part
[☆part⁶☆]
ویوی الکساندر:
از اینکه موقع عصبانیت گونه هاش قرمز میشد خوشم میومد.باعث میشد بخوام بیشتر اذیتش کنم.
موهاش رو بهم ریختم و نشستم سر میز.با عصبانیت بشقاب رو گذاشت جلوم و روبه روم نشست.
+فردا باید باهام بیای یه جایی.لباست رو بعد غذا خدمتکار برات میاره.
-کجا؟
+رسیدیم میفهمی.
اخم کرد اما چیزی نگفت.اخمش زیادی بانمک بود،خندم گرفته بود.این دختر مثل بچه گربه بود،وقتی عصبی میشد اخم میکرد و سرش و مینداخت پایین.
بعد غذا رفتم دوش گرفتم و خوابیدم.
(فلش بک به صبح)
پدرم زنگ زد و گفت باید برم دیدنش،برای بلا صبحونه درست کردم و با یادداشت گذاشتم رو میز و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت ویلای پدر و مادرم،تو حال نشسته بودن
÷بشین پسرم.
+چرا بهم زنگ زدید؟ اتفاقی افتاده؟
/باید یه دختری پیدا کنی و ازدواج کنی.دیگه ۳۲سالت شده.برات یه
+نمیخوام ازدواج کنم.هنوز خیلی کار ها دارم.
÷اما-
+راستش یه دختری هست.باهاش قرار میزارم.اما هنوز نمیخوایم ازدواج کنیم
مجبور شدم بلا رو وارد داستان کنم،اگه اینکارو نمیکردم مجبورممیکردن دوباره برم سر قرار های از پیش تایین شده،پس مجبور شدم این دروغ رو سرهم کنم
÷واقعا؟!کی؟!
+یه مدت هست که باهاش در ارتباطم.
/فردا برای شام بیارش.
+اما-
/اما نداره.یا میاریش یا خودم میام خونت ببینمش.خودت انتخاب کن.
-چشم،مادر.
از ویلا اومدم بیرون.نمیدونستم چطور این رو به بلا بگم.سر راه به یه لباس فروشی سر زدم چندتا لباس که فکر کردم بهش میاد رو انتخاب کردم و با چندتا کفش و کیف براش خریدم و پاکت خرید رو گذاشتم رو مبل.
ویوی الکساندر:
از اینکه موقع عصبانیت گونه هاش قرمز میشد خوشم میومد.باعث میشد بخوام بیشتر اذیتش کنم.
موهاش رو بهم ریختم و نشستم سر میز.با عصبانیت بشقاب رو گذاشت جلوم و روبه روم نشست.
+فردا باید باهام بیای یه جایی.لباست رو بعد غذا خدمتکار برات میاره.
-کجا؟
+رسیدیم میفهمی.
اخم کرد اما چیزی نگفت.اخمش زیادی بانمک بود،خندم گرفته بود.این دختر مثل بچه گربه بود،وقتی عصبی میشد اخم میکرد و سرش و مینداخت پایین.
بعد غذا رفتم دوش گرفتم و خوابیدم.
(فلش بک به صبح)
پدرم زنگ زد و گفت باید برم دیدنش،برای بلا صبحونه درست کردم و با یادداشت گذاشتم رو میز و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت ویلای پدر و مادرم،تو حال نشسته بودن
÷بشین پسرم.
+چرا بهم زنگ زدید؟ اتفاقی افتاده؟
/باید یه دختری پیدا کنی و ازدواج کنی.دیگه ۳۲سالت شده.برات یه
+نمیخوام ازدواج کنم.هنوز خیلی کار ها دارم.
÷اما-
+راستش یه دختری هست.باهاش قرار میزارم.اما هنوز نمیخوایم ازدواج کنیم
مجبور شدم بلا رو وارد داستان کنم،اگه اینکارو نمیکردم مجبورممیکردن دوباره برم سر قرار های از پیش تایین شده،پس مجبور شدم این دروغ رو سرهم کنم
÷واقعا؟!کی؟!
+یه مدت هست که باهاش در ارتباطم.
/فردا برای شام بیارش.
+اما-
/اما نداره.یا میاریش یا خودم میام خونت ببینمش.خودت انتخاب کن.
-چشم،مادر.
از ویلا اومدم بیرون.نمیدونستم چطور این رو به بلا بگم.سر راه به یه لباس فروشی سر زدم چندتا لباس که فکر کردم بهش میاد رو انتخاب کردم و با چندتا کفش و کیف براش خریدم و پاکت خرید رو گذاشتم رو مبل.
- ۴.۶k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط