part
[☆part⁹☆]
×کی میخواید عروسی بگیرید؟
-ام...هنوز برای این خیلی زود نیست؟
+بلا راست میگه.ما هنوز برای ازدواج اماده نیستیم.
میتونم بگم قانع نشده بودند اما چیزی نگفتن و غذا رو شروع کردن.شام با مکالمه های کوتاه گذشت.خانوادش خیلی مهربون بودن.مخصوصا مادرش،واقعا ادم خوبی بود،میتونم بگم فقط خودش و باباش برج زهرمار بودن،و البته شبیه هم بودن.فهمیدم به کی رفته.
/میدونی چیه،من واقعا از تو خوشم اومده،باید بیشتر همو ببینیم
-حتما.منم واقعا از صحبت با شما لذت بردم.
+من نمیتونم همش بیام اینجا.کار دارم.
-کسی هم اصرار نکرد تو بیای.
+دوباره شروع نکن،گربه کوچولو.
-بهت گفتم اینجوری صدام نکن.
+باشه،گربه کوچولو.
مادر پدرش گلوشون رو صاف کردن،با صدا هردو یادمون اومد تو جمع نشستیم،صاف نشستیم و از هم فاصله گرفتیم..
÷پسرم مثل اینکه بلاخره یکی مثل خودت پیدا کردی.
همه خندیدن،حتی خودش هم خندش گرفت و با پوزخند نگاهم کرد
+فک کنم حق با شماست.
نگاهش باعث شد قلبم تند بزنه.سریع نگاهمو دزدیدم،چرا ابنجوری شده بودم،
بعد از غذا باهاشون خداحافظی کردیم و رفتیم،تو راه برگشت چیزی نگفتیم،خیلی خسته بودم و نفهمیدم کی خوابم برد.
ویوی الکساندر؛
کتم رو انداختم روش و پنجره ها رو دادم بالا،اروم سرش رو گذاشت رو شونم،توی خواب خیلی اروم بود،برعکس بیداری که یه بچه گربه شیطون بود،البته وقتی بیدار بود اذیت کردنش راحت تر بود و ریکشن هاش بامزه تر.وقتی رسیدیم تکونش دادم اما بیدار نشد مجبور شدم بغلش کنم و بردمش داخل،روی تختش خوابوندمش و کفشاش و کتش رو در اوردم و چراغ رو خاموش کردم و رفتم بیرون..
×کی میخواید عروسی بگیرید؟
-ام...هنوز برای این خیلی زود نیست؟
+بلا راست میگه.ما هنوز برای ازدواج اماده نیستیم.
میتونم بگم قانع نشده بودند اما چیزی نگفتن و غذا رو شروع کردن.شام با مکالمه های کوتاه گذشت.خانوادش خیلی مهربون بودن.مخصوصا مادرش،واقعا ادم خوبی بود،میتونم بگم فقط خودش و باباش برج زهرمار بودن،و البته شبیه هم بودن.فهمیدم به کی رفته.
/میدونی چیه،من واقعا از تو خوشم اومده،باید بیشتر همو ببینیم
-حتما.منم واقعا از صحبت با شما لذت بردم.
+من نمیتونم همش بیام اینجا.کار دارم.
-کسی هم اصرار نکرد تو بیای.
+دوباره شروع نکن،گربه کوچولو.
-بهت گفتم اینجوری صدام نکن.
+باشه،گربه کوچولو.
مادر پدرش گلوشون رو صاف کردن،با صدا هردو یادمون اومد تو جمع نشستیم،صاف نشستیم و از هم فاصله گرفتیم..
÷پسرم مثل اینکه بلاخره یکی مثل خودت پیدا کردی.
همه خندیدن،حتی خودش هم خندش گرفت و با پوزخند نگاهم کرد
+فک کنم حق با شماست.
نگاهش باعث شد قلبم تند بزنه.سریع نگاهمو دزدیدم،چرا ابنجوری شده بودم،
بعد از غذا باهاشون خداحافظی کردیم و رفتیم،تو راه برگشت چیزی نگفتیم،خیلی خسته بودم و نفهمیدم کی خوابم برد.
ویوی الکساندر؛
کتم رو انداختم روش و پنجره ها رو دادم بالا،اروم سرش رو گذاشت رو شونم،توی خواب خیلی اروم بود،برعکس بیداری که یه بچه گربه شیطون بود،البته وقتی بیدار بود اذیت کردنش راحت تر بود و ریکشن هاش بامزه تر.وقتی رسیدیم تکونش دادم اما بیدار نشد مجبور شدم بغلش کنم و بردمش داخل،روی تختش خوابوندمش و کفشاش و کتش رو در اوردم و چراغ رو خاموش کردم و رفتم بیرون..
- ۳.۷k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط