" از یک غریبه...زه دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...زه دلیل زندگیم! "
part : ²¹
سوار بر موتور تهیونگ در خیابان های آفتابی سئول حرکت میکردند.
تهیونگ مراعات جونگکوک را کرده بود و با سرعت معمولی حرکت میکرد.
_ جونگکوکی؟!
+ هوم؟!
_ من برای اینکه پیدام نکنن نمیتونم برم خونهی خودم!
میتونم برای چند روز بیام پیش تو؟!
+ آره حتما.
_ ممنون.
+ راستی اصلا چرا داری ازشون فرار میکنی؟!
فوقش ازدواج میکنی دیگه!
_ از دختره خوشم نمیاد.
خیلی لوسه.
+ اسمش چیه؟!
_ چو لایلا.
و این کلمه صاف خورد وسط پیشانی جونگکوک.
چو لایلا؟!
همان دختر نچسب که او را ترک کرده بود؟!
حال دیگر عمرا تهیونگ با او ازدواج کند.
+ چییییی؟؟!!!
_ چیشده باز؟!
+ چو لایلا که ex منه!
_ واقعا؟!!
+ آره.
_ عالی شد.
+ من نمیذارم با اون ازدواج کنی!
با لحنی شیطنت آمیز جواب داد...
_ چرا؟!
غیرتی شدی روش؟!
+ نه بابا فقط نمیخوام سرنوشت تو مثل من شه!
_ اهوم.
خیلی خب اینطوری شاید بتونم از زیرش در برم.
جونگکوک دیگر چیزی نگفت.
چیزی هم نداشت که بگوید.
_ میگم!
+ بگو.
_ اخلاقش چطوریه؟!
+ همون که گفتی!
لوسه.
_ نه ویژگی های دیگش؟!
+ خب اون خیلی دروغگوی خوبیه!
وقتی میفهمی بهت دروغ گفته که کار از کار گذشته.
از اوناست که...چجوری بگم؟!
از اوناییه که به هوس میندازنت.
_ که چی؟!
+ که به فاکش بدی.
_ هوم.
تو هم دادی؟!
جونگکوک آهی غمناک کشید و گفت...
+ آره.
ولی کاشکی نمیکردم.
_ بیخیال بهش فکر نکن.
شاید اینطوری برای بیماریتم بهتر باشه.
+ درسته.
و بعد از این مکالمه موتور تهیونگ جلوی خانهی جونگکوک توقف کرد.
هر دو پیاده شدند و سمت در ورودی رفتند.
جونگکوک در را با اثر انگشت باز کرد و وارد شدند.
خانه جونگکوک یک حیاط با آلاچیق و استخر بود.
خانه هم که ویلایی بود.
خلاصه که جای بسیاد باصفایی بود و جونگکوک از ¹⁶ الگی تنها اینجا زندگی میکرد.
در خانه را باز کرد و یک چراغ کم نور روشن کرد.
+ خوش اومدی!
_ ممنون.
خونهی قشنگی داری.
+ ممنون.
تهیونگ با یادآوری موضوعی کف دستش را به پیشانیاش کوبید.
_ ای وایی.
+ چیشد؟!
_ دارو هاتو نگرفتیم!
+ خب حالا اشکال نداره عصر میرم میگیرم.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
part : ²¹
سوار بر موتور تهیونگ در خیابان های آفتابی سئول حرکت میکردند.
تهیونگ مراعات جونگکوک را کرده بود و با سرعت معمولی حرکت میکرد.
_ جونگکوکی؟!
+ هوم؟!
_ من برای اینکه پیدام نکنن نمیتونم برم خونهی خودم!
میتونم برای چند روز بیام پیش تو؟!
+ آره حتما.
_ ممنون.
+ راستی اصلا چرا داری ازشون فرار میکنی؟!
فوقش ازدواج میکنی دیگه!
_ از دختره خوشم نمیاد.
خیلی لوسه.
+ اسمش چیه؟!
_ چو لایلا.
و این کلمه صاف خورد وسط پیشانی جونگکوک.
چو لایلا؟!
همان دختر نچسب که او را ترک کرده بود؟!
حال دیگر عمرا تهیونگ با او ازدواج کند.
+ چییییی؟؟!!!
_ چیشده باز؟!
+ چو لایلا که ex منه!
_ واقعا؟!!
+ آره.
_ عالی شد.
+ من نمیذارم با اون ازدواج کنی!
با لحنی شیطنت آمیز جواب داد...
_ چرا؟!
غیرتی شدی روش؟!
+ نه بابا فقط نمیخوام سرنوشت تو مثل من شه!
_ اهوم.
خیلی خب اینطوری شاید بتونم از زیرش در برم.
جونگکوک دیگر چیزی نگفت.
چیزی هم نداشت که بگوید.
_ میگم!
+ بگو.
_ اخلاقش چطوریه؟!
+ همون که گفتی!
لوسه.
_ نه ویژگی های دیگش؟!
+ خب اون خیلی دروغگوی خوبیه!
وقتی میفهمی بهت دروغ گفته که کار از کار گذشته.
از اوناست که...چجوری بگم؟!
از اوناییه که به هوس میندازنت.
_ که چی؟!
+ که به فاکش بدی.
_ هوم.
تو هم دادی؟!
جونگکوک آهی غمناک کشید و گفت...
+ آره.
ولی کاشکی نمیکردم.
_ بیخیال بهش فکر نکن.
شاید اینطوری برای بیماریتم بهتر باشه.
+ درسته.
و بعد از این مکالمه موتور تهیونگ جلوی خانهی جونگکوک توقف کرد.
هر دو پیاده شدند و سمت در ورودی رفتند.
جونگکوک در را با اثر انگشت باز کرد و وارد شدند.
خانه جونگکوک یک حیاط با آلاچیق و استخر بود.
خانه هم که ویلایی بود.
خلاصه که جای بسیاد باصفایی بود و جونگکوک از ¹⁶ الگی تنها اینجا زندگی میکرد.
در خانه را باز کرد و یک چراغ کم نور روشن کرد.
+ خوش اومدی!
_ ممنون.
خونهی قشنگی داری.
+ ممنون.
تهیونگ با یادآوری موضوعی کف دستش را به پیشانیاش کوبید.
_ ای وایی.
+ چیشد؟!
_ دارو هاتو نگرفتیم!
+ خب حالا اشکال نداره عصر میرم میگیرم.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
- ۳۶۳
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط