part
[☆part⁸☆]
ارتور داداشم در رو باز کرد و معلوم بود تعجب کرده،در رو باز کرد و گوشه ایستاد،دست بلا رو گرفتم و رفتم داخل،داخل قابل حدس بود،پر بود از خانواده هایی که البته دختر ین ازدواج داشتن،اتاق کامل ساکت شد وقتی وارد شدیم،بلا مشخصبود خندش گرفته،پوزخند زدم.
+خوشحال میشدم اگه بهم میگفتیدمهمون هم داریم.
/الکس،ما فقط فکر نمیکردیم اینبار واقعا یه دخترو بیاری.
÷بیخیال.حالا این خانوم کی باشن؟
+دختری که بهتون گفته بودم.این ایزابلاست.دوست دخترم.
با مادرم و پدرم دست داد
-از اشنایی باهاتون خوشحالم
لحنش کاملا با لحنی که با من استفاده میکنهفرق داشت،اروم و شیرین بود،بهش زمزمه کردم
+تو که بلدی این لحن رو استفاده کنی چرا جلوی من استفاده نمیکنی.
-چون نمیخوام.
ابرو بالا انداختم و برگشتم به مکالمه با خانوادم.
/چهرت خیلی اشناست.جایی همو ندیدیم؟
-مطمئن نیستم.
/بیخیال.بیا بریم با بقیه خانوما اشنات کنم.
ویوی ایزابلا
سر تکون دادم و الکس و باباشو تنها گذاشتیم و رفتیم.
/بیا میخوام با چندنفر اشنات کنم.
سر تکون دادم و دنبالش رفتم،ویلا خیلی بزرگ بود و دکورش واقعا زیبا بود،مادرش واقعا خوش سلیقه بوده توی دکوراسیون.
رفتیم سر میز چندتا خانوم همسن مادرش که یه چهره ی اشنا باعث شد مکث کنم.
-خانوم شین؟
>بلا!خیلی وقته ندیدمت.
/همو میشناسید؟
>بلا قبلا طراح لباس مراسم های من بود،کارش واقعا خوبه.
/پس برای همینه چهرت انقدر اشناست.قبلا اومده بودم محل کارت.
-بله،فک میکنم چندباری با خانوم شین دیدمتون.
/به هرحال،خانوما ایشون ایزابلا عروس ایندم هستن.
خون تو رگ هام یخ زد اما فقط لبخند زدم.عروسش؟عمرا،حتی تحمل کردن الکس به عنوان همخونه هم سخت بود،چه برسه به شوهر،مکالمه تا وقت شام ادامه داشت،موقع شام پیش الکس نشستم.همچی اروم بود تااینکه ارتور...
-------------------------
اینم دوتا پارت جدید،شب یه پارت دیگه هم میزارم.حمایت یادتون نره
ارتور داداشم در رو باز کرد و معلوم بود تعجب کرده،در رو باز کرد و گوشه ایستاد،دست بلا رو گرفتم و رفتم داخل،داخل قابل حدس بود،پر بود از خانواده هایی که البته دختر ین ازدواج داشتن،اتاق کامل ساکت شد وقتی وارد شدیم،بلا مشخصبود خندش گرفته،پوزخند زدم.
+خوشحال میشدم اگه بهم میگفتیدمهمون هم داریم.
/الکس،ما فقط فکر نمیکردیم اینبار واقعا یه دخترو بیاری.
÷بیخیال.حالا این خانوم کی باشن؟
+دختری که بهتون گفته بودم.این ایزابلاست.دوست دخترم.
با مادرم و پدرم دست داد
-از اشنایی باهاتون خوشحالم
لحنش کاملا با لحنی که با من استفاده میکنهفرق داشت،اروم و شیرین بود،بهش زمزمه کردم
+تو که بلدی این لحن رو استفاده کنی چرا جلوی من استفاده نمیکنی.
-چون نمیخوام.
ابرو بالا انداختم و برگشتم به مکالمه با خانوادم.
/چهرت خیلی اشناست.جایی همو ندیدیم؟
-مطمئن نیستم.
/بیخیال.بیا بریم با بقیه خانوما اشنات کنم.
ویوی ایزابلا
سر تکون دادم و الکس و باباشو تنها گذاشتیم و رفتیم.
/بیا میخوام با چندنفر اشنات کنم.
سر تکون دادم و دنبالش رفتم،ویلا خیلی بزرگ بود و دکورش واقعا زیبا بود،مادرش واقعا خوش سلیقه بوده توی دکوراسیون.
رفتیم سر میز چندتا خانوم همسن مادرش که یه چهره ی اشنا باعث شد مکث کنم.
-خانوم شین؟
>بلا!خیلی وقته ندیدمت.
/همو میشناسید؟
>بلا قبلا طراح لباس مراسم های من بود،کارش واقعا خوبه.
/پس برای همینه چهرت انقدر اشناست.قبلا اومده بودم محل کارت.
-بله،فک میکنم چندباری با خانوم شین دیدمتون.
/به هرحال،خانوما ایشون ایزابلا عروس ایندم هستن.
خون تو رگ هام یخ زد اما فقط لبخند زدم.عروسش؟عمرا،حتی تحمل کردن الکس به عنوان همخونه هم سخت بود،چه برسه به شوهر،مکالمه تا وقت شام ادامه داشت،موقع شام پیش الکس نشستم.همچی اروم بود تااینکه ارتور...
-------------------------
اینم دوتا پارت جدید،شب یه پارت دیگه هم میزارم.حمایت یادتون نره
- ۳.۴k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط