم
تازه آنیسا خسته شده
آسیه: آره مامانی! خسته شدی؟
آنیسا: اهوم
آسیه: باشه اما فقط به خاطر آنیسا
آسیه:رفتیم داخل ماشین نشستیم یه چیزی رو دیدم که بازم منو یاد خاطراتم با دوروک انداخت...
آسیه: از خونه رفتیم بیرون مادر دختری دیدم هیچ ماشینی رد نمیشه آنیسا گفت مامانی بیا پیاده از لاه اِستِله بلیم
چشم عشق مامان
داشتیم میرفتیم که یاد خاطراتمون با دوروک افتادم
تو فکر بودم یهو یه آدمی جلومونو گرفت
پسره: جووووننننن
شماره بدم
میای باهم بریم یکم بگردیم
آسیه: دستمو ول کن بی شعور. ولم کن چرا نمیفهمی بچه اینجاست
آنیسا: مامانی من میترسم. مامانی
_نترس مامانی چیزی نیست
دوروک: از خونه برک اینا اومدم بیرون داشتم میرفتم که کنار راه آسیه و آنیسا رو دیدم که یه بیشرف مزاحمشون شده بود از ماشین پیاده شدم..
آهای مردک برگرد ببینم..
یه مشت خوب کوبوندم تو صورتش تا جایی ک میتونستم کتکش زدم
_دوروک ولش کن .دوروک... دوروک
دوروک خوبی دستت ذخمی شده
دوروک: از اینکه دیدم آسیه برای من نگران شده خیلی تعجب کرده بودم نمیدونستم بخندم یا عصبانی بشم
آسیه: دوروک آخه تو اینجا چیکار داری
دوروک: وا این چه حرفیه یه بی شرف مزاحمتون شده بود جای تشکرته
آسیه: به توچه آخه من خودم میفرستادمش بره
دوروک: آره جان...
ببین آنیسام ترسیده
آسیه: مامانی خوبی نترس عشقم همه چی تموم شد اون آدم بده رفت
آنیسا: اما مامانی اون دست تولو فشال داد دَلدِت دِرِفت😭
آسیه: نه مامانی اون که دست منو فشار نداد تازه مگه نمیگی تو قوی ترین مامان دنیایی من که دردم نگرفت
دوروک: آره مامانت قوی ترین زن دنیاست
آسیه:😒
دوروک: چیه خب دروغ میگم
آسیه: خیلخب ما دیگه میریم
ممنون که جونمونو نجات دادین
دوروک: کجا کجا ماشین دارین نه
پس میاین با ماشین من میریم
آسیه: چرا اونوقت
یزره راه مونده خودمون میریم ممنون
دوروک: آسیه یه بار فقط یه بار حرف گوش کن لجبازی نکن بیا بریم
تازه آنیسا خسته شده
آسیه: آره مامانی! خسته شدی؟
آنیسا: اهوم
آسیه: باشه اما فقط به خاطر آنیسا
آسیه:رفتیم داخل ماشین نشستیم یه چیزی رو دیدم که بازم منو یاد خاطراتم با دوروک انداخت...
- ۲.۳k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط