{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ²⁰

تهیونگ به این ظاهر بامزه از جونگکوک لبخندی زد و گفت...

_ انقدر میترسی؟!

+ اوهوم.

_ بیا!
دست منو بگیر.

+ باشه‌.

تهیونگ که حسابی از از کارش راضی بود نگاهی به پرستار انداخت‌.
با اخمی تابلو به تهیونگ نگاه میکرد و دستش را مشت کرده بود.
تهیونگ برای اینکه بیشتر بتواند روی مخش راه برود گفت...

_ مشکلی هست خانم پرستار؟!

پرستار که انگار تازه به خودش آمده است گفت...

+ ب...بله!
یعنی نه.

_ پس چرا شروع نمیکنی؟!

پرستار چشم هایش را در حدقه چرخاند و سوزن را به آرامی از پوست جونگکوک بیرون کشید.
دست تهیونگ را به آرامی فشرد.
آهی سر داد و سپس چشم هایش را باز کرد.
نفس عمیقی کشید و گفت...

+ ممنون‌.

پرستار چیزی نگفت و رفت‌.
کمی بعد دکتر وارد شد.

_ خب آقای جئون اونطوری که ما متوجه شدیم شما دچار یک بیماری نادر هستید که خوشبختانه کشنده نیست و به مرور زمان اگه کار هایی که میگم رو بکنید بر طرف میشه!

تهیونگ نیم نگاهی به جونگکوک انداخت و اظطراب را در صوراش تشخیص داد.
دستش را نوازش وار روی دست جونگکوک کشید و سعی کرد آرامش کند.

_ بیماریتون به این صورته که وقتی مورد اصابت جسمی به سرتون قرار میگیرید خیلی زود تر از چیزی که فکر میکنید بیهوش میشید و ممکنه دیگه حتی بیدار هم نشید یا به کما برید.
وقتی هم که فشار روانی و عصبی روتون زیاده بدنتون تشخیص میده که دیگه تحمل نداره و از کار میوفته‌.
دو تا قرص براتون مینویسم که میتونید از داروخانه تهیه کنید و روزی یک بار قبل از ناهار مصرف کنید و راجب بقیه‌ی موارد باید سعی کنید ذهنتون رو آروم نگه دارید حالا به هر روشی که خودتون میدونید و...همین.
الان هم مرخصید میتونید تشریف ببرین.
اینم نسخه‌ی دارو ها.

تهیونگ نسخه را از دست دکتر گرفت و تشکری کرد.
دکتر هم از اتاق بیرون رفت.
رو به جونگکوک کرد و گفت...

_ دیدی گفتم چیز جدیی نیست!

+ این جدی نبود؟!

_ معلومه که نه!
تازه خوبم میشه.

+ امیدوارم.

_ پاشو بریم لباساتو آویزون کردم به اون چوب لباسی.

+ باشه.

ادامه دارد...

¹⁸ لایک
دیدگاه ها (۲)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ¹⁹جونگکوک حسابی شگفت...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ¹⁸_ جدیدا زیاد احساس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط