part
[☆part⁷☆]
صبح بیرون منتظرش بودم،وقتی اومد پایین قلبم به شدت تند میزد،خیلی خوشگل شده بود،ارایشش تقریبا کل زخم هاشو پوشونده بود،تو لباس رسمی حتی خوشگل تر بود.
وقتی رسید بهم دستش رو گرفتم و بردمش سمت در
-هنوز نمیخوای بگی کجا داریم میریم؟
+نه
-بی ادب مرموز.
زیر لب زمزمه کرد اما به اندازه کافی بلند بود که بشنوم،پوزخند زدم و در ماشین رو براش باز کردم و بعد از اینکه نشست خودم هم سوار ماشین شدم و راه افتادم.
-الان دیگه حق دارم بدونم کجا.
+خونه پدر و مادرم.
-چی؟!
+میخواستن مجبورم کنن ازدواج کنم.منم مجبور شدم بگم دوست دختر دارم.تو بهترین گزینه بودی.
-دیوونه شدی؟!عمرا باور کنن!
+اگه ساکت و شیرین باشی باور میکنن..
-اه،حالا چرا انقد مقاومت میکنی؟به هرحال که باید یه روزی ازدواج کنی.
+به تو چه.بعدشم نه با یه هر.زه که مادر پدرم انتخاب کردن که گند بزنه به زندگیم.
-به یه شرطی کمکت میکنم.
+تو موقعیتی نیستی که برام شرط بزاری.
-پس همینجوری اونجام رفتار میکنم و راستشو بهشون میگم
+آه،چه شرطی.
-فردا ببرم خونم.هم باید همخونم و گربم رو ببینم هم یه سری وسایل بردارم.
+باشه.اما فکر فرار به سرت نزنه.
وقتی رسیدیم پیاده شدم و در رو براش باز کردم،پیاده شد و دستم رو گرفت،تعجب کردم اما چیزی نگفتم،وقتی در خونه رو زدیم اول کسی باز نکرد وقتی دوباره در زدیم...
صبح بیرون منتظرش بودم،وقتی اومد پایین قلبم به شدت تند میزد،خیلی خوشگل شده بود،ارایشش تقریبا کل زخم هاشو پوشونده بود،تو لباس رسمی حتی خوشگل تر بود.
وقتی رسید بهم دستش رو گرفتم و بردمش سمت در
-هنوز نمیخوای بگی کجا داریم میریم؟
+نه
-بی ادب مرموز.
زیر لب زمزمه کرد اما به اندازه کافی بلند بود که بشنوم،پوزخند زدم و در ماشین رو براش باز کردم و بعد از اینکه نشست خودم هم سوار ماشین شدم و راه افتادم.
-الان دیگه حق دارم بدونم کجا.
+خونه پدر و مادرم.
-چی؟!
+میخواستن مجبورم کنن ازدواج کنم.منم مجبور شدم بگم دوست دختر دارم.تو بهترین گزینه بودی.
-دیوونه شدی؟!عمرا باور کنن!
+اگه ساکت و شیرین باشی باور میکنن..
-اه،حالا چرا انقد مقاومت میکنی؟به هرحال که باید یه روزی ازدواج کنی.
+به تو چه.بعدشم نه با یه هر.زه که مادر پدرم انتخاب کردن که گند بزنه به زندگیم.
-به یه شرطی کمکت میکنم.
+تو موقعیتی نیستی که برام شرط بزاری.
-پس همینجوری اونجام رفتار میکنم و راستشو بهشون میگم
+آه،چه شرطی.
-فردا ببرم خونم.هم باید همخونم و گربم رو ببینم هم یه سری وسایل بردارم.
+باشه.اما فکر فرار به سرت نزنه.
وقتی رسیدیم پیاده شدم و در رو براش باز کردم،پیاده شد و دستم رو گرفت،تعجب کردم اما چیزی نگفتم،وقتی در خونه رو زدیم اول کسی باز نکرد وقتی دوباره در زدیم...
- ۴.۴k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط